اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید البته هیچ مشکلی براشون پیش نیومد... هرچند که یه اژدهای نقره ای به تنهایی ضعیف تر از اژد
وای این تیکش که گفتی و همچنین یه اژدهای طلایی
خیلی خوب بود😭🤣🤣🤣✨✨✨
خیلی خوب بودددژنیننینبنقنینب
اولا باید بگم من همیشه رو دوقلو ها کراشم.. حالا فکر کن دوقلوی اژدها هم باشن.. دیگه نور علی نور
راستیییی خیلی وقت بود پیام نداده بودیییی دلم برات تنگ شده بوداتفاقا پریروز عکس شخصیتتو تو گالریم دیدم دلم برات تنگ شده بود😭😭✨✨
اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید هیییییییهووووووو (نفس عمیق...) بالاخره تموم شددد سعی کردم چیزیو جا نندازم و ازونجایی ک
ایدتو خیلی دوست داشتمممممم
هویت تو چیه؟ چرا خطرناکی؟
و اینکه رنگ موهاشون چه رنگیه میخوام عکس بفرستم ازشون😭😂
و خودتم هنوز مثل قبلی ؟ موهای سبز چشمای زرد یه الف ریزه میزه یا نه؟
اژدها سواران کتابخوان🏴
این منو یاد فویو میندازه
اینا رو دیده بودم پریروز..
اژدها سواران کتابخوان🏴
ایدتو خیلی دوست داشتمممممم هویت تو چیه؟ چرا خطرناکی؟ و اینکه رنگ موهاشون چه رنگیه میخوام عکس بفرستم
فعلا عکسی نمیدم .. هر وقت رنگ مو ها و چشماشون رو گفتی میفرستم..
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
اژدهای من[خب نمی شه گفت که مالِ منه ، ولی حس می کنم روح هامون بهم پیوند خورده.]سفیده ، چشم های درشت گرد آبی درخشان داره ، گردن و پاهای بلند و باریکی داره با بال های بزرگ ، یه ردیف فلس نقره ئی ریز از گردن تا دم ش داره. اسم ش وانیله و همیشه بوی وانیل می ده ! برخلاف اکثر اژدهایان وحشی و ترسناک نیست. ساکت و مرموزه[درست مثلِ من !]
- ساراکورو
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
وانیل تواناییِ خارق العاده ئی نداره ، ولی می تونه استتار کنه. نامرئی نمی شه ! تغییر رنگ نمی ده ! مخفی نمی شه ! ولی به طرز جادویی تا وقتی خودش نخواد کسی متوجه حضورش نمی شه. نفسِ خیلی سردی داره. فکر کنم می تونه باهاش بعضی چیز ها رو منجمد کنه ولی تا حالا که این کار رو نکرده چون اصلا اهلِ درگیری و مبارزه نیست. اطلاعات خاصی درباره ی گونه و نژادش دستگیرم نشده ولی افسانه هایی هست که می گن اون جزو تنها باقی ماندگان از نسل اژدهایانِ قطبِ جنوبه که از آبشار خون تغذیه می کردن.
-ساراکورو
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
همه چیز از یک شبِ سرد و مه آلود آغاز شد. در انتظارِ فندق[جغدم]از پنجره به بیرون خیره بودم. بعد از ظهر او را برای ارسالِ نامه ئی فرستاده بودم ؛ اما اطمینان داشتم که او هرگز راه را گم نمی کند ، اهلِ شبگردی های خطرناک هم نیست[درست مثلِ من !]. نیمه های شب ، از شدت نگرانی راهیِ جنگلِ ممنوع شدم تا فندق را بیابم. یقین دارم که اسنیپ مرا در حالِ فرار از هاگوارتز دید ، ولی چیزی نگفت[یا حداقل تا امروز چیزی نگفته.]. در اعماقِ جنگلِ ممنوع ، هنگامی که هیچ چیز جز قلب م راهنمایِ من نبود ، به مکانی آشنا رسیدم. مکانی که هیچ گاه با چشمان م ندیده بودم ، اما چنان آشنا به نظر می رسید که گویی روح م را به آن پیوند زده ئند.
-ساراکورو
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
در همین حال صدایِ الیوندر در ذهن م تکرار شد :"این چوبدستی پنجاه ساله که منتظرِ صاحب ش ئه. از شاخه های فندق که توی طوفان شکسته بودن ساختم ش. درخت فندق برای کسانی می روید که راه شان رو گم کردن."همان زمان بود که فندق را دیدم. آرام بود ، با بدنی سالم. روی زمین ، لا به لای شاخه های شکسته شده ، نشسته بود. سرم که بالا آوردم ، برای نخستین بار با او مواجه شدم. سفید ، با گردنِ بلند و باریک ، بال های بزرگ و ردیفی از فلس هایِ ریزِ نقره ئی که از گردن تا دم ش کشیده شده بود[مثلِ خیابانِ باریکِ سنگفرش شده ئی میانِ برف ها].
-ساراکورو
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
بقیه ی ماجرا هامون باشه برای بعد[لطفاً زمان چالش رو زیاد کن.].
-ساراکورو
#دایگو