eitaa logo
دانلود
After us?
آغوش؛ واژه‌ای چهار حرفی که برای من به وسعت چهار رکنِ جهان بود. این پناه، فراتر از تلاقی دو تن، برای من خودِ بقا بود و همان‌قدر ضروری همچون نفس، و همان‌قدر ناگزیر همچون ضربان. در آغوشش، در ژرفای دریایی از غم فرو می‌رفتم؛ غمی که آبی بود، آبیِ خسته‌ی آرزوهای خاک‌گرفته، آبیِ رسوب‌کرده‌ی احساساتی که سال‌ها در سکوت ته‌نشین شده بودند، و آبیِ ریشه‌دار و کهنی که شباهتی عجیب به استواریِ ریشه‌های بید داشت. همه‌ی این‌ها را آغوش او به من می‌بخشید، اما من بودم که با تمام وجود به آن محتاج بودم؛ چرا که اگر از آن دریای سنگین، جرعه‌ای نفس نمی‌گرفتم، در خوابی ابدی از تنهایی فرو می‌رفتم. اما او نیازی نداشت؛ شانه‌هایش همچون صخره‌های ساحل، سخت و استوار بودند، آشنا با هجوم موج‌ها و بی‌اعتنا به تلاطم دریا، در حالی که من، همان شنِ بی‌قراری بودم که با نخستین نسیم، دستخوشِ لرزش می‌شد. سرم را بر شانه‌اش گذاشتم و بر همان سنگِ سخت آرام گرفتم؛ سنگی که برای من از لطافتِ علف‌های سبزِ دشت و نرمیِ شقایق‌های رقصان، دلنوازتر و مهربان‌تر بود. لبخندش را دوست داشتم و غمش را نیز دوست داشتم؛ چرا که او دریایی مواج از تضادها بود و من، درست همین آشوبِ زیبا و جمعِ ناتمامِ نور و اندوهِ او را بی‌اندازه دوست می‌داشتم. ☕️ با هم‌نشین عزیزتون قهوه تلخ میل می‌کنید. برای https://eitaa.com/joinchat/733677155C8d6b328a00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از Me against the world.
After us?
هنگامی که جان به چیزی دلبسته می‌شود، تمامیِ دار و ندارش را به پای آن می‌ریزد؛ تمامِ ثانیه‌ها، احساس، دغدغه‌ و توانش را نثارِ یک لحظه تکرارِ وصال می‌کند. خلاصه بگویم، تو روحِ خویش را پیشکش می‌کنی تا شاید تنها برای یک‌بار، مالکِ آن آرزوی محال شوی. و چون آن آرزو مثل ستاره‌های دورِ آسمان دست‌نیافتنی می‌ماند، تو ناگزیر می‌شوی خودت را تغییر دهی؛ اگر ستاره است، فضانورد می‌شوی تا به تسخیرش درآوری، و اگر نقاشی است که در هزارتوی رنگ‌های مرموزِ خویش پنهان شده، خود، نقاشِ بومِ او می‌شوی. حتی اگر عاشقِ سکوت باشی و معشوق در هیاهویِ شهر باشد، تو خودِ فریاد می‌شوی تا در ازدحامِ صداها گم شوی و به او برسی. اما اندوهِ اصلی آن‌جاست که او تو را نخواهد و با بی‌اعتنایی، رد پایت را از حریمِ خویش بزداید؛ در آن لحظه، تو برای آنکه خواسته‌اش را بی‌پاسخ نگذاری، از خودت می‌گریزی، از جان و روحت فاصله می‌گیری و هرچه این گسل میانِ روحِ عاشق پرواز و جسمِ خسته‌ات عمیق‌تر می‌شود، سنگینیِ زنجیرِ این کالبد را بیشتر بر تنِ خویش حس می‌کنی. در این میانه، هم جسمِ در بند و هم جانِ نالان، هر دو به فریاد در می‌آیند. چه بهتر که رهایی، نه در ماندن، که در دستِ همان کسی باشد که روحِ تو مشتاقِ پرواز به سوی اوست؛ همان که باید تو را به پایان می‌رساند تا شاید روزی از بلندای آسمان‌ها، آزادانه و بی‌دریغ، به تماشایِ او بنشینی. ☕️ با هم‌نشین عزیزتون چای تلخ می‌نوشید. برای https://eitaa.com/fuckingmind2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ٭STAR٭
؟
After us?
؟
از پژمردگی بیزار بود، نه چون آن را نمی‌شناخت، بلکه دقیقاً به این خاطر که خوب می‌شناختش؛ می‌دانست پژمردگی، راهی جز رسیدن به بن‌بستِ جدایی و هجران ندارد. هجرانی که نه از سرِ تقدیر، که از سویِ قاتلی بی‌رحمی به نام "خاطرات" به جانش افتاده بود. اما خاطرات، موجوداتِ ساده‌ای نبودند که با پژمردن لحظه‌ها تمام شوند؛ حتی با جدا شدن و رفتن هم رنگِ باختن به خود نمی‌گرفتند. خاطرات، دقیقاً مثل ستاره‌ها بودند؛ گاهی در آسمان‌های تاریک و دلگیرِ تنهایی چنان می‌درخشیدند که چشم را می‌زدند، و گاه در شب‌های روشن و پرامید، چنان پنهان می‌شدند که گویی هرگز نبوده‌اند. مدام دنبال راهی می‌گشت تا این سایه‌ها را از بین ببرد، غافل از آنکه در این جهانِ فانی، هیچ‌چیز واقعا نابود نمی‌شود. هر کجای این دنیا را که بگردی، ردپایشان مثل لکه‌ی خون بر لباسِ سپیدِ زندگی، خودنمایی می‌کند. تنها دارایی‌اش آتشی بود که از عمقِ جانش زبانه می‌کشید؛ آتشی که با آبِ فراموشی خاموش نمی‌شد، که آب فقط برای مدتی کوتاه دهانش را می‌بست. پس تصمیم گرفت این آتش را به جانِ خاطراتِ پژمرده‌اش بیندازد تا خاکستر شوند؛ تا کهنه شوند و در گوشه‌ای کز کنند و دیگر هیچ‌چیزی را به رخِ او نکشند. باور داشت آتشی که روزگاری همه‌چیز را برایش روشن کرده بود، حالا می‌تواند فریادِ خاطرات را هم به سکوت وا‌دارد. اما خاکستر هم باز اثری از همان خاطرات بود. کافی بود نسیمی ملایم بوزد تا دوباره عطرِ خاکسترِ آن روزهای سوخته در فضا بپیچد و دوباره، همه چیز را برایش زنده کند. ☕️ با هم‌نشین عزیزتون چای تلخ می‌نوشید. برای https://eitaa.com/vivi_star
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از  ִֶָ𓏲࣪Play list
After us?
برای جاودانه شدن، آدم به نشانه‌ای نیاز دارد؛ اما تو، نه یک نشانه، که دنیایی از اندوه را در تار و پودِ لحظه‌هایم به یادگار گذاشتی و رفتی. هر صبح که چشم‌هایم را به رویِ پوچیِ جهان می‌گشایم، خورشیدِ بی‌آزارِ آسمان، تازیانه‌ای می‌شود بر پیکرِ خاطراتم و مرا به بندِ آن چشمانی می‌کشد که روزی پناهگاهِ جانم بود. تو طلوعِ بی‌بازگشتی بودی و من، چون آفتابگردانی که ساقه اش در سوگِ خورشید شکسته، بی تو سر به زانویِ تاریکی دارم و در اطاعتِ قلبی مانده‌ام که دیگر برای من نمی‌تپد. تو آسمانی بودی که ستاره‌هایش حالا فقط برایِ سوختن می‌درخشند؛ و ابرهایی که گاه در من می‌گریند و گاه از خاطرم دور می‌شوند. تو ریشه‌‌ای در قلبم کاشتی، در سیاهیِ کلماتِ دفترم، در جوهر قلمم، و در رنگِ خاکستریِ نقاشی‌هایم که دیگر هیچ‌گاه رنگِ خورشید را به خود ندیدند. تو موسیقیِ تلخِ منی، آهنگی که هرگز به پایان نمی‌رسد و هر نتش، خراشی‌ست بر دیواره‌یِ روحم. من نیز در تو دفن شده‌ام؛ در لابه‌لایِ کتاب‌هایِ نخوانده‌ات، و در آن جایِ خالیِ عمیقی که در عکس‌هایت دهان باز کرده و تنها خودت ابعادِ این تنهایی را می‌دانی. من همان دفترِ کهنه‌یِ توام، که روزگاری تمامِ ما در آن نوشته شده بود؛ اما حیف که آن را بستی و سطرها را در غبارِ فراموشی رها کردی. کاش می‌دانستم یادگار ماندن در قلبِ کسی که رفته، چه دردی را دوا می‌کند؟ ما خود به یادگاری‌هایِ متروک تبدیل شده‌ایم؛ و از آنچه تمام شده، چیزی جز حسرت و سرمایِ دلتنگی بر جان نمی‌ماند. پس بمان. یا بگذار این سایه‌ها از سرم دست بردارند. یادگارهایت، هر صبح و هر شب، چون قاتلانی بی‌رحم با من می‌جنگند و در این نبردِ نابرابر، باز هم این تویی که با هر خاطره، پیروز می‌شوی. ☕️ با هم‌نشین عزیزتون قهوه تلخ میل می‌کنید. برای https://eitaa.com/joinchat/2464351847Cb14f9c25e0
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا