✏️⃟🎀¦⇢ #بهسبکشهدا
سر سفره عقد…💍
اونقد ذوق زده بود…
که منو هم به هیجان می آورد…
وقتی خطبه جاری شد و بله رو گفتم…🤗
صورتمو چرخوندم سمتش…
تا بازم اون لبخند زیبای😊 همیشگیشو ببینم…
اما به جای اون لبخند زیبا…
اشکای شوقی رو دیدم…🙃
که با عشق تو چشاش حلقه زده بود… همونجا بود که خودمو…
خوشبخت ترین زن دنیا دیدم… 😇❤️
محرم که شدیم…
دستامو گرفت و خیره شد به چشام…
هنوزم باورم نمیشد… بازم پرسیدم:”چرا من…؟”🌸
از همون لبخندای دیوونه کننده تحویلم داد و گفت…
“تو قسمت من بودی و من قسمت تو…”😋 قلبم از اون همه خوشبختی…
تند تند می زد و…💓
فقط خدا رو شکر می کردم…🌼
به خاطر هدیه عزیزی که بهم داده بود…هر روزی که از عقدمون می گذشت…
بیشتر به هم عادت می کردیم…
طوری که حتی…
یه ساعتم نمی تونستیم بی خبر از هم باشیم…🌿✨
هیچ وقت فکرشو نمی کردم…
تا این حد مهربون و احساساتی باشه… به بهونه های مختلف واسم کادو می گرفت و…🎁
غافلگیرم می کرد… .
((همسر شهید مهدی خراسانی))
✏️⃟🎀¦⇢ #بهسبکشهدا
سوز سردی بر صورتم می خورد.
درستــ همان جا ایستادم؛ کنار سقاخانه حرم.
آن روز جمعه مهدی هم کنارم ایستاده بود. هر دو برای زیارت به حرم امام رضا (ع) آمده بودیم.🕌💫
نزدیکی های ظهر بود که بعد از زیارتــ خواستیم برگردیم خانه.
مهدی گفت: «صبر کنیم، نماز جمعه را که خواندیم، برمی گردیم …»📿
لرزیدم و گفتم: «آخه با این هوا؟ سرما می خوریم …»🥶
کتش را از تن درآورد و روی زمین پهن کرد: «بشین روی لباسم تا سرما نخوری …»😇
خودش هم همان طور با لباس نازکی که بر تن داشتـ، کنارم روی زمین نشست🌺
آن روز نماز جمعه را با هم خواندیم؛ درست همان جا کنار سقاخانه حرم …🙃☘️
.
((همسرشهید مهدی هنرور باوجدان))
🌺¦⇢ #یــآمهدیـ