روحی اسیرِ سایهی سنگینِ ماهگرفتگی.
جایی که نور هم در تاریکیِ مطلق گم میشود!
ماه گرفت و من در این سیاهیِ بیپایان
فقط صدایِ نفسهایم را میشنوم.
سایهها مثل دستهای سرد که هر ذرهی امید را میگیرن!
و من در این شبِ بیستاره، تنها ماندهام...
«شب بخیر، به تویی که هنوز در کوچههای بیپایانِ فکر قدم میزنی.
امیدوارم امشب، تاریکی نه دیوارِ راهت، که پناهی آرام برای خستگیِ دلت باشد.
و رویاها، دستت را بگیرد و از میانِ سایهها، به روشناییِ صبح برساند. 🌙»