eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
379 دنبال‌کننده
7.1هزار عکس
560 ویدیو
117 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : (برید توی بیوی انباری ابزارک هست فقط اونجا پیام بدین-) @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
روزها به هفته و هفته‌ها به ماه تبدیل شد. جید یاد گرفته بود که از کوچکترین تغییر در درخشش رگه‌های آبی و بنفش روی بدن نیکس، حالات او را بخواند: درخشش آرام برای رضایت، تپش تند برای هیجان یا اضطراب، کمنور شدن برای خستگی. نیوس هم، در سکوت عظیم خود، به حرکات و حالات این دختر دریایی کوچک اما بی‌پروا خو گرفته بود. نگاه کنجکاوش، لبخندهای شیطنت‌آمیزش وقتی فکر می‌کرد کسی او را نمی‌بیند، و آن نگاه مصمم هنگام نقشه کشیدن برای آینده. --- یک روز، باد آشنای بادبان‌های «خورهٔ باد» را به ساحل آورد. میکا و لوک با هدایایی (کتاب‌های جدید، مرکب تازه، خوراکی‌های متنوع) و اخبار از جهان بیرون پیاده شدند. وقتی جید را دیدند، تغییرش آشکار بود. هنوز همان جیدلین فاکس شوخ و ماجراجو بود، اما آرامشی عمیق‌تر و صبری تحسین‌برانگیز در وجودش نشسته بود. و وقتی نیکس، با احترام، سرش را از غار بیرون آورد و چشمان آمیتیستی‌اش را به روی آنها گشود—بدون ترس و بدون بخار بنفش—میکا و لوک فهمیدند که چه پیوند شگفت‌انگیزی در این مدت شکل گرفته است. در شب، دور آتش، جید تصمیم خود را اعلام کرد: «نیکس فقط یکی نیست. خانه‌اش—پناهگاه ابرها—جایی است که دیگرانی مثل او باید باشند. بعضی‌شان ممکن است مثل او گرفتار باشند، یا گم شده باشند، یا نیاز به کمک داشته باشند. ما آنجا را پیدا خواهیم کرد.» نگاهش به رگه‌های آبی درخشان روی بدن اژدها افتاد که در نور آتش می‌درخشید. «اما برای این سفر، به کشتی بزرگ‌تر، خدمهٔ بیشتر و تخصص‌هایی نیاز داریم که ما سه تا نداریم. باید گروه جدیدی جمع کنیم.» میکا سر تکان داد. «بندر «ویران‌گوش» پر از آدم‌های عجیب و بااستعداد هست. ولی قابل اعتماد نیستند.» لوک اضافه کرد: «پول هم لازم داریم. تدارکات، نقشه‌های خاص، اطلاعات... همه هزینه‌برده.» جید لبخند زد، آن لبخند آشنای حین برنامه‌ریزی برای یک دزدی دریایی. «خب، پس اول باید یک کار هاونری انجام بدیم. یک دزدی کوچک از انبارهای یک اشرافی حریص، فقط برای تأمین هزینه‌هامون. بعد میریم به ویران‌گوش. و قراره داستان یک «گنج افسانه‌ای پنهان در سرزمینی که هیچ نقشه‌ای نشانش نداده» رو پخش کنیم. آدم‌های درست، با انگیزه‌های مختلف، خودشون رو پیدا می‌کنن.» او به نیکس نگاه کرد. اژدها تصویری به ذهن هر سه نفر فرستاد: کشتیِ آنها، اما بزرگ‌تر و قوی‌تر، در حال پیشروی به سوی افق ناشناخته، با خدمه‌ای پرجنب‌وجوش. و سپس تصویر کوه ابری و درخشان پناهگاه. پیام واضح بود: «من منتظر می‌مانم. شما راه را باز کنید.» فردای آن روز، جید پس از یک خداحافظی سخت اما امیدوارانه، سوار بر «خورهٔ باد» شد. نیکس بر بلندای صخره‌های جزیره ایستاده بود و مانند مجسمه‌ای از شبِ زنده، آنها را بدرقه می‌کرد. رگه‌های آبی و بنفش بدنش زیر نور خورشید می‌درخشید، مانند پرچمی از یک قلمرو فراموش شده. سفر تازه‌ای آغاز می‌شد. سفر برای پیدا کردن خانه‌ای برای یک اژدها، و شاید، پیدا کردن خانواده‌ای بزرگ‌تر از آنچه جید هرگز تصور می‌کرد.
بچه ها حالا وقتشه شروع کنید بنویسید که چجوری به ما میپیوندین قبلا یه سریاتون گفته بودین ولی الان ازتون میخوام کامل بنویسید باشه؟
ایگنور نکنید هر چقدر هم کوتاه باشه مهم نیست فقط مهم اینه بعد از این همه وقت دلم برای خودتون تنگ شده
جوری که خفه خون گرفتید عالیه...
خدایا منو بکش
یه چیزی بگید دیگه...
اصلا بیخیال
دیدین؟ ادامه دادم گندی که به دیوار زده بودم رو؟
بین یاتوک و ردلندز موندم کدومو بگیرم....