نیمه گمشده🤍🌙
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝖕𝖆𝖗𝖙 70
حامی از تعجب به گوشی خیره شده بود که آرش لـ..ـب زد:
+این کارِ کیه؟ کی میتونه اینطوری تهدیدت کنه؟
_مهم نیست کیه. مهم اینه که راست میگه. اگه یه قدم اشتباه بردارم، همه چی رو از دست میدم. این تهدیدِ یه آدمِ معمولی نیست. این یه تهدیدِ حسابشدهس. کسی که این پیام رو فرستاده، میدونه که داره چیکار میکنه.
+حامی، اگه اینبار هم تسلیم بشی، دیگه هیچوقت نمیتونی خودت رو ببخشی. این دقیقاً همون چیزیه که اون میخواد. میخواد که بترسی و عقب بکشی. ولی تو نباید اجازه بدی.
_نمیدونم، آرش. من دیگه هیچی نمیدونم. این تهدید انقدر واقعیه که میتونه همه چی رو خراب کنه. اگه من به خاطر این تهدید، دریا رو از دست بدم، چطور میتونم با خودم کنار بیام؟
+حامی، به من گوش کن. دریا برای تو جونش رو به خطر انداخته. اون توی خونهی آراد زندانیه، ولی بازم راهی پیدا کرده که بهت پیام بده. اون به تو امید داره. تو نباید این امید رو ناامید کنی.
_اینبار، حتی اگه به قیمتِ جونم تموم بشه، میرم. دیگه نمیترسم.
+این همون حامیه که من میشناختم.
˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.
دو روز از اون شبِ پر از مشروب و تهدیدِ ناشناس گذشته بود. حامی، بعد از اون شب، تصمیم گرفته بود که دیگه هیچوقت تسلیم نشه. حالا اما، با ارادهای که از ته دلش میجوشید، داشت وسایلش رو جمع میکرد. توی اتاق، چمدان رو باز گذاشته بود و لباسهاش رو مرتب میکرد. آرش که کنارش نشسته بود، با نگرانی نگاهش میکرد.
_حامی، مطمئنی که میخوای تنها بری؟
+آره، آرش. اینبار باید خودم برم. اگه با تو بیام، آراد میفهمه که برنامه داریم. اینبار باید بیصدا باشه.
_ولی اگه خطری باشه چی؟ اگه آراد...
+اگه آراد منو ببینه، شاید بتونه منو متوقف کنه. ولی اگه تو هم باشی، قطعاً میفهمه که نقشه داریم. اینبار باید تنها برم. ولی اگه تا سه روز خبری از من نشد، بیا دنبالم
_باشه. ولی حواست به خودت باشه.
+حواسم هست
همینطور که حامی داشت وسایلش رو جمع میکرد، گوشیش رو برداشت و به شمارهی دریا زنگ زد. چند بوق طول کشید تا دریا جواب داد.
_حامی؟ تویی؟(ذوق)
+آره، دریا. دارم میام ترکیه.
_چ... چی میگی؟ تو داری میای؟
+آره، دیگه نمیخوام بترسم. اینبار تا تهش میرم.
_حامی... من فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیای.
+منم فکر میکردم. ولی دیگه نه. دریا، اگه اینبار بترسی و با من نیای، ممکنه تا ابد پشیمون بشی و دیگه نتونیم همو ببینیم.
_میام. معلومه که میامم
+قول بده که تا من نرسیدم، خودت رو حفظ کنی. هر کاری که میگه بکن، ولی مقاومت نکن. نمیخوام خطری برات پیش بیاد.
_قول میدم. فقط زود بیا دلم واست تنگ شده
+منم دلم تنگ شده برات فداتشم
_خدانکنه...
خداحافظی کردند و بعد و تلفن رو قطع کرد.
˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.
چند ساعت بعد، حامی سوارِ هواپیما شد. تمام راه، به دریا فکر میکرد. به نگاهش، به صداش، به تمام لحظاتی که باهم داشتند. وقتی به ترکیه رسید، هوای سردی به استقبالش اومد. اما اینبار، نقشهاش فرق میکرد توی یه کافه ی خلوت نشست و به دریا پیام داد
_رسیدم. ساعت ۱۲ شب، پشتِ خونه، منتظرتم. هر چی نیاز داری رو بیار.
+فقط مطمئن باش که کسی نبینه. آراد آدم گذاشته بیرون.
ساعت ۱۱ شب، دریا با قلبی که از ترس و امید تند میزد، وسایلش رو جمع کرد و منتظر موند. وقتی ساعت ۱۲ شد، از پنجره نگاه کرد و حامی رو دید که سایهوار، پشتِ درختها پنهان شده بود. با احتیاط از خونه خارج شد و به سمتش دوید.
_حامی، واقعا اومدی؟
+معلومه، خب باید بریم. سریع.
دست در دست هم، توی تاریکی شب دویدن. چند کوچه اونورتر، یه تاکسی منتظرشون بود. سوار شدن و حرکت کردن. دریا تا چند دقیقه بعد، نفسش رو حبس کرده بود. وقتی مطمئن شد که کسی دنبالشون نیست، قلبش آروم گرفت و ذوق زده سر صحبت رو باز کرد
_حامی... من فکر نمیکردم که این روز رو ببینم.
+دیگه تموم شد، دریا. تا آخرش باهاتم.
«نیمه گمشده 🤍🌙»
«به قلم فاطیما🪄»
نیمه گمشده🤍🌙نفور
نیمه گمشده🤍🌙 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فکر کنم این یکی باب میلتون باشه😂🎀
نیمه گمشده🤍🌙
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝖕𝖆𝖗𝖙 71
پروازِ ترکیه به تهران، چند ساعتی بیش نبود، اما برای دریا و حامی، انگار یک عمر طول کشید. دستهایشان در هم گره خورده بود و نگاههایشان هر لحظه، پر از کلماتی بود که بر زبان نمیآوردند. وقتی هواپیما روی باند فرود نشست، دریا نفس عمیقی کشید. دیگر ترسِ تعقیب شدن، یا صدایِ عصبیِ آراد را نمیشنید. فقط بویِ آزادی را حس میکرد؛ بویی که سالها بود از آن محروم مانده بود.
_ داریم میرسیم خونه.
دریا فقط سری تکان داد، چون بغضِ شوق، اجازهی حرف زدن نمیداد.
ساعاتی گذشت که به خونه رسیدن
وقتی کلید درِ خونهی حامی توی قفل چرخید و صدایِ باز شدنِ در، در سکوتِ شب پیچید، دریا حس کرد که یک بار دیگر متولد شده. وارد شد و به دیوارهای آشنا نگاه کرد. هیچ چیز تغییر نکرده بود. همان مبلِ خاکستری، همان عکسهای قدیمی روی دیوار، همان حسِ امنیتی که یک بار آن را از دست داده بود، حالا دوباره به آغوشش بازگشته بود.
حامی چمدان ها را کنار در گذاشت و پشتِ سرِ دریا، در را بست. چند ثانیه در سکوت به او نگاه کرد، به خطوطِ خستگیای که روی صورتش نشسته بود، به چشمانی که هنوز هم ترسِ گذشته را در خود داشتند. با قدمهای آرام به سمتش رفت و دستهایش را روی شانه هایش گذاشت
_خوش اومدی به خونه، دریا. به خونهی خودت.
+حامی... نمیدونم چطور ازت تشکر کنم.
_نیازی به تشکر نیست. فقط خوشحالم که برگشتی.
+هیچی تغییر نکرده اینجا. انگار که زمان ایستاده بود.
_منتظر تو بودن
و بعد با دست، چند تارِ مویی که روی صورت دریا افتاده بود رو کنار زد. چند ثانیه به چشمانش نگاه کرد و بعد...
جوری صورتش نزدیک صورت دریا بود جوری که بینی هایشان به هم ساییده، و نفس هایشان با هم ترکیب میشدند. دریا برای یک لحظه، خودش را در آغوش حامی رها کرد.
زمان ایستاد و آنها آینده ای که انتظارشان میکشیدند را، برای یک لحظه کوتاه، اما شیرین؛ فراموش کردند. چند دقیقه ای در همان حالت ماندند که دریا نفس کم آورد و عقب کشید و با لبخندی که توی چشم هایش نشسته بود گفت:
_اینم هدیه ی اومدنم بود؟
+نه... این یادآوری بود که دیگه هیچوقت تنها نیستی.
هر دو لبخندی زدند که حامی ادامه داد
_گشنته؟ چیزی برات درست کنم؟
+نه... فقط دلم میخواد یکم بشینم. خیلی خستم.
_پس بیا بشینیم.
دستش را گرفت و به سمت مبل برد. کنار هم نشستند و دریا سرش را به پشتی مبل تکیه داد. چند لحظه سکوت کرد و بعد چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید
_باورم نمیشه که برگشتم.
+باور کن. خسته ای؟ چای میخوری برات بیارم؟
_آره... ممنون.
حامی بلند شد و رفت سمت آشپزخانه. صدای به هم خوردنِ لیوان ها و ریختنِ آبجوش، فضای خونه رو پر کرد. چند دقیقه بعد، با دو لیوان چای برگشت و یکی رو به دریا داد
_بفرما.چای هل. میدونم که دوست داری.
+یادت بود؟
_معلومه.
چای را جرعه ای نوشید و گرمایِ آن، در وجودش پیچید. شب، ساکت و آرام گذشت. حرفهای کم، ولی نگاههای زیاد.
˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.
صبح شده بود. نورِ خورشید از لایِ پرده ها به اتاق نفوذ کرد. دریا بیدار شده بود و به سقف خیره شد. چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاید کجاست. بعد لبخندی روی لبش نشست. صدایِ حرکتِ حامی را از آشپزخانه شنید. بلند شد و با قدم های آرام به سمت آشپزخانه رفت. حامی داشت میز صبحونه رو میچید
_صبح بخیر.
+صبح بخیر. خوب خوابیدی؟
_آره... واقعاً راحت. چند ماه بود اینجوری نخوابیده بودم.
+خوبه. بیا بشین. چای هم تازه دم کرده.
دریا نشست و با ولع، شروع به خوردن کرد. حامی با نگاهِ خنده داری بهش خیره شد و لـ..ـب زد:
_خواهرم از قحطی اومدی؟
دریا با دهان پر ادامه داد
+مرتـ..ـیکه، من خواهرتم؟ ها؟ دیشب که منو بو..سیدی به این فکر نکردی که کی ام؟
حامی با خنده، لیوانِ چای رو به سمتش گرفت
_باشه ببخشید، جبران میکنم.
+این دفعه میبخشم. ولی امشب باید پیتزا مهمونم کنی
_چشم(خنده)
چند لحظه در سکوتِ شیرین، صبحانه خوردند. بعد دریا لیوانش را روی میز گذاشت و با نگاهِ آرومی به حامی گفت
_حامی... از امروز، میخوام یه زندگیِ جدید رو شروع کنم.
+منم همینطور. با تو.
_نه... منظورم اینه که میخوام یه زندگیِ مستقل داشته باشم. دیگه نمیخوام به کسی وابسته باشم.
+اووو، تصمیمِ خوبه. ولی یادت باشه که من همیشه کنارتم. برای حمایتت
دریا چیزی نگفت فقط لبخند زد به بیرون نگاه کرد و حالا احساس امنیت داشت
«نیمه گمشده 🤍🌙»
«به قلم فاطیما🪄»
نیمه گمشده🤍🌙نفور
نیمه گمشده🤍🌙 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوب بریم سراغ عر عر
عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر