#روزمرگییکفلسطینی
🌤چه صبح زیبایی
درختان زیتون رقص کنان، خروس ها آوازخوان، چوپان ها سرخوش از عطر طبیعت درحال بردن گوسفندان به چرا ، مادران در تکاپوی پخت نان تازه ، پدران در راه رفتن به مزرعه و دانش آموزان با ذوق و شوق فراوان درحال آماده شدن برای رفتن به مدرسه هستند.
مادربزرگ ها با جادوی دستان پرمهر خود لباس های بافتنی برای عزیزانشان می بافند.
عشق در سرزمین من جاریست و چه زیباست سرزمین من😍
به قاب عکس مامان و بابا خیره شدم و به هر دو سلام دادم.
کاش این روزها کنارم بودند.
صبحانه را آماده کردم.
امروز قرار است نامزدم -محمد - به همراه مادرش و من نیز به همراه خواهر بزرگترم برای خرید عروسی به بازار برویم .
الحمدلله همه چیز روبراه است😊
صدای خاله عثما می آید: راحیل جان بیا.
شادمان آماده شدم که نزد خاله عثما بروم، ناگهان صدای شیونی به گوشم آمد
خدایا چه میبینم😔
دژخیمان یورش آوردند.
مردان را کشتند و زنان و دختران را با لگد و تهدید به اسارت گرفتند😔
آه و فریاد و گریه کودکان فضا را پر کرده بود
این از خدا بی خبرها با صدای شلیک بی امان و سهمناک شان وحشت عجیبی به دل مادران و بچه ها انداخته بودند...😔
از هیاهوی سر و صدا داشت کم می شد که بمباران هوایی هم شروع شد.
خانه ، مدرسه ،مسجدو درمانگاه مورد حمله قرار می گرفت. 😢
مدتی گذشت و التهاب فروکش کرد.
حالا همه چیز فرق کرده بود.
🥀خاله عثما با همسرش زیر آوار مانده بود اما صدای گریه ی طفل ۳ ساله اش سکوت مرگبار آن جا را در هم می شکست.
همسایه ما دایی عاصم به همراه شش فرزندش در بمباران هوایی به شهادت رسیدند.
عروس و نوه عمه حورا که دیروز به شهر ما آمدند تا در جشن من شرکت کنند ، میهمان ملکوت شدند.
سرم سنگین است و نای نفس کشیدن ندارم.
تکه های سنگ را از روی بدنم کنار می زنم و
چشم می چرخانم تا محمدم را پیدا کنم.
آخر ما قول و قرار زیادی گذاشته بودیم
و به قول محمد مرده و قولش. 🥀
چشم می چرخانم چیزی جز ویرانه نمی بینم.
درخت های زیتون در حال سوختن بودند ، حیوانات هلاک شدند .
از مدرسه، مسجد و درمانگاه جز خرابه ای باقی نماند.
هر کسی در شوکی عظیم به تماشای از دست رفته ها بود.
کمک میکردیم شهدا و زخمی ها را از زیر آوار بیرون بیاوریم.
آه چه عطر آشنایی ، چه قامت رعنایی ، چه لبخند ملیحی. چقدر این پیراهن آشناست.
یادم آمد ، همان که روزِمرد با وسواس زیاد برای محمدم خریده بودم ، همان که سر به سرش میگذاشتم فقط با همین پیراهن به دیدنم بیا. حالا همان تنش بود. غبار و خاک را از صورتش کنار زدم اما چشمانش را باز نکرد. لابد خواب است ، آرام نوازشش کردم تا بیدار شود آخر خرید عروسی داشتیم. کلی قول و قرار گذاشته بودیم. به قول خودش مرده و قولش. 😔
آرام صدایش کردم اما انگار خوابش سنگین شده. اصلأ چرا تنش سرد بود. آه کاش برایش پتو می آوردم.
حتماً دیشب از ذوق ِ امروز نخوابیده که حالا اینقدر عمیق خوابیده.
مردی از آن طرف آمد و پارچه ای سفید روی محمد انداخت و به من تسلیت گفت.
هنوز نمی دانم چرا تسلیت
مگر به عروس زیتون نباید تبریک بگویند ؟!
راستش من هم خیلی خوابم می آید.
هوا هم خیلی سرد است.
بهار ، مدت مدیدیست از این سرزمین کوچ کرده و به جان ما زمستان زده است.
حالا همه سیاهپوش عزیز یا عزیزانی هستند.▪️
اما نسل زیتون ، نسل مقاومت اند. ✌️
می دانیم که خون های بی گناه شهیدان ما و داغ ِ دل غریبان و آوارگان سند آزادی ماست.
به امید آن روز
هیئت مذهبی دختران حاج قاسم
شهرستان بهشهر