eitaa logo
『 دختࢪاݩ زینبـے 』
1هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
3.2هزار ویدیو
430 فایل
بسم‌تعالے^^ [شھدآ،مآروبه‌اون‌خلوتتون‌راهےبدین!💔:) ـ خاک‌پاۍنوکراۍمادر! مجنـون‌شده.. عاشق‌اهل‌بیت¡ ‌سایبرۍکانال↯ @sayberi_313 پشت‌جبهہ↯ @jebhe00 متحدمونہ️‌↯ @Nokar759 @Banoyi_dameshgh @mim_mobtalaa کپے! ‌صلوات‌براآقامون‌ ودعابراۍبنده‌حقیر
مشاهده در ایتا
دانلود
°•○●﷽●○ 🌸 محمد:عموجون چون شما خانوم شدی، بزرگ شدی من اجازه ندارم بغلت کنم ولی این دلیل نمیشه که دوستت نداشته باشم. آروم تر گفت: من حتی تورو از طهورا کوچولو بیشتر دوست دارم. سرگرم بازی با طهورا شدم اوناهم باهم حرف میزدن. حدس زدم محمد تونسته حلما رو قانع کنه و درست حدس زده بودم. حلما رفت تو اتاق و نقاشیش رو برای محمد اورد و دوباره مثل قبل اتفاقایی که تو این چند روز افتاد و براش تعریف کرد. اون شب محمد دیگه طهورا و بغل نکرد. خیلی حالم خوب میشد از رفتار محمد با بچه ها. همش رفتارش و با بچه ی خودمون تصور میکردم و دلم براش غنج میرفت . محمد خیلی بابای خوبی میشد. از الان به بچه ی آیندمون بخاطر داشتن بابایی مثل محمد،حسودی میکردم. کتاب های درسی حلما رو گرفت و همشون وجلد کرد و مرتب تو کیفش گذاشت. این مهرش به بچه های شهدا خیلی برام عجیب و جالب بود.جوری باهاشون رفتار میکرد که حس میکردم واقعا محمد عموشون و منم زن عموشونم. ____ اوایل مهر بودیم که محمد بالاخره گفت عیدیش چی بود. با بلیط سفر کربلا خیلی غافلگیر شده بودم. خیلی وقت بود که دلم یه سفر دو نفره میخواست. قبل از شروع شدن کلاس های دانشگاه وسایلمون رو جمع کردیم‌و بعد از حلالیت گرفتن از خانواده رفتیم برای مسافرت. اون سفر یکی از بهترین تجربه های زندگی من بود. محمد کاری کرده بود که تا آخر عمر هر وقت یاد اون سفر میفتادم و اسم کربلا رو میشنیدم لبخند از ته قلبم روی لبام مینشست. هیچ وقت اونقدر حالم‌خوب نبود. هیچ وقت به اون اندازه احساس آرامش نمیکردم. حس میکردم دیگه همه ی دنیا رو دارم.خودم و خوشبخت ترین دختر دنیا میدیدم. ___ ساعت چهار ونیم صبح بود که با شنیدن صدایی از خواب بیدار شدم. محمد کنارم‌نبود. خیلی گرمم شده بود. کلافه از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون که صدا با وضوح بیشتری شنیده شد. تشنه ام شده بود. با تعجب راهم و از آشپزخونه به اتاق چرخوندم. تازه فهمیدم صدایی که میشنیدم صدای گریه های محمد بود نماز میخوند و بلند بلند گریه میکرد. انقدر تو حال خودش غرق بود که متوجه حضورم نشدبرگشتم و نخواستم که خلوتش بهم بریزه. دلم گرفت. یه لیوان آب خوردم و دوباره برگشتم وروی تخت دراز کشیدم هرکاری کردم دیگه خوابم نبرد. نفهمیدم چقدر به محمد فکر کردم و چقدر به صدای گریه اش گوش کردم که صدای اذان موبایلش بلند شدصدای قدم‌هاش و که شنیدم چشم هام و بستم تا نفهمه بیدارم صدای باز و بسته شدن کشو رو شنیدم. یخورده چشم هام و باز کردم که دیدم تیشرتش و با یه پیراهن به رنگ روشن عوض کرده به کف دست ها و محاسنش عطر زد و موهاش و با شونه مرتب کرد. مثل همیشه قبل نماز خوشتیپ و تمیز و مرتب بود یخورده به خودش تو آینه نگاه کرد و روی تخت کنارم نشست.روی موهام دست میکشید و آروم صدام میزد پنج دقیقه همینطور روی موهام دست کشید که بلاخره رضایت دادم و چشم هام و باز کردم اتاق تاریک بودو صورتش به وضوح مشخص نبود. نگام کرد و باخنده گفت: سلام مثل خودش جوابش و دادم و از جام بلند شدم. رفتم توآشپزخونه کنار شیر آب تا وضو بگیرم وقتی وضو گرفتم رفتم تو اتاق و سجاده ام و دیدم که کنار سجاده ی محمد پهن شده بود . ایستاده بود و دستش و کنار سرش گرفته بود و میخواست نمازش و ببنده. سریع چادر نماز آستین دار گل گلی که دوخته بودم و سرم کردم و بهش اقتدا کردم.نمازمون که تموم شد مثل همیشه به سمتم برنگشت. تسبیحاتم که تموم شد سجاده رو تا کردم و کنارش نشستم.سرم و خم کردم و به صورتش زل زدم.داشت ذکر میگفت و سرش و پایین گرفته بود. نور لامپ آشپزخونه یخورده اتاق و روشن کرده بود. _آقا محمد،چرا نگام نمیکنی؟ سرش و که بالا گرفت تازه متوجه چشم های قرمزش شدم نمیخواست اینجوری ببینمش دوباره سرش و پایین گرفت با اینکه نگران شده بودم ترجیح دادم اذیتش نکنم از جام بلند شدم و چادرم و تا کردم و از اتاق رفتم با اینکه فکرم خیلی مشغول شده بود رفتم تو آشپزخونه و مشغول درست کردن صبحانه شدم. محمد هنوز تو اتاق بود. بیشتر وقت ها بعد از نماز صبح نمیخوابید و صبح زود میرفت پیاده روی و بعدشم سر کار. امروز برای ورزش نرفته بود. از اتاق که اومد بیرون با لبخند گفتم :صبحت بخیر) همسرجان اونم با خنده جواب داد:صبح قشنگ شما هم بخیر خانم خونه ام
ادامه _نمیری پیاده روی؟ +نه کار دارم دیگه چیزی نپرسیدم کارم که تموم شد روی مبل نشستم و به ماهی های توی تنگ زل زدم محمد رفت و پیراهن و اتو رو از اتاق آورد. از جام بلند شدم و رفتم تا پیراهن و از دستش بگیرم‌ پیراهن و بهم نداد ودوشاخه اتورو به پریز برق وصل کرد و روی زمین نشست پیراهنش و روی یه بالشت انداخت و ایستاد که اتو داغ شه دیگه کلافه شده بودم. لباس هاش و خودش با دست میشست پیراهنش و خودش اتو میزد. کفش هاش و خودش واکس میزد * ادامـہ‌دارد... نویسنده✍ 🧡 💚
♥️🖇 خیلی ها دست پاهاشون دادند تا منو شما راحت زندگی کنیم حواست باشه رفیق که چجوری زندگی میکنی :)
عزیزےمیگُفت:💌 هروقٺ‌احساس‌ڪردیداز 🌿 دور‌شدیدودلتون واسه‌آقاتنگ‌نیسٺ💔 این‌دعاےکوچک‌روبخونید🔖 بخصوص‌توےقنوٺ‌هاتون🤲🏻: ♥️لـَیِّـنْ قَـلبےلِـوَلِـیِّ أَمـرِڪ♥️ یعنی‌خداجون••|📒|•• ❣دلمو‌واسہ‌امامم‌نرم‌ڪن . ..❣
🤞🏻 روزے چندین ساعت تشنگی ڪشیدن ڪه چیزے نیست؛ ما هزار و خرده اے سال است ڪه انتظار می ڪشیم..!🍃
امࢪوز واسھ ظھوࢪ و سلامتۍِ مولا صاحب الزمان، صلوات فࢪستادۍ؟!
📲 💭تفکر انقلابی اینطور است که می‌خواهد با اتکا به دانشمندان جوان ایرانی غنی‌سازی 60درصد را شروع کند و 3روز بعد موفق می‌شود؛ تفکر غربزده اینطور است که می‌خواهد با التماس به کدخدا مشکلات را 100روزه حل کند ولی بعد از 8 سال در مدیریت بازار مرغ می‌مانند! این تفاوت تفکر است... ✍علیرضا گرائی
🕊 ❤️🌿 قسمت یازدهم به زبان عربی مسلط بود و به دو لهجه عراقی و سوری آشنایی داشت.... یک بار با جمع بسیجی‌های اسلامشهری در کلاسش حاضر شده بودم. اسلحه m16 را تدریس می‌کرد. بعد از کلاس از من پرسید تدریسم چطور بود؟! گفتم خیلی تپق زدی؛ روان نبود. گفت من تا حالا به فارسی تدریس نکرده بودم، خیلی سخت بود! با بسیجی‌های نهضت جهانی اسلام مدتی طولانی کار کرده بود و نه تنها اصطلاحات نظامی را به عربی می‌دانست بلکه عربی محاوره ای را به خوبی صحبت می کرد و می فهمید.... تعریف کرد که یکبار با تقلید لهجه آنها از ایست بازرسی‌شان در یکی از مناطق در سوریه براحتی گذشته است! مدتی را که در سوریه بود تسلطش به زبان عربی خیلی به کار او آمده بود. یکی از همرزم هایش برایم تعریف می کرد که محمودرضا بخاطر ارتباط گیری خوبش با مردم سوریه، اهل سنت را هم در یکی از مناطقی که کار می‌کرد به خدمت گرفته بود و در شناسایی استفاده می کرد. راوی : برادر شهید ....
11.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+ بخور چاق شی😉 پ.ن: از دست این داوود 👦
هیس ! کمی‌آرام‌ترازکربلارفتنتان‌بگویید :) اینجاجامانده‌اۍ‌‌دردِ‌لَش‌‌داغِ‌کربلامانده !
فازتون چیہ چادر میپوشید جلوشو وا میکنید که مانتتون معلوم شہ ...😏 نپوشی سنگین تری ها بنظرم🚶🏻‍♂ خو بگیر جلو اون چادرو دیگہ! /:
روزه که نمیگیری!! نماز که نمیخونی!! حجاب هم که....!! حجاب نگاه هم که.....!! دوستی با جنس مخالف هم که.....!!! 🍃ولی همچنان معتقدی دل باید پاک باشه.از اعماق وجودباید خدارو دوست داشت،این کارا مهم نیس.😑 ❓بنظرت وقتش نیست،شک کنی به دلت؟ به این دوست داشتنت؟❕ 💔