اسم : آنابل
تپ تپ کفش، امواج دریا، صدای جغد.. این صداها زمانی بس طولانی ست که به برنامهی ثابت زندگی من تبدیل شده. شب بیداری یک چیزی کاملاً طبیعیست..تصحیح میکنم ؛ شب بیداری برای خون آشامان طبیعیست.اما من کمی متفاوت ترم.هنگامی که دیگر همنوعانم در خیابانها و پیاده رو ها، میچرخند و گشت می زنند تا هدف بعدی را برای تغذیه و تفریح شبشان ، بیابند ، من با آوای جغدها و جیرجیرک ها ،به طرف اعماق آبها قدم بر میدارم.
سایهام حالا بلندتر از قبل شده. وارد شن های ساحل میشوم و به صخره ها و تاریکیشان که بر آبها سایه انداخته نگاهی گذرا میکنم.به راهم ادامه میدم تا به اینجا میرسم.قبرستان شهر.
کششی به اینجا دارم که نمیدانم به چه دلیل است. شاید انرژی ارواح،شاید سکوت مرده ها..
نمیدانم دقیقا کجای قبرستانم.دستهایم را بیشتر از قبل در جیب شلوارم فرو میکنم و از بین قبرها خودم را به اینطرف و آنطرف میکشم. هر از گاهی گل خشکیدهای زیر پایم له میشود و شاخهای از درخت افتاده، خرد میشود.
شبحی در سمت راستم تکان میخورد. گوشه ی چشمم میبینمش و من میچرخم تا بیشتر دقت کنم. از شکارچیان خون آشام ترسی ندارم ولی حالا هم تصمیمی بر ملاقات با فرشته مرگ ندارم.مه از قبل هم غلیظ تر است و مجبورم چشمهایم را در هم بکشم تا شاخه های درختان هم به زور ببینم. دندان های نیشم را با زبان خیس میکنم و به طرف شبح احتمالی راه می افتم. هر چه جلوتر میروم روح جزئیات بیشتری میگیرد و من کنجکاوتر از قبل میشوم.
سرعتم را بالا میبرم که ناگهان شاخهای به پیشانی ام میخورد سوزش سرم را در بر میگیرد.دستم را به سرم میکشم گرما و چسبندگی عسل مانند خون را حس میکنم.
لیلی از زبون کاراکتر یک:
گولن با لیوان آبجویش پشت میز چوبی بار «گلوگاه کوتولهها» نشسته بود. قد ۱۵۲ سانتیمتریاش در بین دیگر کوتولهها کاملاً عادی بود، اما شانههای پهناش نشان میداد تجربهی سالها معامله و کشمکش را پشت سر گذاشته است. موهای بلوطی اش زیر نور فانوسهای بار میدرخشید و چشمان قرمزش مثل دو زغال گداخته، مشتریان جدید را زیر نظر داشت.
《پنج سکه طلا برای این محموله الماس خام، وگرنه قرارداد را با رقیبتان امضا میکنم.》گولن با صدایی گرفته گفت و جرعهای از آبجویش نوشید.
گولن میدانست که دارد بر لبه پرتگاه قدم بر میدارد و در آستانه ورشکستگی است و اگر از این معامله سودی نصیبش نشود دیگر معلوم نیست کی دوباره همچین پیشنهادی گیرش می آید.
ناگهان ورود یک غریبه، سکوت موقتی را بر بار حاکم کرد. آریل بود. موهای قرمزش همچون شعلهای زنده در نور کم بار میدرخشید و چشمانش عمیق و مرموز به نظر میرسید. واضحا او یک سایرن بود، اما برخلاف همهی افسانهها، دهانش بسته بود و آواز محسور کننده ای نداشت.
آریل بدون مقدمه به سمت گولن رفت و کاغذ نوشته شده ای در مقابل او گذاشت:
《من میدانم که کسب و کارت در خطر است.》
گولن با بیخیالی شانه هایش را بالا انداخت و جرعهای دیگر از آبجویش را نوشید.
_حالا چرا به کسب و کار کساد من علاقه مند شدی؟
سایرن در حالی که پوزخند بی صدای بر لب داشت کاغذ دیگری را رو به روی او قرار داد:
《من میدانم کجا میتوانی یک معدن گمشده از "اشک های ماه" را پیدا کنی؛ و تو میدانی که چگونه میتوانی آن را بدون جلب توجه ... افراد نامناسب، استخراج کنی.》
گولن ابروهایش را بالا انداخت. این سایرن نه تنها از تجارت سر در میآورد، بلکه از خطرات پنهان آن نیز آگاه بود.
در حاله که داشت احتمالات خطر رو بررسی میکرد دستی به ریش های بلند و مجتعدش کشید؛ این معامله این بود که نمیتوانست ازش چشم پوشی کند.
پیمان آنها ساده بود:
آریل نقشه و دانش جادویی فراهم میکرد و گولن نیروی کار، منابع و زیرکی تجاری را.
آنها پس از توافق و کشیدن نقشه به سمت معدن حرکت کردند و در راه گولن فهمید که آریل بخاطر یک نفرین قدیمی قدرت صدای خود را از دست داده و به همین خاطر به تجارت و مطالعه بر روی سنگ های جادویی روی آورده بود.
وقتی بالاخره به معدن رسیدند، با گروهی از دزدان که توسط یک کوتوله رقیب اجیر شده بودند روبرو شدند. نقشهی اولیه گولن حملهی مستقیم بود، اما آریل با اشارهای سریع از گولن خواست تا با دزدان مذاکره کند و آنها را در مورد ارزش واقعی معدن گمراه کند، در حالی که خود آریل راهی مخفی برای ورود به معدن پیدا کند.
این نقشه نیازمند اعتماد کامل بود و در گولن باید وقت میخرید و به آریل اجازه میداد به تنهایی عمل کند.
برای اولین بار گولن کنترل یک معامله را به فرد دیگری سپرد و همزمان که دزدان را درگیر چانه زنی بی ثمری کرده بود آریل موفق شد نمونه هایی با ارزش از سنگ ها را استخراج و مخفیانه خارج کند
پس از آن، آنها با ثروت هنگفتی بازگشتند و گولن در حالی که لیوان آبجویش را برای ششمین بار پر میکرد همراه با آریل برای معامله بعدی اشان نقشه ها و حیله های جدیدی را در ذهنش پرورش میداد.
میدونم کم و کاستی زیاد داره و کلا تو نوشتن داستانی خیلی خوب نیستم ولی به بزرگی خودتون ببخشین دیگه..
#لیلی
هیناتا از زبون کاراکتر یک
آرسن(معنی: شرارت)
اتش، جنگ و خونریزی همه جا رو فرا گرفته نژاد های مختلف به دنبال نابودی ما خوناشامان هستند
نژاد هایی همچون الهه های مختلف، گرگینه ها، پریان، پریان دریایی الف ها کراکن ها، پگاسوس ها، تک شاخ ها، غول ها و دیگر نژاد ها
این جنگ خونین از پنج قرن پیش که من 700 ساله بودم شروع شد زمانی که پدرم *ویرون* پادشاه خوناشامان، با الهه های ماه (که معروفند به وفاداری برای پیمان) پیمانی بست و این پیمان به نابودی الهه های ماه ختم شد.
از ان زمان ماه نیمه خاموش شد زمین به سوی خشکی رفت و نژاد های ساکن بر روی زمین در خطر انقراض قرار گرفت همین باعث شد تمام موجودات به دشمنی با ما برخیزند و رفتن ما به ماه نیز ممنوع شد.
زمانی که الهه های ماه نابود شدند شایعه شده بود که قویترین الهه ماه یعنی ملکه انها، نوزاد تازه بدنیا امده ش را که دختری زیبا با موهای نقره ای و چشمان طلایی خاص بود برای حفظ از نابودی در درون تخم پرندهِ سفید رنگ ماه، مهروموم کرد؛ 19 سال قبل دوباره این شایعه جان گرفت و بر سر زبان ها افتاد.
در ان زمان این فقط برای من یک شایعه دروغ بود ولی حال.....حالا که میدانم نابودی ما حتمیست.... میخواهم این شایعه را باور کنم، نمیدانم که راست هست یا دروغ!
ولی اگر راست باشد و ان الهه زنده باشد، می توانم اورا برگردانم و دنیا را نجات دهم
پس من برای پیدا کردن او راهی سفری طولانی به مقصد ماه شدم............
سیلوانا از زبون کاراکتر دو(لونا):
گرم است.
زمین به شدت گرم شده است ،تابش خورشید شدید و زمین در حال سوختن است.
چشمانم به سختی اطراف را میبینید .
با هرچه در توان دارم آتش های اطرافم را خاموش میکنم درست است که من الهه ماه هستم ولی قدرت من کجا و قدرت سوزاننده خورشید کجا !
خورشید تصمیم به سوزاندن زمین گرفته است و من توان مقابله با او را ندارم ..
نمیبینمش!
هرچه اطرافم را از نظر میگذرانم او را نمیابم
کجاست؟!
گریه ام میگیرد ولی از اشک خبری نیست
دیگر آبی در بدنم نمانده که به صورت اشک بیرون بیاید!
چه سخت است گریه بدون اشک
موهای نقره ای ام وز خورده و اندکی از آن سوخته است
مگر مهم است؟ باورم نمیشود که قبلا آنقدر برای من اهمین داشته است
حاضرم تمام آنها را بدهم تا یک بار دیگر او را ببینم
در بین شعله های سرخ رنگ رنگ سبزی نمایان میشود بالای تپه ای ایستاده و به سوختن خانه اش نگاه میکند به زادگاهش! به زمین ! نگاهش را به سمت من می اندازد لبخندی بر لبانش مینشیند! با بیخیالی همیشگی اش
انگار مشکلی با این ندارد که به زودی خاکستر میشود
دوده روی نیمی از بدنش نشسته و قسمت هایی از بدنش را به رنگ سیاه دراورده در تضاد با پوست رنگ پریده و سفید همیشگی اش
پیر خرفت!
درست است که در ظاهر جوانی است خوش صورت ولی زهی خیال باطل!
خوناشامی است هزار ساله ! اگر این آتش کذایی نبود احتمالا تا هزار سال دیگر نیز عمر میکرد! ولی حالا قرار است بسوزد این تقدیر اوست
خوشحالم که لازم نیست جلوی گریه کردنم را بگیرم همانطور که گفتم دیگر آبی در بدنم نمانده که اشک بشود !
-چطوری عزیزم
با پوزخندی میگوید
مانند همیشه
اما حالا؟الان واقعا وقت اینجور رفتار هاست ؟ حرسم میگیرد
از شدت گرما سرش گیج میرود و زمین میخورد هنوز لبخند خود را حفظ کرده است
زخم زبونی که نوک زبانم بود را قورت میدهم و سریع به سمتش میرم سعی میکنم حالت صورتم را مثل همیشه نگه دارم بی تفاوت!
میپرسد:
چرا از ماه به زمین آمده ای ؟ سردت شده بود؟
هنوز هم مسخره بازی در میاورد در آغوش میگیرمش و سعی میکنم با خنک کردنش اندکی از دردش را کم کنم
من را از خود دور میکند
چرا؟!
در چشمانش چیزی میبینم !… حسرت؟! حسرت به چه چیز؟
کسی که در ۱۲۰۰ سال عمرش نسبت به هیچ چیز حسرتی نداشته چرا اکنون چشمانش مملو از این حس است؟ چه چیزی سبب آن شده؟ به آن شخص یا آن چیز حسودی میکنم …
اگر نگذارد کمکش کنم به زودی نفس های آخرش را میکشد.. البته در نهایت یک چیز منتظرش هست .. مرگ!
اگر میگذاشت از همان اول او را به ماه ببرم و خود خواهی را کنار میگذاشت زنده میماند
میخندد و به سرفه می افتد
-قیافه ات همه چیز را لو میدهد کوچولو
چقدر از این لقب بدش میامد ولی حالا وقت اعتراض نبود
-از مرگم ناراحتی مگرنه؟
میان هر کلمه سرفه ای میکند
اگر این سرفه ها نبود مکالماتشان مانند همیشه بود
- چیزی نیست کوچولو بدون کسی مثل من که اذیتت کنه دوباره زندگیت به روال عادی خودش برمیگرده ! تنها در ماه بدون هیچ مزاحمی
برای آخرین بار میتوانم درخواستی از تو داشته باشم
سرم را به نشانه مثبت تکان میدهم دلم میخواهد هر چه در توانم هست برایش انجام دهم .. نمیخواهم دوباره در کاری که من میگوید انجام دهم ناتوان باشم … تنها درخواست دیگری که تا کنون از من داشته نجات زمین بوده است که متاسفانه در توانم نبود..
درست شنیدم ؟
- قلبم رو منجمد کن
آنقدر به راحتی این جمله را گفت که انگار داشت میگفت یک لیوان آب برایم بیاور!
_نمیخواهم آرام آرام در آتش بسوزم
تو که میدانی از گرما بدم میاید و آغوش سرد تو را دوست دارم
دروغ میگفت تا کنون این را به من نگفته بود همیشه میگفت از سرمای من بدش میاید
نگاهش میکنم لبخند میزند و به من اطمینان میدهد که از درخواستی که دارد مطمئن است
میخواهم خواسته اش را برآورده کنم دستم را روی سینه اش میگذارم نگاهش روی چشمان طلایی ام ثابت میماند
قدرتم را به سمت قلبش میفرستم
زیر لب چیزی زمزمه میکند
جمله اش تمام نمیشود چون…
دیگر نفس نمیکشد
مطمئن نیستم ولی .. داشت میگفت دوستت دارم؟
نعره میزنم
اطرافم خنک شده و اشکانم انگار از دست آتش فرار کرده و شروع به ریختن میکنند
به ماه برگشته ام
دوباره تنهایم
این تنهایی بعد تجربه کردن در کنار کسی بودن دردناک تر از همیشه است
من هم دوستش داشتم
اژدها سواران کتابخوان🏴
- چیزی نیست کوچولو بدون کسی مثل من که اذیتت کنه دوباره زندگیت به روال عادی خودش برمیگرده ! تنها در م
اه خیلی بد نوشتم نه ایده ی داستانی خوبی داره نه قلم خوب دارم
کلا یه سری چس ناله راجب مرگ یه نفره
از خودم نا امید شدم😭😂
اسم شخصیت دوم: فوریو
(اگه از نظرتون بده تقصیر من نیست، تحت فشار نوشتمش)
از آب خودمو کشیدم تو ساحل و چند لحظه صبر کردم تا دمم به پا تبدیل بشه. بعد هم راه افتادم سمت غار مورد علاقه ام. عاشق اونجام، هیچکس مزاحمم نمیشه و میتونم از منظره لذت ببرم. تنها جایی که میتونم برای خودم داشته باشمش و از خانوادم و بقیه دور بشم.
بلاخره رسیدم. از سنگ ها بالا رفتم و از دهانه غار گذشتم. خودمو پرت کردم رو تخت و سرمو تو بالشت فرو کردم.
بعد از چند لحظه پاشدم و تو غار دور زدم. یه غار تقریبا بزرگ بود که از وقتی پیداش کرده بودم هر بار یه چیزی میبردم توش. و بعد از ماه، این غار جذاب و پر از وسایل مورد علاقه ام ساخته شد. یه تخت نرم، یه میز تحریر، یه قفسه پر از کتاب. اینجا در مقایسه با اتاق زیر دریام مثل بهشت میمونه.
اونجا هیچی ندارم. درواقع والدینم نمیزارن داشته باشم. اما هیچکس از اینجا خبر نداره، اینجا میتونم خودم باشم.
نشستم پشت میز و کتابی که درحال خوندنش بودم رو باز کردم.
وقتی به خودم اومدم فهمیدم خیلی گذشته، شاید چند ساعت درحال خوندن بودم، از جام بلند شدم و خودم رو کش و قوس دادم.
دور غار راه رفتم و به اتفاقات تو کتاب فکر کردم که ناگهان صدای پایی شنیدم. سریع برگشتم و به حالت مبارزه ایستادم.
پسر جوونی که جلوم بود همینطور که پوزخندش رو حفظ میکرد آروم دستاش رو برد بالا.
-آروم باش، کاریت ندارم.
-پس چرا اینجایی؟
-شاید چون گم شدم؟
دستام و آوردم پایین.
-مال اینجا نیستی؟
-نه.
نگاهی به سر تا پایش انداختم. موهای قرمز، چشمانی مشکی و دو گوش نوک تیز که از میان موهایش پیدا بود. یک الف تاریکی.
با تردید پرسیدم:
-یه الف تاریکی اینجا چی می خواد؟
-نگران نباش، برای جنگ اینجا نیستم، اتفاقی اومدم اینجا.
سال ها پیش بعد خونین ترین جنگ میان گونه های مختلف موجودات جادویی، دنیا رو به چندین بخش تقسیم کردند و عهد نامه ای را امضا کردند که مشخص میکرد هیچ یک از موجودات بدون اجازه رسمی، حق وارد و خارج شدن از بخش خود را ندارند.
هنوز هم به او اطمینان نداشتم:
-واقعا میگی؟
-آره جدی میگم، مادرم داره میمیره، میخواست قبل از مرگش دوست پری دریایی اش رو ببینه.
-اوه، برای مادرت متاسفم.
سری تکان داد.
-خب تو اینجا چی کار میکنی؟ نباید تو آب باشی؟
-تا چند ساعت نیازی به آب ندارم.
-اما خب چرا اصلا از آب بیرون اومدی؟
-چون میخواستم از مادرم و پدرم فرار کنم.
-پس اینجا یه جور اتاق مخفی عه؟
-دقیقا.
لبخند زد. و اوه خدای من، لبخندش خیلی زیبا بود. ناخواسته من هم خندیدم.
بعد از چند لحظه گفت:
-کاش منم میتونستم همچنین اتاقی داشته باشم.
-نمیتونی داشته باشی؟
-نه.
-خب چرا؟
-چون پدرم خیلی حواسش به کارام هست.
کمی ناراحت شدم. حتما خیلی بد است که یک نفر تمام کارهایت را زیر نظر داشته باشد.
بحث را عوض کردم:
-خب از اینجا خوشت اومد؟
-بخشتون؟
به نشانه تایید سر تکان دادم.
-خب.... آره قشنگه، واقعا قشنگ.
و بعد گفت و گوی ما شروع شد و تا ساعت ها ادامه پیدا کرد.
همانطور که به حرفش میخندیدم نگاهم به آسمان افتاد. اوه نه، غروب شده بود.
به او گفتم:
-هی، غروب شده، نباید برگردی؟
به آسما نگاه کرد و گفت:
-اصلا حواسم نبود، آره درسته باید برگردم، میشه راهنماییم کنی؟
-حتما.
بیرون رفتیم و با توجه به آدرسی که داده بود راه افتادیم.در راه هم صحبتمان را ادامه دادیم.
چند دقیقه بعد ایستادم و او هم توقف کرد. به سمتی اشاره کردم:
-باید از اونجا بری.
-خیلی ممنون که امروز باهام صحبت کردی.
-اوه، خواهش میکنم. خب... ام... خداحافظ؟
لبخند زد:
-خداحافظ.
و بعد رفت.