eitaa logo
سلام برابراهیم هادے🇵🇸
1.5هزار دنبال‌کننده
10هزار عکس
3.1هزار ویدیو
44 فایل
🌹 ما مدعیان صف اول بودیم از آخر مجلس شهدا را چیدند🌹 تاریخ فعالیت کانال : 97/2/27
مشاهده در ایتا
دانلود
...! 🌷سرش مى‌رفت نماز شبش نمى‌رفت. هر ساعتى براى قضاى حاجت برمى‌خواستيم، در حال راز و نياز و سوز و گداز بود. گريه مى‌كرد مثل ابر بهار، با بچه‌ها صحبت كرديم. بايد به فكر چاره‌اى مى‌افتاديم، راستش حسوديمان مى‌شد. 🌷ما نماز صبح را هم زورمان مى‌آمد بخوانيم، آن وقت او نافله بجا مى‌آورد. تصميم‌مان را عملى كرديم. در فرصتى كه به خواب عميقى فرو رفته بود، يك پاى او را به جعبه‌ى مهمات كه پر از ظرف قاشق و چنگال بود گره زديم. 🌷بنده ى خدا از همه جا بى‌خبر، نيمه شب از جايش برمى‌خيزد كه برود تجديد وضو كند، تمام آن وسايل كه به هيچ چيز گير نبود، با اشاره‌اى فرو مى‌ريزد روى دست و پايش. 🌷تا به خود بجنبد از سر و صداى آن‌ها همه سراسيمه از جا برخاستيم و خودمان را زديم به بى‌خبرى: "برادر نصف شبى معلوم است چه كار مى‌كنى؟ "ديگرى: "چرا مردم‌آزارى مى‌كنى؟" آن يكى: "آخر اين چه نمازى است كه مى‌خوانى؟" و از اين حرف‌ها ...! @ebrahiimhadi74
....! 🌷در عملیات کربلای ٥ نیروهای جلویی ما احتیاج به آتش داشتند. من یک قبضه خمپاره داشتم، آن قدر با آن شلیک کرده بودم که بدنه آن کاملاً قرمز شده بود. در آن حال یک گلوله در آن انداختم و منتظر شلیک شدم. گلوله شلیک شد .... 🌷اما وقتی برگشتم با کمال تعجب مشاهده کردم قبضه خمپاره سر جایش نیست. با شوخی به دیده بان جلو گفتم: «شما لوله خمپاره را ندیدی که به طرف عراقی ها برود!» او هم پاسخ منفی داد. به دلیل ضرورت، قبضه دیگری آوردیم. وقتی در حال کندن جای سکوی آن بودیم، دیدیم لوله خمپاره نیم متر به داخل زمین فرو رفته است. راوی: بسیجی شهید «حمیدرضا مسعودی»
...! 🌷تمام بدنش می لرزید، قدرت هیچ حرکتی را نداشت. طوری به زمین چسبیده بود که انگار می خواهد دوباره به خاک برگردد. صدای مهیب انفجاری که همزمان با فریاد درد آلود یا حسین(ع) بود، او را به خود آورد. 🌷بیش از یک ساعت بود که سه همرزم وی به ترتیب برای معبر زدن وارد میدان مین شده بودند و پس از دقایقی پیکر غرق خون آنان را به پشت خاکریز منتقل کرده بودند. 🌷در بدو شروع معبر زدن، علی که روحیه بهتری داشت، با اصرار خود به عنوان نفر اول پا در میدان بی رحم مین گذاشت. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که انفجار مین فسفری او را مجروح کرد. نفر دوم محسن بود که به محض آنکه فرمانده خبر مجروحیت علی را داد، خودش را به معبری رساند که علی اولین شخم آن را زده بود. معبر به نیمه نرسیده بود که پیکر غرق خون محسن را هم به عقب منتقل کردند. 🌷مجید که انگار از حال و احوال او متوجه شده بود، بدون هیچ حرفی خود را به معبر رساند و ادامه معبر زدن و خنثى سازى مین ها را بر عهده گرفت. دقایق به کندی می گذشت و شلیک منور و صدای گلوله لحظه ای قطع نمی شد. ظاهراً معبر به نیمه رسیده بود، ولی باز هم انفجاری دیگر و صدای یا ابوالفضل(ع) مجید در صحرا طنین انداز شد. 🌷دیگر او سر صف بود و باید راه همرزمانش را ادامه می داد. تمام اندام او می لرزید و با این لرزش، دستان او نمی توانست حتی مین های ضد تانک را خنثى کند، چه رسد به مین های حساس ضد نفر! 🌷فرمانده بالای سر او بود، ولی او توان بلند شدن از روی خاک را نداشت. فرمانده وقتی حال او را این چنین دید، زیر بغلش را گرفت و نیم خیز او را به سمت معبر کشاند و به آرامی در گوشش گفت: مهم نیست! من هم بار اول مثل تو تمام وجودم می لرزید . تا اینجا هم که آمده ای لطف خدا بوده. گذشتن از خود برای خدا مراحل مختلفی دارد که اولین گام را تا اینجا درست برداشته ای. 🌷این فقط یک مانور است، هیچ کدام از مین ها چاشنی ندارند. سینه خیز برو داخل معبر، حاجی آنجاست، هر وقت بهت اشاره کرد، نقش مجروح را خوب بازی کن!
🌷خدا رحمت کند شهید اکبر جمهوری را، قبل از عملیات از او پرسیدم: در این لحظات آخر راستش را بگو چه آرزویی داری و از خدا چه می خواهی؟ پسر فوق العاده بذله گویی بود. گفت: با اخلاص بگویم؟ گفتم: با اخلاص. 🌷گفت: از خدا دوازده فرزند پسر می خواهم تا از آنها یک دسته عملیاتی درست کنم خودم فرمانده دسته شان باشم. شب عملیات آنها را ببرم در میدان مین ها رها کنم بعد که همه یکی پس از دیگری شهید شدند بیایم پشت سیمهای خاردار خط، دستم را بگیرم کمرم و بگویم: آخ کمرم شکست! 🌹خاطره اى به ياد شهيد اكبر جمهورى 📚 کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
! 🌷در سال ١٣٦٣ که من دستیار سال سوم تخصص بیهوشی بودم، رزمنده مجروحی را برای عمل جراحی اورژانس به اتاق عمل آوردند. پس از بیهوش کردن وی، هنگام عمل، خونریزی بیمار زیاد بود و من درخواست خون کردم. 🌷طبق روال باید خون گیرنده و خون دهنده را مطابقت می دادیم که متوجه شدم دهنده با گیرنده یک نفر است. با بررسی متوجه شدم این جوان، پنج روز پیش از شروع عملیات، با مراجعه به بانک خون، خون خود را اهدا کرده است و نمی دانسته که چند روز دیگر خودش مجروح خواهد شد و به صورت عجیبی خون خودش را دریافت خواهد کرد. راوى: دكتر نوذر نساجيان
خون شهید استــ با این حق الناس بزرگ ڪہ بہ گردنمان است چه خواهیم کرد؟ پیـرو خطش رامیخواهد نہ فقط شـرمنده‌ے نگاهش را .•°°•.💞.•°°•. ❤ 💙 `•.¸ ༄༅ @ebrahiimhadi74 °•.¸¸.•
...؟! 🌷يک روز كه برای تحويل تعدادی از شهدا به عقب رفته بودم، ديدم يكی از رزمندگان به سوي من مى دود. وقتی به من رسيد، پرسيدم: چـه خبر شده؟ چرا هراسانی؟ در حالی كه نفس نفس مى زد، گفت: من يک پا پيدا كردم، ولـی نمى دونم پای راستِ يا پای چپ؟! 🌷با اينكه شهيد زياد ديده بـودم، نمى دانم چرا من هم با ديدن يک پا هول كـردم! قدرت تشخيصم را از دست داده بودم. اصلاً نمى توانستم در آن شرايط به چيزی فكر كنم. ناخودآگاه گفتم: پوتين را از پا در بياور و بگذار جلوی پای خودت، ببين مال پای راستِ، يا چپ! بعد از مدتی تصميم گرفتيم پا را همان جا دفن كنيم. گودالی كَنديم و پای پيچيده در چفيه را دفن كرديم. راوى: رزمنده دلاور حسين محمدحسينى
.... 🌷سال ۶۲ بود. می خواست به جبهه برود. دیدم دارد پسر ۴ ساله اش را هم آماده می کند. گفتم: این چه کاریه؟ جبهه که جای بچه ۴ ساله نیست! خندید. اما جدی گفت: امام حسین در راه اسلام طفل شیرخوارش را به میدان نبرد؟ برد! ما که هنوز برای اسلام و امام کاری نکردیم! 🌷....همان سفر پدر و دایی پیرش را هم برد. با خنده می گفت: فقط که نباید بچه های ما بچه شهید باشند، بگذارید ما هم بچه شهید باشیم. راوی: همسر شهید   🌷 عملیات کربلای ۴ بود. آتش دشمن سنگین بود. زیر یک پل جمع شده بودیم. جای پنج نفر بود، اما ده نفر به زحمت خود را جا داده بودیم و پاها از زیر پل بیرون زده بود. دیدم رضا چراغ قوه اش را بیرون آورد و نورش را انداخت روی کتاب کوچک دعایش و شروع کرد به خواندن زیارت عاشورا. 🌷....گفتم: رضا تو این شرایط چه وقت زیارت خوندنه؟! خندید و گفت: من از اول انقلاب تا حالا یه روز هم زیارت عاشورام ترک نشده، حتی زمانی که در سینما کار می کردم! راوی: جانباز شهید شهریار چارستاد 📚 "فیلم بردار بهشت!" 🌹خاطراتى به ياد شهید عبدالرضا مصلی نژاد @ebrahiimhadi74
....! 🌷همیشه دیگران در نگاهش مقدم تر از خود او بودند. هیچ وقت شکم سیر به بستر نگذاشت، تا زمانی که از سیری نیروها و اطرافیانش مطمئن نمی شد؛ خود چیزی نمی خورد. بیشتر روزها را هم با روزه سپری می کرد. همیشه در سلام پیش قدم بود، حتی اگر فرد مقابلش از نظر سنی کم سنتر از خودش بود. 🌷در کوه های سربه فلک کشیده حاج عمران در محاصره نیروهای بعثی گرفتار شده بودیم. تمام آذوقه ما چیزی جز مقداری آجیل نبود. ناامیدی در همه رسوخ پیدا کرده بود جز ابراهیم. آنقدر گشت تا توانست در میان صخره ها راهی برای خروج پیدا کند. اگر تا قبل از طلوع خورشید و روشن شدن منطقه از آن مهلکه خارج نمی شدیم، زنده ماندنمان با خدا بود. عراقی ها مثل مرغ در قفس ما را پرپر می کردند. ابراهیم به سرعت تمام نیروها را از آن صخره بالا فرستاد.... 🌷....ماند دو نفر دیگر. اصرار کردیم، شما خودت را بالا بکش بعد آن دو را بالا می کشیم. قبول نکرد. گفت: "مسئولیت اینها با من است، اگر خودم هم تیر بخورم با اول اینها را بالا بفرستم." وقتی آن دو را بالا فرستاد، هوا روشن شده بود و عراقی ها متوجه ما شدند. تیراندازی عراقی ها که شروع شد تیرِ کین عراقی ها به پیکر ابراهیم نشست. صدای ذکر گفتن ایشان را می شنیدیم اما نمی توانستیم او را بالا بکشیم. وقتی هم که این کار میسر شد، ابراهیم به آسمان ها عروج کرده بود و جسم بی جانش را از میان صخره های سر بفلک کشیده حاج عمران بیرون کشیدیم. 🌹شهيد ابراهيم احمدى، فرمانده گروهان، شهادت: ٣/٥/١٣٦٢، حاج عمران، والفجر ٢ ❌ رسم مسئولين بى خدا: اول خود، آخر خود!! @ebrahiimhadi74
🌷....يک روز براى تحويل گرفتن ماشين، راهى بستان شده بودم. در حين رد شدن از سوسنگرد، متوجه شدم عراقيها شهر را بمباران كـرده اند و مردم شتابان و وحشت زده به اين طرف و آن طرف مى دوند. صداى گريه يک بچه مرا به سوى خانه اى كشاند كه تقريباً نيمى از آن فرو ريخته بود. 🌷جسد بى سرِ زنى كف اتاق افتاده بود. جلوتر رفتم ديدم سر زن و دست راستش از بدن جدا شده و چند متر آن طرفتر افتاده اند. با اين وجود، بچه كوچكى روى سينه ى زن خوابيده و شير مى خورد. 🌷....ديدن اين صحنه منقلبم كرد. مى خواستم بچه را از مادر جدا كنم، اما او گرسنه بود و محكم مادرش را چسبيده بود. به زور كودک را از جسد مادر جدا كردم و به قرارگاه بردم. اين صحنه بـه قدرى در من تأثير گذاشته بود كه مدتها به نقطه اى خيره مى شدم و حرف نمى زدم...!! راوى: رزمنده دلاور قنبرعلى يوسفى @ebrahiimhadi74
همین که حواسش بـھ ما باشد ڪافیست چـه فرقی میکند شھیدابراهیم‌هادی باشد یا شھیدمحمدهادۍذوالفقاری که هادۍ اول مھمان حضرت‌زهرا سلام الله علیها و هادی دوم مھمان حضرت‌علی علیه السلام 💐 🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃 🌹🍃🌹🍃 @ebrahiimhadi74
دوست‌واقعی‌خداست...: .... 🌷هر هفته با شهید احمدعلی نیری به زیارت مزار شهدا می‌رفتیم. یک‌بار سر مزار شهیدی رسیدیم که او را نمی‌شناختم. همانجا نشستیم فاتحه ای خواندیم. اما احمدآقا حال عجیبی پیدا کرده بود. در راه برگشت پرسیدم: «احمدآقا این شهید را می‌شناختی؟» پاسخ داد: «نه.» پرسیدم: «پس چرا سر مزار او آمدیم؟» اما جوابی نداد. فهمیدم حتماً یک ماجرایی دارد. اصرار کردم. 🌷وقتی پافشاری من را دید آهسته به من گفت: «این‌جا بوی امام زمان (عج) را می‌داد. مولای ما قبلاً به کنار مزار این شهید آمده بودند.» البته می‌گفت: «اگه این حرف‌ها را می‌زنم فقط برای این است که یقین شماها زیاد شود و به برخی از مسائل اطمینان پیدا کنی و تا زنده ام نباید جایی نقل کنی!» 🌹خاطره ای به یاد شهید معزز احمدعلی نیری 📚 کتاب "عارفانه" @ebrahiimhadi74