هدایت شده از 🍇چند دانه یاقوت🍇
✍هوالکریم
.........................................................................
زنی با شوهرِ خود سخت، شد قهر
شکایت برد ، نزدِِ قاضیِ شهر
به حاکم گفت ای جانِ عدالت
شده در حقّ ِ من ظلم از رِذالت
طلب از همسرم دارم سه خلخال
طلایِ خالص از پانصد به مثقال
کند اِنکار و کارم گشته دشوار
در اِنکارش کند همواره اصرار
که حرف از آن نزن دیگر ، ضعیفه
برای مشتِ من جسمت ، نحیفه
سخن گر از حقوقِ خود بگویی
کنم کاری که راهت را نجویی
طلاقت می دهم با ننگ و خواری
برایِ یاوری هم کس نداری
سِتان داد مرا زآن ناجوانمرد
که قلبم شد به مِهرِ شوهرم سرد
به امر ِحاکم اِحضاریه آمد
رسید آنجا که بودش حکم ، مقصد
به دستِ مرد ، زد مأمور ، مچ بند
در آتش شعله ور شد مثلِ اسفند
کشیدندش به قلب ِمحکمه زود
نهیبش زد عدالت، زود و افزود
که دَینِ همسرت را بایدش داد
چو در بندِ عدالت دستش افتاد
دفاع از خویشتن را کارگر دید
به وقت از قاضی، از شاهد بپرسید
بگفت عالیجناب او شاهدش کیست؟
مرا بر ذِمّه از او ذرّه ای نیست
چون از زن، شاهدی، حاکم طلب کرد
وَ زن قصد ِ وصولِ آن ذَهب کرد
دو بیگانه، گواه ِ خویش را خواست
به حق هم شاهدند و نیست، جز راست
دو مرد ِ شاهد ِ خود را فرا خواند
طمع را همسرش اینجا زِ دل راند
چو قاضی از شهود، از چون و از چند
بپرسید و بگفت از عدل و سوگند
گواهان از نقاب ِ زن بگفتند
که باید ما بدانیمش که جفتند
زنی کو چهره پوشیده ، نه پیداست
چگونه میتوان ، گفت اینچنین راست
بگو از چهره بردارد نقابش
چو بشناسیم، خود گیرد جوابش
سخن چون شاهدان از چهره گفتند
از آن رویی که در پرده نهفتند
به میلِ خویش و مردش بود، محجوب
اگر چه مردش اینک بود ، مغضوب
به ناگه، لرزه بر جسمِ زن افتاد
چنان بیدی که خورده سیلی از باد
در اینجا مرد ِ او هم خشمگین شد
غرور و عزّتش فرشِ زمین شد
بزد فریاد و گفت اُف بر شما باد
چه گفتید اَبلهان ای داد و بیداد
مگر من مرده باشم، همسرِ من
نقاب از رخ بگیرد در بر ِ من
حجابش یک جهان دِرهَم بیرزد
دَهم آنچه بخواهد ، تا نلرزد
جلوی چشم ِ قاضی و گواهان
نیفتد ارزشش، تا باشدم جان
تمام هستی ام را با طلاهاش
بریزم بعد از این دائم به پاهاش
بمیرم بهتر است از اینکه اینسان
شود در نزد بیگانه نمایان
حیا و غیرت انبار طلایند
بنی آدم به این دو پر بهایند
طلا و نقره تزیین برون اند
حیا و غیرت آذین درون اند
چو دید این خشمِ غیرت را به غایت
زن از شادی گذشت از آن شکایت
جوانمردی که از آقایِ خود دید
طلا و حقّ ِ خود را نیز، بخشید
به منزل رفت با قلبی پر از عشق
به آقایش بداد از دل ، دُرّ از عشق
کنار او به خوبی زندگی کرد
صدایش می زد آقا ، بهترین مرد
#عباس_بهمنی
#مثنوی_بهمنی
🔻🔻🔻 🔻🔻🔻
══🍃💚🍃═════
@chanddaneyaghot
══🍃💚🍃═════