#بخشی_از_رمان_رنج_مقدس
#صفحه_نود_و_هشتم
هست و نیست پدر این پژو است و می خواهد ما را که ثمره و هست و نیستش هستیم ببرد زیارت.
هنوز روحیه ام خیلی نیامده سرجای خودش تکیه بزند و فرمانروایی کند.
در هم پیچیدگی افکارم کم بود، برخورد سهیل بیشترش کرد.
پدر تدارک سفر می بیند و می دانم که می خواهند مرا یاری دهند.
دروغ چرا؟ مثل لاک پشت شده ام، این چند روز تا ولم می کنند می روم در لاک چهاردیواری خودم و نقاشی می کشم.
علی که هیکلی تر است می شود راننده. نمی دانم چرا پدر علی را وادار نمی کند تا زیبایی اندام برود. مادر هم جلو می نشیند.
حالا ما چهار نفر باید عقب بنشینیم . سخت است، اما نشد ندارد.
پدر پهلوی من می نشیند که کنار پنجره ام.
مسعود غر می زند:
_این شعار " دوبچه کافیه " راسته ها. سر به تن بقیه نباشه. این حرفا برای همین جاهاست دیگه پدرمن.
مادر کم صبر و عصبی می گوید:
_ مزخرف ترین شعار ممکن که من اصلا گوش ندادم.
سعید می گوید:
_ خودم پایه تم مامان ! غصه نخور.
#صفحه_نود_و_نهم
_ فکرکن، یه درصد، اگه مبینا و من بودیم، علی و سعید و مسعود نبودند.
هوم چه خوش می گذشت.
علی می گوید:
_ باشه باشه آبجی خانم. بعدا به هم می رسیم.
مسعود موهایم را از پشت می کشد. سعید یک بسته آدامس نشانم می دهد و میگوید:
_ خب حالا که ما ، در عالم هستی نیستیم پس شرمنده، من و دو برادران می خوریم، شما هم توی این عایم با مبینا جونت خوش باش .
پدر آدامس را دوتایی برمی دارد و سهم مرا می دهد. پدر می گوید:
_ ولی وجدانا با این طرح، خواهر و برادری کم رنگ شد.
عمو و عمه و خاله و دایی هم که کلا از صحنه ی عالم حذف میشه .
و تکانی به خودش می دهد و سروصدایی می کند . پدر با آرنج ضربه ای حواله ی پهلوی مسعود می کند:
_ دِ پسر آروم بگیر. نترس کسی از تنگی جا نمرده !
سعید ادامه می دهد:
_ فرهنگ و تغییر دادن دیگه. به جای اینکه مردم این باور رو داشته باشن که روزی رو خدا می ده ، گفتن روزی رو خودمون می دیم که از پس خرجی بیش از دوتا بر نمی آییم. خدا که نباشه، مردم که درحد خدا نیستن، کم می آرن.
و مادر که حرف آخر را محکم می زند:
_ اول ذهن زن ها رو عوض کردن که هر کاری رو با شان و با کلاس تر از مادری کردن بدونند.
زن ها سختی کار بیرون از خونه رو به سختی بچه داری ترجیح دادند .
#صفحه_صد
مسعود بلند می گوید: لیلا خانم! با شما بودند.
الان باید دوتا بچه داشته باشی. من هم دایی شده باشم.
اصلا تو اگر شوهر کرده بودی الان تو ماشین شوهرت بودی جای ماهم این قدر تنگ نبود. اصلا تو چرا اینجایی؟ مگه خونه و زندگی و ماشین نداره شوهرت؟!
این مسعود واجب القتل شده.😳
فقط مانده ام مرگ موش را از کجا بخرم توی غذایش بریزم یک دور برود و برگردد، بلکه زبانش فیلتر شده باشد.
بحثی است بین علی و سعید درباره ی طرح مهندسی شهرک کاهگلی شان و استقامت آن مقابل زلزله، که ترجیح می دهم گوش ندهم.
در افکار بیابانی خودم فرو می روم.
دلم می خواست کمی می ایستادند و می شد روی این تپه های کوتاه و بلند قدم می زدم . سکوت مرموز بیابان ها برایم همیشه عجیب بوده است.
خصوصا این جاده که حال و هوایی دوست داشتنی دارد .
هرقدمی که به سمت حرم برمی دارم، انگار از کویر پر ترک، پا کنده ام و سبزه زاری لطیف را مقابلم دارم.
حس شیرین آرامش وادارم می کند نفس عمیقی بکشم و با شادابی درون خودم نگه ش دارم.
هوای حرم می رود به تک تک سلول هایم سر می زند و دست تمام فکر و خیال های غاصب را می گیرد و به بیرون پرت می کند. پاک سازی می شوم.
هیچ جا نیست که از در ورودی اش تا سنگ ها و آب و کبوترش این طور مرا مجذوب خودش کند.
یاد ندارم که در خانه ای را بوسیده باشم، اما اینجا، مقابل بلندای سر در حرم که می ایستم، حس فزاینده ای در تمام وجودم به جریان می افتد که ناخودآگاه سرم را به احترام پایین می کشد. دستم را از زیر چادر بیرون می آورم و بر در می گذارم. قانع نمی شوم.
لبانم را به در می چسبانم و می بوسمش. نور را لمس می کنم و می بوسم. دوست دارم صورتم را بچسبانم به همین درو ساعتی این محبت لطیف را مزمزه کنم.
کانال«دوتا کافی نیست»
@dotakafinist1