.
دلتنگی وقتی زیاد بشه، کمکم رنگ نفرت میگیره... اینکه چیزی رو بارها و بارها بخوای، ولی هر بار نبودنش تو رو خرد کنه.
میپرسه: حالت چطوره؟
میگم: خاکستری؛ فقط بعضی وقتها تیرهتر میشه و گاهی اوقات، روشنتر.
من نه اونقدر حالم بده، که از ادامه دادن دست بکشم؛ نه اونقدر دلم خوشه که به آینه لبخند بزنم.
نمیدونم، شاید معنای زندگی همینه.
برای فردای “تو” آرزو میکنم:
بدون خوابآلودگی از خواب بیدار شی،
قهوهی صبحت مزهی بهشت بده،
آدمی که دوسش داری باهات تماس بگیره، خبری که خیلی وقته منتظرشی رو بالاخره بشنوی، غذای موردعلاقتو بخوری، لباسی که خیلی وقته نمیدونستی کجاست پیدا کنی،
اتفاقی بیفته که حس کنی از خوشی قلبت داره از جا کنده میشه، یکی اون موزیکی که دوسش داری رو واست بفرسته و کل روز عمیق بخندی.
گاهی آدم به خاطر عبور از مرحلهای چنان درد میکشد و تغییر میکند که دیگر خودش هم نمیتواند خودش را بشناسد.
.
طوری لبخند بزن انگار هرگز گریه نکردی،
طوری مهربون باش انگار هرگز آسیب ندیدی،
و طوری زندگی کن که انگار فردایی نیست.
با شرایط سخت کنار میام ولی حسرت اینکه همه چیز میتونست طور دیگه پیش بره، همیشه تو دلم میمونه ((:
بوس همیشه واجبه؛ وسط دعوا چون نمیخوام بحث به فاصله و دلخوری ختم شه، وسط کار و شلوغی جهت در رفتن خستگی و یاداوری حواسم بهت هست، خیلی رندوم و یهویی جهت نشون دادن علاقه، قبل خواب جهت خوب خوابیدن، وقتی بیدار میشی جهت شروع یک روز خوب و با کیفیت، موقع قهر جهت نشون دادن ازت ناراحتم ولی همچنان عاشقتم.