هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
(به اطراف نگاه میکنم... چند متر بعد از رود یه کوه است... یه کوه خیلی بلند... جنگل پشت سرمه و کمی ازش فاصله دارم...) 'انگار دیگه کسی دنبالم نیومده... خوبه... بالاخره میتونم استراحت کنم...' (کمی جابهجا میشوم... اخم میکنم... دردی در کتفم پیچیده... بهش نگاه میکنم و چشمام از تعجب گرد میشه..)
'چنین زخم عمیقی چطوری به وجود اومده..؟ حالا چیکار کنم..؟ قراره بمیرم..؟ چیکار کنم..؟ چیکار کنم..؟' (کیفم را باز میکنم... به بطری ها نگاه میکنم... از معجون سلامتی فقط چند قطره باقی مونده... همون چند قطره را میخورم...) 'اوه نه... چقدر خستهم.. همیشه معجون سلامتی باعث میشه خوابم ببره... ولی نباید بخوابم... حد اقل نه اینجا..' (چشمامو میبندم و مثل همیشه به خواب عمیقی فرو میروم...)
پارت³
#فویو
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
_:هی کوچولو... بیدار شو... تو اینجا چیکار میکنی..؟
+:مجبور نیستیم بیدارش کنیم...
_:بیخیال معلومه که باید بیدارش کنیم... نگاش کن زخمیه... احتمالا یه مشکلی داره...
(آروم چشمامو باز میکنم.. چند بار پلک میزنم... آفتاب ملایم است... دوتا سایه بالای سرمه... کمی اخم میکنم.. دیدم بالاخره واضح میشه.. و چشمام با وحشت گشاد میشه..)
'انسانن..؟ اینجا چیکار میکنن..؟ تا اینجا تعقیبم کردن..؟ چرا اومدن دنبالم..؟ نمیدونن چه توی چه خطری هستن... من ممکنه بهشون آسیب بزنم.. باید ازشون دور بشم..' (به سرعت و با وحشت میشینم.. دوباره اخم میکنم.. کتفم هنوز خوب نشده و درد داره..)
_:آروم باش کوچولو.. ما بهت آسیب نمیزنیم..
(دستشو به سمتم دراز میکنه.. خودم را عقب میکشم.. با دیدن واکنشم کمی تعجب میکنه..)
پارت⁴
#فویو
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
(دوتا پسر هستن... به نظر ۲۰ ساله میان... قد هردو بلند است... یکیشون موهاش جلوی چشماش رو گرفته و اون یکی موهاش روی یکی از چشماشه... چشم دیگرش که میتونم ببینمش درشت و روشن است.. مهربون به نطر میاد.. لبخند روی لبشه و رفتار دوستانه و امنی داره.. جلوم با کمی فاصله زانو زده.. اونیکی که چشماش کلا مشخص نیست خیلی آرومه.. از وقتی بیدار شده ام حرفی نزده.. کمی با فاصله ایستاده...سریع می ایستم.. و به سمت جنگل میدوم.. هردو کمی متعجب میشوند و بعد با سرعت غیر قابل باوری به سمتم میان.. اونی که آروم تره جلوم ظاهر میشه و راهم را سد میکنه.. سرعتش اینقدر زیاد بود که تقریبا نتونستم ببینمش.. نمیتونم به موقع متوقف شم و میخورم بهش.. منو میگیره.. بعد جلوی پام زانو میزنه و با صدای آرومی زمزمه میکنه..)
پارت⁵
#فویو
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
من: شما.. نباید.. بهم نزدیک بشید... 'اونا نمیفهمن... متوجه نیستن که خطر واقعی منم...'
(چند قدم عقب میروم...)
_:یعنی ما اینقدر وحشتناکیم..؟ بیخیال... (به اونیکی نگاه میکنه...) من وحشتناکم..؟ من فکر میکردم خوشگلم...
+:وحشتناک نیستی...
_:اوه پس بالاخره اعتراف میکنی که خوشگلم..؟
+:... خفهشو...
_:اینقدر بدجنس نباش.. (لبخند شیطنت آمیزی میزنه... بعد دوباره به من نگاه میکنه...) به نظرت ما وحشتناکیم..؟
من:... نه... (سرمو پایین میندازم...) فقط... من خطرناکم...
(چند لحظه سکوت میکنند..)
_: به نظرم برای خطرناک بودن زیادی کوچولویی.. (لبخند اطمینان بخشی میزنه..) من بِنم.. اونم جانه.. دوقلوییم.. نیاز نیست نگران ما باشی.. فقط باهامون بیا تا زخمت رو درمان کنیم باشه..؟
من: ولی ممکنه شما رو..
پارت⁶
#فویو
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
بن: هی هی.. زخمت نیاز به درمان داره
جان: و هرچقدر هم که خطرناک باشی میتونیم از پست بر بیایم..
(بن سر تکون میده..دستش رو به سمتم دراز میکنه..)
بن: پس فقط باهامون بیا..
(با تردید به دستش نگاه میکنم.)
من: از کجا اینقدر مطمعنید که نمیتونم بهتون آسیب بزنم..؟
بن: آخه ما..اژدهاییم.. (با یه حالت معمولی و ریلکس جوری که انگار داره میگه ما پسریم... جان آروم میزنه تو پیشونی خودش به نشونه ی اینکه داداشش گند زده.. من هاج و واج بهشون نگاه میکنم..)
من: هان..؟
بن: ببین ما دوتا اژدهاییم.. میتونیم.. (جان دستشو میزاره رو دهن بن.. بعد به زخم من اشاره میکنه.. بن بهم نگاه میکنه..)
بن: بعدا برات همه چیو تعریف میکنم.. ولی الان باهامون میای.. مگه نه..؟ (دوباره لبخند اطمینان بخش..) *آه عجب صحنه احساسی شد*
پارت⁷
#فویو
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
بعد از داستان آشناییمون... بریم سراغ بقیه ی چیزا...
اول درباره ی خود دوقلوها بگم براتون... دوقلو ها حاصل یه عشق ممنوعه هستند... پدرشون یه اژدهای طلایی (از عنصر طلا) بوده که عاشق یه اژدهای نقرهای زیبا میشه... (مادرشون...) اینطور ازدواج ها خیلی غیر معمول بوده (تنها موردی که همه میدونن پدربزرگ مادرشون بوده... که عاشق یه اژدهای برنزی میشه و با همون ازدواج میکنه... مادر بن و جان در واقع بچه ی یه دورگه است...) و به خاطر همین هردو از جوامعشون برای مدتی طرد میشن... ولی بعد توسط بقیه ی اژدهایان پذیرفته میشن و برمیگردن پیش بقیه...
پارت⁹
#فویو
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
این دوتا بچه از یدونه تخمی که حاصل اون ازدواج بود متولد میشن... بن اژدهای نقره ای عه و جان اژدهای طلایی... برای همین اگه میخواستن پیش بقیه باشن باید از هم جدا میشدن... مثل پدر و مادرشون که مجبور بودن از هم جدا زندگی کنن... و به خاطر همین هردو تصمیم گرفتند که با هم از بقیه جدا بشن...
پارت¹⁰
#فویو
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
اسم های کاملشو بنجامین و جاناتان است... بنجامین ازونجایی که اژدهای نقرهای است (عنصر نقره) با انسان ها خیلی خوب کنار میاد... مهربون و یکمی شوخ و پر سر و صداست و به اخلاقیات به شدتتتت پایبنده و واقعا دوست نداره به کسی آسیب بزنه... تمام تلاشش رو میکنه از درگیری دوری کنه ولی برخلاف ظاهرش زود عصبانی میشه و همه رو داغون میکنه... تنفس یخی داره و میتونه گاز فلج کننده ای از دهنش بیرون فوت کنه... ظاهرشم... تا اینجا که فویو ۷ ساله شده و حدود ۲ ساله که اونا رو میشناسه هنوز شکل اژدهاشونو ندیده... فقط شکل انسانیشونو دیده و باید بگم قدرتشون حتی در حالت انسانی هم غیر قابل باوره...
پارت¹¹
#فویو
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
جاناتان اژدهای طلا است... (عنصر طلا) و اصولا دنبال شخصیت های منفی میگرده که تحویلشون بده یا اگه مجبور شد از شرشون خلاص بشه... تقریبا تنها دغدغه اش همینه... و البته برادرش... و جدید ترین دغدغه ای که داره منم... البته این برای خودش یکم عجیب بود... چون اولش با این تصور که من یه پلیدی هستم بهم نزدیک شد و میخواست منو تحویل مردم بده ولی وقتی زمان میگذره متوجه میشه که به اختیار خودم به کسی صدمه نزده ام... و کم کم اونم باهام رفیق شد... آرومه و به شدت ساکت (این به خاطر نژاد برنز است... اینو از اونا به ارث برده...) تا وقتی که مجبور نباشه ترجیح میده درحد یه سایه برای بن باقی بمونه... در طول روز شاید نهایتا ۷ جمله حرف بزنه... (براش پرحرفی حساب میشه ۷ جمله)
پارت¹²
#فویو
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
تا وقتی کارد به استخونش نرسه چیزی نمیگه مگر اینکه به یکی از چیزایی که براش مهمه نزدیک بشید... من تا حالا مبارزهاش رو فقط یک بار دیدم... یک بار که فویو مورد آزار و اذیت قرار گرفت جان با دیدن اشک توی چشای فویو قاطی کرد... کاملا از کنترل خارج شد و واقعا میخواست اونا رو بکشه... ولی خوب بن و فویو جلوشو گرفتن و بعدش خیلی محکم فویو رو بغل کرد و گفت "پیشم بمون" ... ولیخب فرداش همه چیو انکار کرد... کی چی کجا من نبابا من نگفتم که وا اصلا من هیچوقت فویو رو بغل نکردم تاحالا... همونطور که گفتم موهاش جلوی چشماشه... و یه حالت کیوت طور بهش میده که آدم با خودش میگه آخی چه ناز و بیآزار... ولی چشماش واقعا حالت متفاوتی دارن... کلمه ی بی آزار برای حالت چشماش مثل 'شوخی' میمونه...
پارت¹³
#فویو
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
هردو از لحاظ احساسی به فویو وابسته اند... فویو هم به آنها وابسته است. بعد از فرار کردن فویو از دهکده حدود سه ماه میگذشت که با هم آشنا شدن. و یه جورایی عین خانواده میمونن برای فویو و جای داداشش مواظبشن. فویو هم خیالشراحته که تا وقتی اونا هستن حتی اگر از کنترل خارج بشه اونا نمیزاره به کسی آسیب بزنه. بیشتر اونا هستن که منو رام کرده اند ولی هردوشون به حرفام گوش میدن و به شدت مطیع هستند. ولی هرجا لازم شد سعی میکنن راه درست رو بهم نشون بدن. اژدهایان نقره ای داخل کوه های مرتفع زندگی میکنند و اژدهایان طلایی فقط براشون مهمه که یه جای دور افتاده باشن. واسه همین به پیشنهاد بن هردوشون داخل کوه ها ساکن میشن ولی اژدهایان قرمز هم توی کوه زندگی میکنند و اغلب با اژدهایان نقره ای درگیر میشن..
پارت¹⁴
#فویو
#دایگو