eitaa logo
‌「دخٺࢪانـɴᴏʀᴀـ✿」‌
220 دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
864 ویدیو
459 فایل
‌《شࢪو؏ـموݧ‌↯🌸》 1400/4/21 ‌《شࢪوطموݧ‌‌↯🌸》 @Shoroott ‌《ڪتابخانموݧ‌↯🌸》 @boookk ‌《هم‌پیمان↯🌸》 https://eitaa.com/Hamsangari
مشاهده در ایتا
دانلود
: رامبههق هق افتاده ای. نعمتو کرمزمین را خیس و معطرمیکند.هوا رفتهرفته سـ ـردترمیشـ ـودو تو سـ ـربهزیرا دســـتهایم را جلوی دهانم میگیرموها میکنم،کمی پاهایم را روی زمین تکان تکان میدهم. چیزی بهاذان صـ ـ ـبح نمانده. با دسـ ـ ـتهای خودمبازوانم را بغل میگیرم و بیشتر به تو نزدیک میشوم. چنددقیقه که میگذرد با کناره کـف دستت اشکهایت را پاک میکنی و میخندی _ فکرشم نمیکردم بهاین راحتی حاضر شم ریهکردنم رو ببینی... نگاهت میکنم. پس برایت سخت است مرد بودنت را اشک زیر سوال ببرد!؟... دستهایترا بهم میمالی و کمےبخودمیلرزی _ هوا یهو چقد سرد شد!! چرا اذان نمیده..؟ این جمله ات تمام نشده صدای الله اکبر در صحن میپیچد. تبسم دل نشینی میکنی.. مگه داریم ازین خدا بهتر؟.. و نگاهترا بمن میدوزی.. _ خانوم شما وضوداری؟... ! _ اوهوم االن بخاطربارون تو حیاط صف نماز بسته نمیشه. بایدبریم تورواقا... ازهم جدا شیم. کمی مکث و حرفت را مزه مزه میکنی _ چطوره همینجا بخونیم؟.... _ اینجا؟.. رو زمین؟ وری،زیپش را باز میکنی و چفیهات را بیرون میکشی ساکدستی کوچیکترا باال مےا ... _ بیا! سجادت خانوم! با شوق نگاهت میکنم. ید سرما دلم نمی ا را بهرویتبیاورم. ردنم را کج میکنم و میگویم _ چشم! همینجا میخونیم تو کمی جلوترمی ایســـتی و من هم پشـــت ســـرت. عجچ جایـی نماز جماعت میخوانیم!!! صـــحن الرضـــا، باران عشـــق و ســـرمایـی که سـوزشـش از رماسـت! رمای وجودتو! چادرمرا روی صـورتم میکشـم و اذان و اقامهرا اراماراممیگویم. نگاهم خیره به چهارخانه های تیره و خطوط سـفید چفیه ی توســت. انتظار داشــتم اذان و اقامه را تو زمزمه کنی،اما ســکوتت انتظارم را میشــکند.دســتهایم را باال می ورمتا اقامهببندمکهیکدفعهروی شانههایم سن ا گینی میخوابد. وشهای از پارچهتیره روی چهره امرا کنار میزنم. سوئــےشرتت را روی شانههایم انداختهای و رو بهرویم ایستاده ای.... پس فهمیدی سردم شده! فقط خواسته بودی وقتی اینکار راکنی که من حواسم نیست... وری،ڪنار دستهایت را باال مےا وشهایت و صدای مردانه ات _ اللـــــه اڪبر... یڪ لحظه اقامه بسـتن را فراموش میکنم و محو ایسـتادنت مقابل خداوند میشـوم. سـرت را پایین انداخته ای و با خواهش و نیاز کلمه وری. بهکلمه سوره ی حمدرا بهزبان می ا قای من خر حاجتت را میگیری ا ا ! اقامه میبندم _ دو رکعت نماز صبح به اقامه عشق به قصد قربت... اللـــه اکبر... هوای ســـرد برایم رفته رفته رم میشـــود. لباســـت رمای خود را از لمس وجودت دارد... میدانم شـ ـ ـیرینی این نماز زیردندانم میرودو دیگر مانند این تکرار نمیشود. همه حاالت با زمزمه تومیگذرد. رکعت دوم،بعداز سـجده اول و جمله ی "اسـتغفراللهربی و اتوب الیه " دیگر صـدایت را نمیشـنوم... حتم دارم سجده اخر را میخواهی با تمامدل و جان بجا بیاوری. ســر از مهربرمیدارمو توهنوزدرسـ ـجده ای... تشـ ـهدو سـ ـالمم را میدهم وهنوزهم پیشـ ـانی ات در حال بوسـه به خاک تربت حسـین ع است. چنددقیقه دیگر هم... چقدر طوالنی شد! بلند میشوم و چفیه ات را جمع میکنم. نگاهم را سمت سرت میگردانم که وحشت زده ماتم میبرد... تمام زمین اطراف مهرت میدرخشد از خون...!!! پاهایم سـسـت و فریاد در لویم حبس میشـود. دهانم را باز میکنم تاجیغبکشـم اما چیزی جزنفسهای خفه شده و اسم توبیرون نمی ید ا ... _ ع...ع...علے...؟؟ خادمے که در بیســت قدمی ما زیر باران را میرود،میچرخد ســمت ما و مکث میکند... دســت راســتم را که از ترسمیلرزدبه سـ ـختی باال ورمو اشاره میکنم. می ا میدود سوی ما و در سه قدمی که میرسد با دیدن زمین و خون اطرافت داد میزند _ یا امام رضا.... سمت راستش را نگاه میکند و صدا میزند _ مشدی محمد بدو بیا بدو... انقدر شـوکه شـده ام که حتی نمیتوانم ریه کنم... خادم پیر بلندت میکند و پسـر جوانی چندلحظه بعد میرسـد و با بی سـیم درخواسـت امبوالنس میکند. خادم در حالی که سعی میکند نگهت دارد بمن نگاه میکند و میپرسد _ زنشی؟؟؟... اما من دهانم قفل شده و فقط میلرزم... _ باباجون پرسیدم زنشی؟؟؟؟