آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر؛
با آن پوستین سردِ نمناکش
باغ بیبرگی روز و شب تنهاست
با سکوت پاکِ غمناکش
سازِ او باران، سرودش باد
جامهاش شولای عریانیست
ور جز، اینش جامهای باید
بافته بس شعلهی زرتار پودش باد
باغ بیبرگی که میگوید که زیبا نیست؟
_اخوان ثالث
پاییز، ای مسافر خستهکامیات خوش باد
ای فصلِ رنگ و آینه، ای فصلِ انتحار
در برگریزیِ تو، من نیز
چون برگ، میریزم
در باد، میرقصم
در خاک، میخوابم...
تو مرا یاد کنی یا نکنی باورت گر بشود گر نشود فرقی نیست؛
اما نفسم میگیرد در هوایی ک نفس های تو نیست!