هدایت شده از ٭STAR٭
✧با درود خوش آمد؛ قراره اولین تقدیمی این ستاره رو داشته باشین...
در صورت تمایل برای شرکت تو اولین تقدیمی این ستاره،اینجا عضو بشین، این پیام + یه پیام از کانال که دوست دارین رو در چنلتون فور بزنید و از عدد ۱ تا ۲۲ انتخاب کنید و با توجه به عددتون یک متن فارسی یا یک متن انگلیسی + رنگ ای کانالتون میده؛ بهتون تقدیم میشه...
✵لینک چنل قشنگتون و عدد انتخابی تون رو اینجا برام ارسال کنید. @STAR_ViVi
Limit 30
https://eitaa.com/joinchat/4240639540Ce79ef1d225
After us?
آغوش؛ واژهای چهار حرفی که برای من به وسعت چهار رکنِ جهان بود. این پناه، فراتر از تلاقی دو تن، برای من خودِ بقا بود و همانقدر ضروری همچون نفس، و همانقدر ناگزیر همچون ضربان. در آغوشش، در ژرفای دریایی از غم فرو میرفتم؛ غمی که آبی بود، آبیِ خستهی آرزوهای خاکگرفته، آبیِ رسوبکردهی احساساتی که سالها در سکوت تهنشین شده بودند، و آبیِ ریشهدار و کهنی که شباهتی عجیب به استواریِ ریشههای بید داشت. همهی اینها را آغوش او به من میبخشید، اما من بودم که با تمام وجود به آن محتاج بودم؛ چرا که اگر از آن دریای سنگین، جرعهای نفس نمیگرفتم، در خوابی ابدی از تنهایی فرو میرفتم. اما او نیازی نداشت؛ شانههایش همچون صخرههای ساحل، سخت و استوار بودند، آشنا با هجوم موجها و بیاعتنا به تلاطم دریا، در حالی که من، همان شنِ بیقراری بودم که با نخستین نسیم، دستخوشِ لرزش میشد. سرم را بر شانهاش گذاشتم و بر همان سنگِ سخت آرام گرفتم؛ سنگی که برای من از لطافتِ علفهای سبزِ دشت و نرمیِ شقایقهای رقصان، دلنوازتر و مهربانتر بود. لبخندش را دوست داشتم و غمش را نیز دوست داشتم؛ چرا که او دریایی مواج از تضادها بود و من، درست همین آشوبِ زیبا و جمعِ ناتمامِ نور و اندوهِ او را بیاندازه دوست میداشتم.
☕️ با همنشین عزیزتون قهوه تلخ میل میکنید.
برای https://eitaa.com/joinchat/733677155C8d6b328a00
After us?
هنگامی که جان به چیزی دلبسته میشود، تمامیِ دار و ندارش را به پای آن میریزد؛ تمامِ ثانیهها، احساس، دغدغه و توانش را نثارِ یک لحظه تکرارِ وصال میکند. خلاصه بگویم، تو روحِ خویش را پیشکش میکنی تا شاید تنها برای یکبار، مالکِ آن آرزوی محال شوی. و چون آن آرزو مثل ستارههای دورِ آسمان دستنیافتنی میماند، تو ناگزیر میشوی خودت را تغییر دهی؛ اگر ستاره است، فضانورد میشوی تا به تسخیرش درآوری، و اگر نقاشی است که در هزارتوی رنگهای مرموزِ خویش پنهان شده، خود، نقاشِ بومِ او میشوی. حتی اگر عاشقِ سکوت باشی و معشوق در هیاهویِ شهر باشد، تو خودِ فریاد میشوی تا در ازدحامِ صداها گم شوی و به او برسی. اما اندوهِ اصلی آنجاست که او تو را نخواهد و با بیاعتنایی، رد پایت را از حریمِ خویش بزداید؛ در آن لحظه، تو برای آنکه خواستهاش را بیپاسخ نگذاری، از خودت میگریزی، از جان و روحت فاصله میگیری و هرچه این گسل میانِ روحِ عاشق پرواز و جسمِ خستهات عمیقتر میشود، سنگینیِ زنجیرِ این کالبد را بیشتر بر تنِ خویش حس میکنی. در این میانه، هم جسمِ در بند و هم جانِ نالان، هر دو به فریاد در میآیند. چه بهتر که رهایی، نه در ماندن، که در دستِ همان کسی باشد که روحِ تو مشتاقِ پرواز به سوی اوست؛ همان که باید تو را به پایان میرساند تا شاید روزی از بلندای آسمانها، آزادانه و بیدریغ، به تماشایِ او بنشینی.
☕️ با همنشین عزیزتون چای تلخ مینوشید.
برای https://eitaa.com/fuckingmind2