eitaa logo
دوست شــ❤ـهـید من
997 دنبال‌کننده
11.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
68 فایل
🌹🌿بسم الله الرحمن الرحیم🌿🌹 #شهید_محمود_رضا_بیضائی: «اذا کان المنادی زینب (س) فأهلا بالشهادة» " «اگر دعوت کننده زینب (س) باشد، سلام بر شهادت»! #خادم_کانال: @gharibjamandeh
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⚘﷽⚘ بزرگترین مردمان درایمان ویقین مردمانی در آخرالزمانند کہ پیامبرشان را ندیدہ اند و امامشان هم از دیدگانشان پنہان است و بہ سیاهی روی سفیدی قرآن ایمان آوردہ اند . 📚 کمال الدین •┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈• @dosteshahideman •┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دوست شــ❤ـهـید من
⚘﷽⚘ 🍃🌸تلــاوٺ قرآטּ 🌸🍃 ۳۰۴ ڪلام حق امروز هدیہ به روح: #شهید_محمودرضا_بیضائی •┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
⚘﷽⚘ 🍃🌸تلــاوٺ قرآטּ 🌸🍃 ۳۰۵ ڪلام حق امروز هدیہ به روح: •┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈• @dosteshahideman •┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔹 با خانواده معظم شهید مدافع حرم: 🌷 «محمودرضا بیضایی» 🌷 ⏰ زمان: سه شنبه ۲۳ آذر ماه - ساعت۱۹ 📌 جهت شرکت در برنامه پیوند زیر را لمس کرده و به عنوان میهمان وارد شوید : https://www.skyroom.online/ch/farhangi.shirazu/meeting 💠مجمع یادواره شهدای دانشجویان دانشگاه شیراز https://zil.ink/shohada_shirazu
⚘﷽⚘ ♦️فـرازی‌ازوَصیت‌نـٰامہ‌یِ‌حـٰاج‌قاسم 🍃🌸عزٺ‌ دستِ‌ خداست‌؛ و بدانید اگر گمنـٰام‌‌ترین‌ هم‌ باشید؛ ولی‌ نیتِ‌ شما یارۍ مردم‌ باشد، می‌بینید خدٰاوند؛ چقدر بـاعزت‌ و عظمت‌ شمآ را در‌ آغوش‌ می‌گیرد:")! •┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈• @dosteshahideman •┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
⚘﷽⚘ شیعه حقیقی قرار بود روز جمعه حمید با یکی از دوستانش برود قم. داشتم توی آشپزخانه برایش کتلت درست می کردم. ساکش را که بستم از فرط خستگی کنار پذیرایی دراز کشیدم. حمید داشت قرآنش را می خواند. وقتی دید آنجا خوابم گرفته، آمد بالای سرم و گفت: «تنبل نشو. بلند شو بگیر راحت بخواب.»☺️ با خنده و شوخی می خواست بلندم کند. گفت: به نفع خودت است که بلند شوی و با وضو بخوابی وگرنه باید سر و صدای مرا تحمل کنی. شاید هم مجبور شوم پارچ آبی را روی سرت خالی کنم. حدیث داریم بستر کسی که بی وضو می خوابد مثل قبرستان مردار و بستر آنکه با وضو بخوابد همچون مسجد است و تا صبح برایش ثواب می نویسند. آنقدر گفت و سرو صدا کرد که به وضو گرفتن رضایت دادم🙂 شهید حمید سیاهکالی🌹 📚 یادت باشد •┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈• @dosteshahideman •┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
⚘﷽⚘ 🍃🌸چه خوش است؛ دست از جان شستن و دنیا را سه طلاقه كردن؛ از همه قید و بند اسارت حیات آزاد شدن؛ بدون بیم و امید علیه ستمگران جنگیدن؛ پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ برافراشتن؛ به همه طاغوت ها «نه» گفتن؛ با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن ♦️شهید آقامصطفی چمران •┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈• @dosteshahideman •┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
⚘﷽⚘ ♦️شهید هادی ذوالفقاری: طبق بیانات آقا اینکه هدف شما شهادت باشد غلط است هدف انجام تکلیف است حالا اگر در این مسیر شهادت هم نصیب کسی ششد توفیق است. •┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈• @dosteshahideman •┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
دوست شــ❤ـهـید من
#عبور‌زمان‌بیدارت‌می‌کند🕰 #نویسنده_لیلا‌فتحی‌پور #پارت106 تازه به خانه‌ی صدف رسیده بودیم و کم کم
🕰 در حال بوق زدن بود که با خودم فکرکردم کاش پیام می‌دادم. حالا اصلا چه عجله‌ایی بود فردا زنگ میزدم خب،مگرپری‌ناز همین الان می‌خواهدمرابکشد.چرا حرفهایش اینقدر مرا ترسانده بود.بااین فکرها بعد از این که گوشی راستین چند بوق خورد تصمیم گرفتم تماس راقطع کنم خوشحال شدم که جواب نداد.حتما خواب است.همین که خواستم قطع کنم صدای خواب آلود و نگرانش در گوشم پیچید. –اتفاقی افتاده؟ دستپاچه سلام دادم.نفسش را بیرون داد و گفت: –سلام. حالت خوبه؟ –بله، ببخشید مزاحم شدم. اگه می‌دونستم خوابید...حرفم را برید. –مهم نیست، چی شده؟مِن و مِن کردم و گفتم: –راستش...چطوری بگم...اصلا ولش کنیدفردا بهتون زنگ میزنم میگم،چیززیادمهمی نیست. شما بخوابید.نوچی کرد و گفت: –مگه من دیگه خوابم میبره، اتفاقاداشتم خوابت رو می‌دیدم. وقتی شمارت رو دیدم رو گوشیم افتاده، خیلی نگران شدم. –چی می‌دیدید؟ –خواب دیدم امدی شرکت. حالا ولش کن، بگو چی شده.کمی مکث کردم و پرسیدم: –جدیدا از پری‌ناز خبر دارید؟ –از پری‌ناز؟ نه. چطور؟ –هیچی، همینجوری پرسیدم.دوباره نوچ کرد. –نصف شب زنگ زدی همینجوری سراغ پری‌ناز رو بگیری؟ بگو چی شده. نکنه توام خواب اون رو دیدی؟ –نه، بهم زنگ زده بود، یه حرفهایی هم زد که من سردرنیاوردم.باحیرت گفت: –به تو زنگ زده؟ مطمئنی؟ –بله، منظورتون چیه مطمئنم؟ وقتی زنگ زد من نتونستم درست باهاش حرف بزنم چون خیلی بد موقع بود و اونم معلوم نبود چی میگه. برای همین قطع کردم.بعدشم که قطع کردم و جواب زنگش رو ندادم...حرفم را برید. –تند تند بهتون پیام داد، درسته؟ –بله، چند تا پیام داده بود.شماازکجامی‌دونید؟ –دونستنش سخت نیست. تو پیام چی نوشته؟ اصلا با تو چیکار داره؟ –پیامهاش تهدید آمیز بود. راستش یه کم ترسیدم. برای همین مزاحم شماشدم.زیرلب چیزی به پری‌ناز گفت که درست نفهمیدم. –یعنی چی؟ خب چیکارت داشت؟ –تعجب کرده بود از زنده بودنم، می‌گفت چرا خودت رو به مردن زده بودی.شمامی‌دونید منظورش چیه؟ –آره می‌دونم. شماره ایی که ازش بهت زنگ زده رو بده به من. اصلا هم نترس،اون بلوف زیاد میزنه. –شمارش رو خودتون ندارید.پوفی کرد و گفت: –نه. بعد آهی کشید و پرسید: –در مورد من چیزی نپرسید؟ –نه، فقط نمی‌دونم چرا با من دعواداشت. فکر کنم از زنده بودنم ناراحت بود.هردو سکوت کردیم. بعد از چند لحظه من سکوت را شکستم. – اول می‌خواستم به نورا خانم زنگ بزنم، گفتم یه وقت استرس میگیره.ببخشد که مزاحم شماشدم.خداحافظ. –اُسوه خانم.قلبم ریخت و آرام گفتم: –بله.چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: –اگه پری‌ناز دوباره زنگ زد جوابش رو ندید. ممکنه بعد از این که من بهش زنگ بزنم اون عصبی بشه و بخواد بهتون تلفن کنه و تلافی کنه. –مگه چی می‌خواهید بهش بگید؟ –حرفهایی که تو این مدت تو دلم نگه داشتم و بهش نگفتم و ملاحظش رو کردم. •┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈• @dosteshahideman •┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
دوست شــ❤ـهـید من
#عبور‌زمان‌بیدارت‌می‌کند🕰 #نویسنده_لیلا‌فتحی‌پور #پارت107 در حال بوق زدن بود که با خودم فکرکردم کا
🕰 بالاخره صدف به آرزویش رسید ومهمانی برگزار شد.درست زمانی که مادر صدایم کرد تا برای چیدن سفره‌ی شام کمکش کنم، عمه گوشی به دست وارد آشپزخانه شدوگفت: –اُسوه جان این گوشیت خودش روکشت.تا من تو اتاق نمازم رو تموم کنم صدبارزنگ زد اصلا نفهمیدم چی خوندم.سفره را به امینه دادم وتاخواستم گوشی را از عمه بگیرم مادر از راه رسیدوبشقابها را به دستم داد و گفت: –زود ببر بچین. الان وقت تلفن جواب دادن نیست.عمه که دید سر من شلوغ است دایره‌ی سبز را به قرمز رساند و موبایل را روی گوشم نگه داشت و رو به مادرگفت: –حتما یکی کار واجب داره که تو همین چنددقیقه چند بار زنگ زده دیگه،بزارجواب بده.باشانه‌ام گوشی را نگه داشتم و باحرکت چشم از عمه تشکر کردم.بعدراه افتادم طرف سفره‌ایی که در حال پهن شدن بود. –الو. –ببین بچه پر رو، من نمی‌دونم رفتی بهش چی گفتی که انداختیش به جون من، ولی این رو بدون که نمیزارم آب خوش از گلوت پایین بره. دستهایم شل شدند. زود بشقابها را روی زمین گذاشتم و به طرف اتاقم رفتم.شماره را نگاه نکردم، اگر می‌دانستم پری‌ناز است اصلا جواب نمی‌دادم.باتردید گفتم: –سلام. منظورت چیه؟ –خودت خوب منظور من رو می‌فهمی، زنگ زده هر چی دهنش امده بهم گفته، این کارها رو می‌کنی که بین ما جدایی بندازی؟ کور خوندی.چه می‌گفت انها مگر کنار هم هستند. –منظورت راستینه؟ فکر کردم ترکش کردی. –کی گفته؟ من فقط یه کار واجب برام پیش امد مجبور شدم یه مدت بیام اینجا. –دلیلش هر چی هست به من مربوط نمیشه، میشه دیگه به من زنگ نزنی؟ –باشه، پس توام دیگه شرکت نرو،راستین گفت دوباره میخوای بری اونجا. –چه ربطی داره؟ –ربطش اینه که تا وقتی تو هستی اون من رو نمی‌بینه.چه می‌گفت. نمی‌دانستم حرفش را جدی بگیرم یا مثل بقیه‌ی حرفهایش بی پایه و اساس. – تو داری اشتباه می‌کنی. اون اگر حرفی زده چون از دستت دلخوره، خب تونبایدمی‌رفتی، حالا هم باید ازش دلجویی کنی باور کن من به شما دوتا و رابطتون کاری ندارم. اون فقط گفت شمارت رو بهش بدم. منم دادم. من با تو چیکار دارم که تهدید می‌کنی؟مکثی کرد و با کمی آرامش گفت: –واقعا اینو میگی که کاری به ما نداری؟ –آره خب، اصلا رابطه‌ی شما به من چه مربوطه. –خب پس ثابت کن. –یعنی چی؟ چطوری ثابت کنم؟ –دیگه به شرکتش نرو. –آخه بهش قول دادم که از شنبه میرم.نمی‌تونم بزنم زیرش. –دیدی دروغ میگی تو از خداته بری اونجا.روی تخت نشستم. کلافه گفتم: –باشه نمیرم، ولی اگه دلیلش روپرسیدمیگم تو گفتی. –اگه اسم من رو پیشش بیاری وای به حالت."ای بابا عجب زبون نفهمیه، بیچاره راستین از دست این چی میکشه."خواستم قطع کنم که گفت: –باشه برو، ولی به شرطی که اگر خبری اونجا شد بهم بگی.همان موقع مادر وارد اتاق شد و وقتی مرا در حال تلفن حرف زدن دید خون جلوی چشم‌هایش را گرفت. –توی این همه کار امدی اینجا لم دادی تلفن حرف میزنی؟بلند شدم و گفتم: –الان میام. مادر بیرون رفت.پری‌ناز زیر خنده زد و گفت: –هنوزم با مامانت مشکل داری؟ –اون حق داره، تو دوباره خیلی بد موقع زنگ زدی، دیگه نمی‌تونم صحبت کنم باید برم. •┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈• @dosteshahideman •┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•