سلام رفقا 💕😍
راستش میخوام پارت های یک کتاب زیبا رو براتون بزارم 😉🌸
《کتاب دختران آفتاب》 ، امیدوارم که این کتاب رو که گذاشتم از خوندنش لذت ببرید🙂🌻
#مقدمه📝:
دختران آفتاب فقط داستان نیست . داستان گاهی اوقات فقط روایت یک احساس است یا یک تجربه . اما دختران افتاب روایت یک اندیشه است .
این کتاب بنا دارد به بهانه روایت سفر دسته جمعی گروهی از دختران جامعه مان ، گزارشی داشته باشد از پرسش ها ودغدغه های دختران ایرانی ، تلاش میکند راهی بیابد برای پاسخ گویی به برخی از این پرسش ها ، نه در قالبی خشک و یک سویه ، بلکه در فضایی عقلانی و پرحس و حال .
دختران افتاب تمرینی است برای گفت و گوی جمعی. اینکه جوانانی از قشر های گوناگون با خاستگاه های متفاوت اندیشه ای و با سلایق متفاوت بنشینند کنار یکدیگر و آزادانه دغدغه هایشان را به اشتراک بگذارند تا گامی دیگر به ساحت حقیقت نزدیک شوند .
دختران افتاب با انتخاب شکلی از داستان های آموزشی به نام 《مقاله داستان》 این محدودیت را می پذیرد که مسئله اش فقط جذابیت و کشش داستانی نباشد و این مسئولیت را بیشتر به طراوت و تازگی اندیشع هایش واگذار کند .
***********
دختران آفتاب هم کتاب امروز هست هم نیست. کتاب امروز نیست ، زیرا پانزده سال پیش نوشته شده ، با حال و هوای همان روز ها و اقتضائات زمان خودش.کتاب امروز هست ، به این دلیل که هنوز ، هر سال منتشر میشود ، بین خوانندگانش گفتگو میشود و بازتاب دارد ، هنوز دغدغه ها و مباحثش در جامعه زنده است و حس میشود.
این کتاب طی دوازده سال، دوازده بار تجدید چاب شد و افراد بسیاری آن را مورد لطف و نقد قرار دادند اما بین این همه اظهار لطف و محبت گ مرقومه رهبر فرزانه انقلاب ، که به کتاب خوانی شهره اند ، حیاط و روح جدیدی به دختران افتاب بخشید که باعث توجه دوباره ای به این اثر شد . نویسندگان این اثر مراتب تشکر و امتنان خویش را نسبت به عنایت معظم له اعلام میدارند و ضمن سپاس از تمامی لطف ها و نقد های پیشین همچنان چشم انتظار شنیدن دیدگاههای خوانندگان خواهد بود .
♡@dokhterone ♡
کتاب 《دختران آفتاب》💕😌
فصل یک1
#پارت_اول
جماعت بیکاری که همیشه دنبال چنین موضوع هایی بودند و کنار پیاده رو جمع شده بودند ، مرا مطمئن کردند که درست آمده ام . نزدیک تر رفتم و به سختی از میان جمعیت رد شدم . همه ساکت ایستاده بودند و فقط تماشا میکرند همه چشم ها به مادر بود که گوشه پیاده رو ایستاده بود و رو به بابایی فریاد نی زد:
_این قدم رو دیگه کوتاه نمی ام. به هیچ قیمتی حاضر به از هم پاشیده شدن زندگی ام نیستم. نه اینکه فکر کنی عاشق این زندگی نکبتی و مزخرفم ، یا عاشق چشم و ابروی تو ام ، نه! فقط بخاطر شکوفه ست که نمی ذارم زندگیمون رو از هم بپاشونی . نمی خوام اون به پای اشتباه ها و ندونم کاری های ما بسوزه .
صدای دخترانه ای به آرامی و زیر لب گفت :
عجب زنیه این زن !!
با تعجب به سمت او برگشتم. درباره ی مادر حرف می زد. هم سن و سال خودم ، فقط کمی درشت تر و بلند تر از من بود . با اشتیاق به مادر نگاه می کرد و انگار محو او شده بود . شاید هم به همین دلیل ، متوجه نگاه متعجب من نشد . خط سیر نگاهش را که به مادر ختم می شد ، دنبال کردم . مادر صدایش را کمی پایین تر اورده بود .
_اگه همه جوونیم رو به پات گذاشتم ، هرچی گفتی ، گوش کردم و دم نزدم، فقط و فقط به خاطر شکوفه بود. گفتی نرم سرکار ، گفتم :چشم!گفتی از بابا و مامانم دست بکشم گفتم:چشم با نداری ها و بد اخلاقی هات ساختم، فقط به خاطر اینکه دخترم بی مادر نشه!
کارگردان فریاد کشید:
کات...!اوکی!.............
♡@dokhterone ♡