⚘﷽⚘
چشمے به رهت دوختہ ام
باز کہ شاید
بازآئی و برهانیم از
چشم به راهے
#شهید_محمود_رضا_بیضایی
#سلام_صبحت_بخیر_علمدار
#صبحتون_شهدایی🌷
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
@dosteshahideman
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
⚘﷽⚘
#حدیث_روز
#پیامبر_اکرم_ص
بزرگترین مردمان درایمان ویقین مردمانی در آخرالزمانند کہ پیامبرشان را ندیدہ اند و امامشان هم از دیدگانشان پنہان است و بہ سیاهی روی سفیدی قرآن ایمان آوردہ اند .
📚 کمال الدین
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
@dosteshahideman
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
دوست شــ❤ـهـید من
⚘﷽⚘ 🍃🌸تلــاوٺ قرآטּ 🌸🍃 ۳۰۴ ڪلام حق امروز هدیہ به روح: #شهید_محمودرضا_بیضائی •┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
⚘﷽⚘
🍃🌸تلــاوٺ قرآטּ 🌸🍃
۳۰۵
ڪلام حق امروز هدیہ
به روح:
#شهید_محمودرضا_بیضائی
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
@dosteshahideman
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
🔹#دیدار_مجازی
با خانواده معظم شهید مدافع حرم:
🌷 «محمودرضا بیضایی» 🌷
⏰ زمان: سه شنبه ۲۳ آذر ماه - ساعت۱۹
📌 جهت شرکت در برنامه پیوند زیر را لمس کرده و به عنوان میهمان وارد شوید :
https://www.skyroom.online/ch/farhangi.shirazu/meeting
💠مجمع یادواره شهدای دانشجویان دانشگاه شیراز
https://zil.ink/shohada_shirazu
⚘﷽⚘
♦️فـرازیازوَصیتنـٰامہیِحـٰاجقاسم
🍃🌸عزٺ دستِ خداست؛
و بدانید اگر گمنـٰامترین هم باشید؛
ولی نیتِ شما یارۍ مردم باشد،
میبینید خدٰاوند؛
چقدر بـاعزت و عظمت
شمآ را در آغوش میگیرد:")!
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
@dosteshahideman
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
⚘﷽⚘
شیعه حقیقی
قرار بود روز جمعه حمید با یکی از دوستانش برود قم. داشتم توی آشپزخانه برایش کتلت درست می کردم. ساکش را که بستم از فرط خستگی کنار پذیرایی دراز کشیدم. حمید داشت قرآنش را می خواند. وقتی دید آنجا خوابم گرفته، آمد بالای سرم و گفت: «تنبل نشو. بلند شو #وضو بگیر راحت بخواب.»☺️
با خنده و شوخی می خواست بلندم کند. گفت: به نفع خودت است که بلند شوی و با وضو بخوابی وگرنه باید سر و صدای مرا تحمل کنی. شاید هم مجبور شوم پارچ آبی را روی سرت خالی کنم. حدیث داریم بستر کسی که بی وضو می خوابد مثل قبرستان مردار و بستر آنکه با وضو بخوابد همچون مسجد است و تا صبح برایش ثواب می نویسند.
آنقدر گفت و سرو صدا کرد که به وضو گرفتن رضایت دادم🙂
شهید حمید سیاهکالی🌹
📚 یادت باشد
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
@dosteshahideman
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
⚘﷽⚘
🍃🌸چه خوش است؛ دست از جان شستن و دنیا را سه طلاقه كردن؛ از همه قید و بند اسارت حیات آزاد شدن؛ بدون بیم و امید علیه ستمگران جنگیدن؛ پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ برافراشتن؛ به همه طاغوت ها «نه» گفتن؛ با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن
♦️شهید آقامصطفی چمران
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
@dosteshahideman
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
⚘﷽⚘
♦️شهید هادی ذوالفقاری:
طبق بیانات آقا اینکه هدف شما شهادت باشد غلط است هدف انجام تکلیف است حالا اگر در این مسیر شهادت هم نصیب کسی ششد توفیق است.
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
@dosteshahideman
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
دوست شــ❤ـهـید من
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰 #نویسنده_لیلافتحیپور #پارت106 تازه به خانهی صدف رسیده بودیم و کم کم
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰
#نویسنده_لیلافتحیپور
#پارت107
در حال بوق زدن بود که با خودم فکرکردم کاش پیام میدادم. حالا اصلا چه عجلهایی بود فردا زنگ میزدم خب،مگرپریناز همین الان میخواهدمرابکشد.چرا حرفهایش اینقدر مرا ترسانده بود.بااین فکرها بعد از این که گوشی راستین چند بوق خورد تصمیم گرفتم تماس راقطع کنم خوشحال شدم که جواب نداد.حتما خواب است.همین که خواستم قطع کنم صدای خواب آلود و نگرانش در گوشم پیچید.
–اتفاقی افتاده؟ دستپاچه سلام دادم.نفسش را بیرون داد و گفت:
–سلام. حالت خوبه؟
–بله، ببخشید مزاحم شدم. اگه میدونستم خوابید...حرفم را برید.
–مهم نیست، چی شده؟مِن و مِن کردم و گفتم:
–راستش...چطوری بگم...اصلا ولش کنیدفردا بهتون زنگ میزنم میگم،چیززیادمهمی نیست. شما بخوابید.نوچی کرد و گفت:
–مگه من دیگه خوابم میبره، اتفاقاداشتم خوابت رو میدیدم. وقتی شمارت رو دیدم رو گوشیم افتاده، خیلی نگران شدم.
–چی میدیدید؟
–خواب دیدم امدی شرکت. حالا ولش کن، بگو چی شده.کمی مکث کردم و پرسیدم:
–جدیدا از پریناز خبر دارید؟
–از پریناز؟ نه. چطور؟
–هیچی، همینجوری پرسیدم.دوباره نوچ کرد.
–نصف شب زنگ زدی همینجوری سراغ پریناز رو بگیری؟ بگو چی شده. نکنه توام خواب اون رو دیدی؟
–نه، بهم زنگ زده بود، یه حرفهایی هم زد که من سردرنیاوردم.باحیرت گفت:
–به تو زنگ زده؟ مطمئنی؟
–بله، منظورتون چیه مطمئنم؟ وقتی زنگ زد من نتونستم درست باهاش حرف بزنم چون خیلی بد موقع بود و اونم معلوم نبود چی میگه. برای همین قطع کردم.بعدشم که قطع کردم و جواب زنگش رو ندادم...حرفم را برید.
–تند تند بهتون پیام داد، درسته؟
–بله، چند تا پیام داده بود.شماازکجامیدونید؟
–دونستنش سخت نیست. تو پیام چی نوشته؟ اصلا با تو چیکار داره؟
–پیامهاش تهدید آمیز بود. راستش یه کم ترسیدم. برای همین مزاحم شماشدم.زیرلب چیزی به پریناز گفت که درست نفهمیدم.
–یعنی چی؟ خب چیکارت داشت؟
–تعجب کرده بود از زنده بودنم، میگفت چرا خودت رو به مردن زده بودی.شمامیدونید منظورش چیه؟
–آره میدونم. شماره ایی که ازش بهت زنگ زده رو بده به من. اصلا هم نترس،اون بلوف زیاد میزنه.
–شمارش رو خودتون ندارید.پوفی کرد و گفت:
–نه. بعد آهی کشید و پرسید:
–در مورد من چیزی نپرسید؟
–نه، فقط نمیدونم چرا با من دعواداشت. فکر کنم از زنده بودنم ناراحت بود.هردو سکوت کردیم. بعد از چند لحظه من سکوت را شکستم.
– اول میخواستم به نورا خانم زنگ بزنم، گفتم یه وقت استرس میگیره.ببخشد که مزاحم شماشدم.خداحافظ.
–اُسوه خانم.قلبم ریخت و آرام گفتم:
–بله.چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
–اگه پریناز دوباره زنگ زد جوابش رو ندید. ممکنه بعد از این که من بهش زنگ بزنم اون عصبی بشه و بخواد بهتون تلفن کنه و تلافی کنه.
–مگه چی میخواهید بهش بگید؟
–حرفهایی که تو این مدت تو دلم نگه داشتم و بهش نگفتم و ملاحظش رو کردم.
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
@dosteshahideman
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•