#عاشقانه_شهدایی
من در تلفنم، نام همسرم را
با عنوان “شهیــــد زنــــده” ذخیره کرده بودم؛
یک روز اتفاقی آن را دید و درباره علتش سوال کرد!
به ایشان گفتم:
آنقدر جوانمردی و اخلاق در شما میبینم
و عشق شهادت داری که برای من شهید زندهای
قبل از رفتنش برای آخرین بار صدایم زد
و گفت:
شمارهاش را بگیرم
وقتی این کار را کردم،دیدم شماره مرا با عنوان “شریک جهادم و مسافر بهشت”
ذخیره کرده بود
گفت: از اول زندگی شریک هم بودهایم
و تا آخر خواهیم بود و فکر نکنی دوری از شما برایم آسان است اما من با ارزشترین داراییام را به خدا میسپارم و میروم.
آنقدر مرا با خانواده شهدا انس داده بود
که آمادگی پذیرفتن شهادت ایشان را داشتم
شام غریبان امام حسین علیهالسلام بود
که در خیمه محلهمان شمع روشن کردیم، ایشان به من گفت دعا کنم تا بیبی زینب قبولش کند
من هم وقتی شمع روشن میکردم،
دعا کردم اگر قسمت همسرم شهادت بود،
من نیز به شهدا خدمت کنم و منزلم را بیتالشهدا قرار دهم✨
••همسر شهید جواد جهانی
@ebrahimhadi_yazd
#عاشقانه_شهدایی
زینب عادت داشت، گلهایی را که روحالله برایش میخرید، پرپر میکرد و لای کتاب خشک میکرد.📚
در یکی از نبودنهای روحالله، وقتی دلتنگش شده بود، روی یکی از گلبرگها نوشت:
«آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت، که اگر سر برود از دل و از جان نرود.»🔗❤️
این گلبرگ را خودش نوشته بود اما جریان گلبرگ دوم را نمیدانست.
وقتی آن را برگرداند، دستخط روحالله را شناخت که روی گلبرگ نوشته بود: عشقِ من! دلتنگ نباش ..
@ebrahimhadi_yazd
#عاشقانه_شهدایی
در زمانی که چروک بودن لباسها و نامرتب بودن موهانشـانه بیاعتنایی به ظواهر دنیا بود،حمید خیلی خوشگــل و تمیـز بود.
پوتینهایش واکس زده و
موهایش مرتب و شانه کرده بود.☺️
به چشـمـم خـوشگـلترین
پاسـدار روی زمین میآمد.
روح و جسمش تمیـز بود.✨
وقتی میخواست برود بیــرون، میایستــاد جلوی آینہ وبا مــوهایش ور میرفت.
به شوخی میگفتم:
ول کن حمـیــد!
خودت را زحمت نده،پسندیده ام رفته.😉❤️
راوی: همسر شهیدحمیدباکری
@ebrahimhadi_yazd
•
.
شهید جواد محمدی ، اسم خانومشو تو
گوشی ۷۲۱ سیو کرده بود .
یعنی تو هفت آسمون و دو دنیا فقط تو
یکی رو دوست دارم☺️💛'
#عاشقانه_شهدایی
@ebrahimhadi_yazd
#عاشقانه_شهدایی
رضا بینهایت صبور بود،
وقتی بحثمان میشد، من نمیتوانستم خودم را کنترل کنم،
یکسره غُر میزدم و با عصبانیت میگفتم
تو مقصری، تو باعثِ این اتفاق شدی!
او اصلا حرفی نمیزد، وقتی هم میدید من آرام نمیشوم، میرفت سمت در، چون میدانست طاقت دوریاش را ندارم، آنقدر به همسرم وابسته بودم که واقعا دوست نداشتم لحظهای از من دور باشد، او هم نقطهضعفام را میدانست و از من دور میشد تا آرام شوم، روی پلهی جلوی در مینشست و میگفت هر وقت آرام شدی، بگو من بیام داخل،
اصلا دادزدن بلد نبود.
راوی:همسر شهید رضا حاجیزاده❤️
@ebrahimhadi_yazd