احساس ناکافی بودن؟
به من؟
من هروقت میرم جلو آینه تا نیمساعت لبخند گنده میاد رو لبام بعد تو میگی احساس ناکافی بودن بهت دادم؟
نه عزیزم. تو دلم رو شکستی، وگرنه ناکافی واژه مناسبی برای من نیست.
اول از همه،
اسکات و اسکوییشی؛
دوقلو های احمق من و حسنا که قراره از امروز ما رو هر جا که باشیم به همدیگه کانکت کنن*/
بعد از ۴ ساعت تعریف درامااااا از گرمای آخر شهریور به خونه پناه بردیم.
ناهار خوردیم و از هر دری حرف زدیم، من از غمهام گفتم و اون ریز به ریز جزئیات اتاقشو بهم نشون داد؛
از لباسهای کمد که نمیدونم چرا باید تکتک آستینهای چینچین و دکمههاشون رو ببینیم، اون تونیک پر از پرتقالهای کوچولو و شکوفههای پرتقال که من میمیرم براش، اون کرمیه با گلای ریز و برگای سبز و آستینهای نازش، آبیهی پرگل، قرمزهی شلوغ و بقیهی این همه جزئیات ریز که آدم نمیفهمه چطوری انقدر خوشحالکنندهان.
کتابها و آرشیو هنرستان و آبرنگها؛
کاغذای کوچیک پر از گل و رنگ، پالت رنگیِ باز و کلی چیزی که هی باید یکیمون میگفت «اینم ببین».
چایی(نجات دهنده هر مودی)خوردیم، از هر دری گفتیم و در نهایت قول داد که یه نقاشی آبرنگی طلبم باشه.
رفتم که همین روزا، بعد امتحانش دوباره ببینمش.
بعد امتحان. روز اعلام نتایج. روزی که خواستیم بالکن اتاقشو تمیز کنیم. روزی که هوا ابری شد و ما اثری از هوای بارونی دیدیم. و همه روزهایی که اشک داشتیم.
فقط باید صبر کرد اون روزهارو.
اگه این دیتها بهترین روزای زندگیمون نیستن، پس کِی دیگه؟
4ساعت بدونوقفه و یهکَله دراما تعریف کردم جوری که بچههای پاتاتِس از توی پیشخون آشپزخونه پیگیر تر از ما بحث رو دنبال میکردن.
خلاصه که بکش از ما بیرون*