#رمان_مدافع_عشق_قسمت31
#هوالعشــق:
رامبههق هق افتاده ای.
نعمتو کرمزمین را خیس و معطرمیکند.هوا رفتهرفته سـ ـردترمیشـ ـودو تو سـ ـربهزیرا دســـتهایم را جلوی
دهانم میگیرموها میکنم،کمی پاهایم را روی زمین تکان تکان میدهم. چیزی بهاذان صـ ـ ـبح نمانده. با دسـ ـ ـتهای خودمبازوانم را بغل
میگیرم و بیشتر به تو نزدیک میشوم.
چنددقیقه که میگذرد با کناره کـف دستت اشکهایت را پاک میکنی و میخندی
_ فکرشم نمیکردم بهاین راحتی حاضر شم ریهکردنم رو ببینی...
نگاهت میکنم. پس برایت سخت است مرد بودنت را اشک زیر سوال ببرد!؟... دستهایترا بهم میمالی و کمےبخودمیلرزی
_ هوا یهو چقد سرد شد!! چرا اذان نمیده..؟
این جمله ات تمام نشده صدای الله اکبر در صحن میپیچد. تبسم دل نشینی میکنی.. مگه داریم ازین خدا بهتر؟..
و نگاهترا بمن میدوزی..
_ خانوم شما وضوداری؟... !
_ اوهوم
االن بخاطربارون تو حیاط صف نماز بسته نمیشه. بایدبریم تورواقا... ازهم جدا شیم.
کمی مکث و حرفت را مزه مزه میکنی
_ چطوره همینجا بخونیم؟....
_ اینجا؟.. رو زمین؟
وری،زیپش را باز میکنی و چفیهات را بیرون میکشی
ساکدستی کوچیکترا باال مےا ...
_ بیا! سجادت خانوم!
با شوق نگاهت میکنم. ید سرما
دلم نمی ا را بهرویتبیاورم. ردنم را کج میکنم و میگویم
_ چشم! همینجا میخونیم
تو کمی جلوترمی ایســـتی و من هم پشـــت ســـرت. عجچ جایـی نماز جماعت میخوانیم!!! صـــحن الرضـــا، باران عشـــق و ســـرمایـی که
سـوزشـش از رماسـت! رمای وجودتو! چادرمرا روی صـورتم میکشـم و اذان و اقامهرا اراماراممیگویم. نگاهم خیره به چهارخانه های
تیره و خطوط سـفید چفیه ی توســت. انتظار داشــتم اذان و اقامه را تو زمزمه کنی،اما ســکوتت انتظارم را میشــکند.دســتهایم را باال می
ورمتا اقامهببندمکهیکدفعهروی شانههایم سن
ا گینی میخوابد. وشهای از پارچهتیره روی چهره امرا کنار میزنم. سوئــےشرتت را روی
شانههایم انداختهای و رو بهرویم ایستاده ای....
پس فهمیدی سردم شده! فقط خواسته بودی وقتی اینکار راکنی که من حواسم نیست...
وری،ڪنار
دستهایت را باال مےا وشهایت و صدای مردانه ات
_ اللـــــه اڪبر...
یڪ لحظه اقامه بسـتن را فراموش میکنم و محو ایسـتادنت مقابل خداوند میشـوم. سـرت را پایین انداخته ای و با خواهش و نیاز کلمه
وری.
بهکلمه سوره ی حمدرا بهزبان می ا قای من
خر حاجتت را میگیری ا
ا !
اقامه میبندم
_ دو رکعت نماز صبح به اقامه عشق به قصد قربت... اللـــه اکبر...
هوای ســـرد برایم رفته رفته رم میشـــود. لباســـت رمای خود را از لمس وجودت دارد... میدانم شـ ـ ـیرینی این نماز زیردندانم میرودو
دیگر مانند این تکرار نمیشود. همه حاالت با زمزمه تومیگذرد.
رکعت دوم،بعداز سـجده اول و جمله ی "اسـتغفراللهربی و اتوب الیه " دیگر صـدایت را نمیشـنوم... حتم دارم سجده اخر را میخواهی
با تمامدل و جان بجا بیاوری. ســر از مهربرمیدارمو توهنوزدرسـ ـجده ای... تشـ ـهدو سـ ـالمم را میدهم وهنوزهم پیشـ ـانی ات در حال
بوسـه به خاک تربت حسـین ع است. چنددقیقه دیگر هم... چقدر طوالنی شد! بلند میشوم و چفیه ات را جمع میکنم. نگاهم را سمت
سرت میگردانم که وحشت زده ماتم میبرد... تمام زمین اطراف مهرت میدرخشد از خون...!!!
پاهایم سـسـت و فریاد در لویم حبس میشـود. دهانم را باز میکنم تاجیغبکشـم اما چیزی جزنفسهای خفه شده و اسم توبیرون نمی
ید
ا ...
_ ع...ع...علے...؟؟
خادمے که در بیســت قدمی ما زیر باران را میرود،میچرخد ســمت ما و مکث میکند... دســت راســتم را که از ترسمیلرزدبه سـ ـختی باال
ورمو اشاره میکنم.
می ا میدود سوی ما و در سه قدمی که میرسد با دیدن زمین و خون اطرافت داد میزند
_ یا امام رضا....
سمت راستش را نگاه میکند و صدا میزند
_ مشدی محمد بدو بیا بدو...
انقدر شـوکه شـده ام که حتی نمیتوانم ریه کنم... خادم پیر بلندت میکند و پسـر جوانی چندلحظه بعد میرسـد و با بی سـیم درخواسـت
امبوالنس میکند.
خادم در حالی که سعی میکند نگهت دارد بمن نگاه میکند و میپرسد
_ زنشی؟؟؟...
اما من دهانم قفل شده و فقط میلرزم...
_ باباجون پرسیدم زنشی؟؟؟؟