کاش میتونستم دربارهی تمام جزئیات امروز با تو حرف بزنم؛ چه قدر جای تو امروز خالی بود.
مثل دیروز. مثل همیشه.
اگه ازم بپرسی خوبی؟ احتمالا میگم خوبم، ولی وقتی بخاطر شکستن لیوان گریه میکنم، تبدیل میشه به گریه برای خانواده، گریه برای اشتباهات گذشتهام، گریه برای یه شخص دیگه، گریه برای چیزهایی که نمیتونم درستشون کنم، و بخاطر هرچیزی که تو زندگیم اتفاق میفته.
-تادا.
اکنون که میخواهم تو را مرور کنم فقط برای چند ثانیه تصویرهای مبهمی از تو برایم ظاهر میشود، حتی حرف هایمان را بخاطر نمیارم اما این را میدانم که من دوستت داشتم.
سکوتم برای این هست که ذهنم پر از حرفه ، حرفایی که میدونم هیچکس درکشون نمیکنه و بابتش بغلم نمیکنه.
مثل قبل بشیم؟ عزیزم تو مگه چیزی از من قبلی گذاشتی باقی بمونه که مثل قبل بشیم.
حتی اگه یه روزم من بخشیدمت، تو خودت رو بخاطر شبایی که من با گریه خوابیدم، نبخش.
روزانه سه وعده با خودم تکرار میکنم به درد کسی خوردی به دردت نخورد به دردش بخوری به درد نخوری.