#حبل_الورید
#شهیدعلےخلیلی
#قسمت_سی_چهارم
#داستان_واقعی
علی با لبخند پشت در خانه ،منتظر دیدن چهره ی مادر بود.☺️
مادر در را باز کرد،مثل همیشه علی پیشتاز سلام کردن شد،و با شادی گفت:" سلااااام مامان 😄 ."
مادر لبخند زد و گفت:" سلام گل پسرم☺️،خوش اومدی مامان."
حسن هم به مادر سلام کرد،و به علی کمک کرد تا وارد خانه شود.
علی همینطور که یک دستش به دیوار بود و زیر بغلش را حسن گرفته بود آهسته قدم بر می داشت،در همان حال گفت:" مامان،میدونی اولین جایی که دوست دارم وقتی تونستم به امیدخدا مستقل راه برم کجاست؟"
مادر در حالیکه راه رفتن پسرش را می دید،و در دل شوق خوب شدن جانش را داشت و خدا را زیر لب شکر می کرد با چشمانی متعجب گفت:" 😳 نه علی جانم؛ دوست داری کجا بری تنها ؟ "
علی با خوشحالی گفت:" مسجد حضرت زهرا سلام الله علیها محله مون،دلم خیلی برای نماز جماعت های مسجدمون تنگ شده، باید برای تشکر از خدا برای برگشتن سلامتیم اول برم اونجا. "
علی لحظه ای مکث کرد،نگاهش را به سمت حسن برگرداند و گفت:" حسن تو هم با من میای؟!"
حسن لبخند زد و گفت:" من تا قیامت باهات میام رفیق ☺️."
برق خوشحالی در چشمان علی درخشید.
مادر اما بی تاب بود تا هر چه زودتر از مصاحبه و سوالاتی که از جانش پرسیدند آگاه شود.
کمی گذشت،اما نه علی و نه دوستش حرفی از مصاحبه نزدند،انقدر دو دوست صمیمی دلخوش به روزهای خوب پیش رو بودند که انگار اصلا یادشان رفته بود که برای چه از خانه بیرون رفتند! صحبت هایشان از حوزه امام خمینی ره الله علیه و شروع سال تحصیلی حوزه داغ داغ بود.
مادر با نگرانی فراوان برای برهم نزدن آرامش پسرش،لبخند کمرنگی زد و سریع به آشپز خانه رفت.
مادر با خود فکر می کرد:" حتما علی آمادگی دیدن ضاربش را ندارد که گفت می خواهد اولین جا که توانست تنها برود مسجد است، اما.."
دل شوره اش شروع شده بود،لبهایش را می گزید، کف دست هایش از شدت استرس سرد شده بود،و دوباره لرزش دستانش برگشت.
انگار کابوس اتفاق شب نیمه شعبان قرار نبود دست از سرشان بردارد،انگار قرار بود که تمام بدنش گه گاهی با یک خبر بد،با یک اتفاق بد بلرزد.
مادر چای ریخت و به حال خانه رفت،چای از لبه ی استکان بیرون ریخته می شد و سینی را خیس کرد،شدت لرزان دستانش پیدا بود .
مادر سینی چای را جلوی حسن گذاشت و با لبخند گفت:" بفرمائید پسرم."
حسن تشکر کرد و سکوت مهمان جمعشان شد.
سکوت به درازا کشید و مادر تحملش به اتمام .
مادر،مِن مِن کنان باب سخن را گشود:" مِ ....خب چیشد؟ مصاحبه!! چی گفتن؟ چی شنیدین؟"
و با چشمانی متعجب و نگران به علی اش نگاه کرد 😳 .
علی گفت:" هیچی، اسم و فایملمو پرسیدن و از اتفاق اون شب و مشکلاتی که برام پیش اومده و همینا مامان ☺️."
مادر گفت:" همین؟! 😬 ."
علی خندید و گفت:" نه ،فقط همین که نپرسیدن،یک سوال هم پرسید."
مادر مضطرب پرسید:" چی؟ چی پرسیدن؟!"
علی لبخند زد و گفت:" مامان اونی که با من مصاحبه کرد یکی از دوستهای قدیمم بود،پرسید اگه ضاربت و ببینی چکار می کنی....
مادر با شنیدن لفظ ضارب، نگرانی اش بیشتر شد و حرف جانش را قطع کرد و با هیجان گفت:" چی!!؟ چیکار می کنی!؟
علی که عکس العمل مادر را دید با خنده گفت:" هیچی 😂 ،گفتم اول نگاهش می کنم و بعدش بهش سلام میدونم همین."
مادر نفس راحتی کشید و گفت:" خوبه پس،اماده ای که ببینیش. "
علی تعجب کرد و گفت:" چطور مگه؟!"
مادر خندید و سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:" هیچی، هیچی، چیزی نشده،فقط فقط جلسه دادگاهت شاید چند روز دیگه یا حتی چند ماه دیگه برگزار شه،خب اونجا ضاربتو می بینی،من و بابات خیلی نگران بودیم که بدونیم آمادگی دیدن اون رو داری یا نه،که الحمدالله خیالم راحت شد که آماده ای."
علی با تعجب مادر را نگاه می کرد.
مادر گفت:" آخه علی جان،تو که حالت بد بود و توی بیمارستان بستری بودی،سرهنگ نقدی،تمام کارهای شکایت از ضارب و پرونده و اینجور کارهای اداری را زحمت کشیدن و انجام دادن،توی این سه چهار ماه حالت خوب نبود و نمی توانستی در جلسه دادگاه حاضر شی،اما الان که الحمدالله حالت رو به بهبودیه، باید همین روزها خودت و برای دیدن ضارب آماده کنی، همیشه که نمیتونه اون توی بازداشتگاه بمونه 😒 باید بالاخره یک روزی به کیفر کارش برسه."
علی ناراحت شد و سرش را پایین انداخت، و به فکرفرو رفت.
شاید به این فکر می کرد که ضاربش مقدمات رسیدن به آرزوی شهادتش را فراهم کرده، و از این جهت باید سپاسگزار او باشد نه شاکی !!
نویسنده:سرکارخانم یحیی زاده
در پیام رسان ایتا:
https://eitaa.com/joinchat/1252458601Ce4069f4d77
در پیام رسان سروش:
https://sapp.ir/joinchannel/xu8nDvMUEFJPGCNl4rjkbIAo