#رمان_مدافع_عشق_قسمت32
#هوالعشــق:
چند تقه به در میزنم و وارد اتاق میشـــوم. روی تختدراز کشـ ـیده ای و سـ ـرمدسـ ـتترا نگاه میکنی. با قدمهای اهســـته ســـمت تخت
یم و کنارت می ایسـتم.
مےا بےرنگبیمارسـتان مےافتد.
از وشـه ی چشـمتیکقطره اشـک روی بالشـتا با سـر انگشـتم زیر پلکت را
پاک میکنم. نفس عمیق میکشی وهمانطور کهنگاهترا هستهمیگویـی
از من میدزدی زیرلچا
_ همه چیزو ـفت؟...
_ کی؟...
_ دکـتر..!
بسختی لبخندمیزنم و روی مالفه ی بدرنگی که تا مدهدستمیکشم
روی سینهات باالا ..
_ این مهم نیست... االن فقط باید بفکر پس رفتن سالمتیت باشی ازخدا... تلخ میخندی
_ میدونی... زیادی خوبی ریحانه!.. زیادی!