*🔷برداشت های نادرست از احکام*
🌸شکستن قَسَم
👈برخی از قسم ها را می توان شکست و نیازی به پرداخت کفاره نيست، ولی بسیاری از مردم نسبت به آن بی اطلاعند:
🔶کسی که *مجبور باشد یا از روی عصبانیت قسم بخورد*، شکستن آن کفاره ندارد.
🔶 قسمی که از *ذهن بگذرد و یا نوشته شود*، کفاره ندارد.
🔶 قسمی که انجام آن *غیر ممکن بوده و یا مشقت زیاد داشته* باشد، شکستنش کفاره ندارد.
*🔶 اگر کاری که برای انجام آن قسم خورده، حرام و مکروه باشد و یا کاری که برای ترک آن قسم خورده، واجب یا مستحب بوده باشد؛* مثلا: به خدا قسم ازدواج نخواهم کرد، خانه بستگان نخواهم رفت، دیگر کار خیر انجام نخواهم داد، قرض نخواهم داد و... شکستن چنین قسمی نیز کفاره نخواهد داشت.
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
حیران و آشفته یعنی حال ڪسی
ڪ مرگ را نخواهد ...؛
اما لایق شهادت هم نباشد !
#اندراحوالات):
جور؎ فردا بریم پایِ صندوق رأۍ ڪھ ..
اون دنیا خدایے نکرده شرمنده
شهید بیسر مثل شهید حججی؛
شرمنده دستِ حـٰاج قاسم؛
شرمنده شهید زمانی نیا که ۵ ماه
از عقدشون میگذشت و
شهید بالازاده ۱۲ سالہ نشیم:)!
#خودمونرومدیونخونشهدانڪنیم^^!
🔺تنها️ 1⃣ روز مانده تا انتخابات
💠شرکت در انتخابات هم یک حق است و هم یک وظیفه🤞🏾.
«نسبت به آینده خودم و کشورم بی تفاوت نخواهم بود‼️‼️»
#همه_می_آییم
#ایران_قوی
#انتخابات
°•` ذکرِروزِ پَنج شنبه:📜♥️
.
لاإله إلا اللُه مَلِکَ الحَقُ المُبینُ
-١٠٠مَرتَبِه..
❂◆◈○•--------﴾﷽﴿--------❂◆◈○•
💞 #ݐلاڪ_ݐنـــــہان💞
💠قسمت #صدوچهل_وپنج
سمیه خانم دستان خیسش را،
با لباسش خشک کرد، و از آشپزخانه بیرون آمد، نگاهی به ساعت انداخت، ساعت۱۲شب بود.🕛🌃
از وقتی که کمیل رفته بود،
سمانه از اتاقش بیرون نیامده بود،حدس می زد که شاید خوابیده باشد.
با یادآوری چند ساعت پیش،
آهی کشید، برای اولین بار بود، که اشک را در چشمان پسرش می دید،
هر چقدر میخواست،
کمیل را امشب در خانه نگه دارد ،قبول نکرد،
وحشت رفتن سمانه،
از این خانه را در چشمان تک پسرش را به وضوح دید.
آهی کشید و از پله ها بالا رفت،
در اتاق سمانه را آرام باز کرد،چراغ ها خاموش بود.
کمی صبر کرد،
تا چشمانش به تاریکی عادت کند،با دیدن سمانه که بر روی تخت خوابیده بود، نزدیکش شد.
صدایی شنید،
بیشتر به سمانه نزدیک شد،متوجه ناله های سمانه شنیده بود،که کمیل را صدا می کرد.
متوجه شد که خواب دیده،
صورتش از عرق خیس شده بود،سمیه خانم دستی بر صورت سمانه کشید،که با وحشت دستش را از روی صورتش برداشتت!!
سریع پتو را کنار زد ،
تمام بدن سمانه خیس عرق شده بود،زیر لب ناله می زد و کمیل را صدا میکرد، سمیه خانم آن را تکان داد اما سمانه بیدار نمی شد.
ــ سمانه دخترم چشماتو باز کن،خاله عزیزم، بیدار شو
سمیه خانم که دید،
سمانه بیدار نمی شود ،سریع به طرف تلفن رفت، و شماره را گرفت
بعد از چند بوق آزاد،
صدای خسته ی کمیل در گوشی پیچید:
ــ بله
ــ کمیل مادر
کمیل با شنیدن صدای لرزان مادرش، سریع در جایش نشست و نگران پرسید:
ــ چی شده مامان
ــ سمانه مادر
کمیل نگران پرسید:
ــ رفت؟
ــ نه مادر تب کرده،حالش خیلی بده، بدنش اتیش گرفته، نمیدونم چیکار کنم
کمیل سریع از جایش بلند شد،
و سویچ ماشین را از روی میز چنگ زد.
_اومدم مامان،الان به دکتر زنگ میزنم که بیاد خونه
سمانه خانم گوشی را روی میز گذاشت،
و سریع به آشپزخانه رفت، و کاسه ی بزرگی را پر از آب کرد، و با چند دستمال تمیز به اتاق برگشت.
کنار سمانه نشست،
و دستمال خیس را بر روی پیشانی اش گذشت،
لرزی بر تن سمانه افتاد، و دوباره زیر لب زمزمه کرد.
ــ کمیل....😣🤒
ادامه دارد..
💠نویسنده؛ بانو فاطمه امیری زاده
💠 #کپی_باذکرنام_نویسنده
❂◆◈○•---------------------------❂◆◈○•
❂◆◈○•--------﴾﷽﴿--------❂◆◈○•
💠رمان جذاب✌️، عاشقانه👌 و پلیسی👊
💞 #ݐلاڪ_ݐنـــــہان💞
💠قسمت #صدوچهل_وشش
کمیل به دیوار سرد بیمارستان تکیه داد، و چشمانش را بست.
یک ساعت از وقتی که به خانه رفته بود گذشت،
دکتر بعد از معاینه ی سمانه،
لازم دید که به بیمارستان منتقل شود، فقط خدا می دانست وقتی سمانه را در این حال دیده بود،چه به سرش آمد.
راهروی بیمارستان،
در این ساعت خلوت بود، و فقط صدای زمزمه های آرام سمیه خانم، و تیک تاک ساعتش شنیده می شد!
با باز شدن در اتاق،
سریع چشمانش را باز کرد، و از جایش بلند شد، و به سمت دکتر رفت.
دکتر مشغول نوشتن چیزهایی بود،
و میان نوشتن هایش توضیحاتی به پرستار می داد،
با دیدن کمیل لبخندی زد و گفت:
ــ نگران نباشید آقای برزگر، حال همسرتون خوبه
کمیل نفس راحتی کشید و خداروشکری زیر لب گفت.
ــ پس این تب برا چیه؟
ــ تب خانمتون ناشی از عصبانیت و استرس بیش از حد هستش، نمیدونم دقیقا چه اتفاقی براشون افتاده، اما باید از هر چیزی که عصبانیش میکنه، و استرس بهش وارد میکنه، دورش کنید
کمیل سری تکان داد و گفت:
ــ میتونم ببینمش؟
ــ با اینکه خواب هستن، اما کنارش باشید بهتره، نسخه ی داروهارو پرستار میارن براتون
ــ خیلی ممنون خانم دکتر
دکتر لبخندی زد و گفت:
ــ وظیفه است
بعد از رفتن دکتر،
سمیه خانم به نمازخانه رفت، تا نماز شکری به جا بیاورد،
اما کمیل سریع به اتاق سمانه رفت.
در را آرام باز کرد،
تا او را بیدار نکند،به چهره ی غرق در خوابش نگاهی انداخت،در خواب بسیار معصوم میشد.
کنارش روی صندلی نشست،
و دست سردش را در دست گرفت،سمانه تکانی خورد اما بیدار نشد،
باورش نمی شد،
این چهار سال با تمام مشکلات و سختی ها، با تمام تلخی ها و دوری ها تمام شده، و الان کنار سمانه است.
با اینکه سمانه،
هنوز با او کنار نیامده بود،اما همین که الان کنارش بود، و دستانش در دستان او بود،برایش کافی بود....
ادامه دارد..
💠نویسنده؛ بانو فاطمه امیری زاده
💠 #کپی_باذکرنام_نویسنده
❂◆◈○•---------------------------❂◆◈○•
❂◆◈○•--------﴾﷽﴿--------❂◆◈○•
💞 #ݐلاڪ_ݐنـــــہان💞
💠قسمت #صدوچهل_وهفت
چشمانش را آرام باز کرد،
مکان برایش غریب بود،به اطراف نگاهی انداخت، با دیدن دکور و تجهیزات، متوجه شد، که در بیمارستان است.
اما او چرا اینجاست؟!
چشمانش را روی هم فشار می دهد،
و کمی به خودش فشار می اورد، که شاید چیزی یادش بیاید،
آخرین چیزی که یادش آمد،
بحث کردنش با کمیل و سردرد و خوابیدنش بود،
تصاویر مبهمی از کمیل،
که بالا سرش نام او را فریاد می زد، در ذهنش تکرار میشد، اما دقیق یادش نمی آمد، که چه اتفاقی افتاده.
تا میخواست دستش را تکان دهد، متوجه اسیر شدن دستش میان دستان و سر کمیل شد،با دیدن کمیل خیالش راحت شد و نفس راحتی کشید.
به صورت غرق در خوابش نگاه کرد، باورش سخت بود،
بعد از چهارسال کمیل الان کنارش باشد، با اینکه هیچوقت نمی توانست، نبود کمیل را باور کند،
حتی این را به سمیه خانم گفته بود،
اما سمیه خانم در جواب به او گفته بود:
"شهدا زنده اند و نزد خدا روزی می گیرند"
اما الان خدا کمیل را،
به او برگردانده بود،آنقدر دلتنگش شده بود، که دوست داشت، روزها به تماشای او بنشیند،
با اینکه اوایل از اینکه خود را،
چهارسال از آن ها دور کرده بود، عصبی شده بود، و حتی به جدایی فکر کرد،اما الان کمی آرام تر شده بود،
و به این نتیجه رسید،
که او بدون کمیل نمی تواند، لحظه ای آرامش داشته باشد،
دقیقا مانند این چهار سال...
نگاه به ساعت روی دیوار انداخت،
عقربه ها ساعت ۸ صبح را،
نشان می دادند،تا، خیز برداشت، که از جایش بلند شود، سوزشی را در دستش احساس کرد، و آخی گفت. کمیل سریع بیدار شد،
و از جایش بلند شد.
ــ چی شد؟ درد داری
رد نگاه سمانه را گرفت،
با دیدن جای خونی سوزن سرم ،اخم هایش در هم جمع شدند.
ــ از جات تکون نخور تا برم پرستارو صدا کنم
سمانه آرام روی تخت دراز کشید
بعد از چند دقیقه در باز شد،
و کمیل نگران همراه پرستار وارد اتاق شدند.
پرستار نگاهی به دست سمانه انداخت و گفت:
ــ چیزی نیست سوزن سرمت کشیده شده،برای همین زخم شده خون اومده.
ــ حالش چطوره خانم؟
پرستار نیم نگاهی به کمیل انداخت و گفت:
ــ حالشون خوبه،نیم ساعت دکتر میاد، بعد از اینکه وضعیت بیمار چک شد، مرخص میشه
ــ خیلی ممنون
پرستار سری تکان داد، و از اتاق بیرون رفت.
کمیل به سمانه نزدیک شد،
و با چشمان نگران به صورت بی حال او نگاهی انداخت،
و آرام پرسید:
ــ حالت خوبه سمانه؟
ــ خوبم
ــ دراز بکش تا دکتر بیاد
سمانه انقدر ضعف داشت،
که نای لجبازی را نداشت، پس بدون حرف روی تخت دراز کشید
ادامه دارد..
💠نویسنده؛ بانو فاطمه امیری زاده
💠 #کپی_باذکرنام_نویسنده
❂◆◈○•---------------------------❂◆◈○•