اکنون که میخواهم تو را مرور کنم فقط برای چند ثانیه تصویرهای مبهمی از تو برایم ظاهر میشود، حتی حرف هایمان را بخاطر نمیارم اما این را میدانم که من دوستت داشتم.
سکوتم برای این هست که ذهنم پر از حرفه ، حرفایی که میدونم هیچکس درکشون نمیکنه و بابتش بغلم نمیکنه.
مثل قبل بشیم؟ عزیزم تو مگه چیزی از من قبلی گذاشتی باقی بمونه که مثل قبل بشیم.
حتی اگه یه روزم من بخشیدمت، تو خودت رو بخاطر شبایی که من با گریه خوابیدم، نبخش.
روزانه سه وعده با خودم تکرار میکنم به درد کسی خوردی به دردت نخورد به دردش بخوری به درد نخوری.
شاید هیچوقت اون دوستی نباشم که هر روز بهت زنگ میزنه ولی همیشه اون رفیقی میمونم که وقتی کل دنیات رو سرت خراب شد میتونی بهش تکیه کنی.
نمی دونم عشق رو چجوری توصیف کنم ولی اینجوری بگم :
«مثلا وسط یه بحران گیر افتادی حسابی درگیرشی و دلت گرفته به اون فکر می کنی و اوضاع برات قابل تحملتر می شه.»
من هرچی بوده باشم باعث نشدم کسی با چشم گِریون به عکسم نگاه کنه.