eitaa logo
نیمه گمشده🤍🌙نفور
214 دنبال‌کننده
54 عکس
61 ویدیو
0 فایل
•﷽• رُمانِ‌آنلاینِ؛نیمِهٔ گُمشُدِه¹🤍🌙𓏲ּ˙.⋆ رُمان نیمِهٔ گُمشُدِه² و رُمان عِشقِ اِجباري؛بِزودي𓏲ּ˙.⋆ نِویسَندِه:فآطیمآ✍🏻𓏲ּ˙.⋆ شروعِ نِویسَندِگي؛1404/10/10🍃 کپی از رمان پیگرد قانونی دارد! #تابع_قوانین_ایتا 🎀 ࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪
مشاهده در ایتا
دانلود
_فاطی پارتتتتتت بده تورخدااااا پارتتتت میخوایممممم +منم نظر میخاممممممممممم
_بوخدا پارتت عالیه اصلا حرف نداره فاطی دارم دق میکنم پارت بدهههه +مطمئنی؟ببین من الان پارت بدم تا فردا بیشتر دق میکنی😂💔
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 ۷ ماشینِ داها در خیابانهای خلوتِ شب، به سمت خونه حرکت میکرد. سکوتِ سنگینی بینِ خواهر و برادر حاکم بود. داها با مشتهای گرهکرده به جاده نگاه میکرد و دریا با چشمانی که اشک رو توش جمع شده بود، به بیرون خیره شده بود. هوایِ ماشین سنگین بود؛ سنگین از حرفهایی که زده نشده بودن. _این کیه که باهاش بودی؟ +به تو چه؟ _دریا، به نفعته همین الان بگی چخبره +ولم کن، چرا اینقدر بهم گیر میدی؟ داها دستش رو روی مچِ دریا گذاشت و فشار داد. دریا از درد اخمی کرد، ولی عقب نکشید. _حرف بزن _ایی... چیکار میکنی؟ _نمیگی؟ _دوستِمه داها، دوستم. بریم خونه، خواهش میکنم... داها چند ثانیه بهش خیره شد، بعد با کلافگی دستش رو پس کشید و ماشین رو روشن کرد. ماشین، دوباره به حرکت افتاد. دریا دستش رو به آرامی روی مچِ قرمزش کشید و نگاهش رو دزدید. ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. دقایقی بعد ماشین جلویِ درِ خونه ایستاد. دریا بدون اینکه منتظرِ کسی باشه، پیاده شد و به سمتِ در رفت. همین که پاش رو از ماشین بیرون گذاشت، اشکهایش دیگه نمیتونستند خودشون رو نگه دارن. وارد خونه شد که مامانش، نگین، با نگرانی به سمتش اومد. _دریا؟ چرا گریه کردی؟ چی شده؟ +از داها بپرس! _داها، چی کار کردی با خواهرت؟ ×مامان، من کاری نکردم. فقط اون با یه پسر توی پارک بود و من... +خفه شو، داها، تو دستمو کبود کردی! به خاطر چی؟! به خاطر اینکه دوست دارم؟! نگین با وحشت به سمت دریا رفت و دستش رو گرفت. کبودیِ روی مچِ دریا، همه چیز رو ثابت کرد: _داها! تو دستِ خواهرت رو کبود کردی؟(داد) همین که صدایِ نگین بلند شد، بابا، سعید، از اتاق بیرون اومد و با دیدنِ ماجرا، برقِ عصبانیت توی چشمهاش نشست _داها! بیا اینجا! +بابا، من فقط میخواستم بدونم با کی بوده... _خواهرت رو زدی؟ +نه بابا، فقط دستش رو گرفتم که... _بسه برو تو اتاقت! داها با نگاهِ سرزنشآمیزِ پدر، عقب نشست و به سمتِ اتاقش رفت. دریا اما دیگه نمیتونست خودش رو کنترل کنه. با بغضی که گلویش رو میفشرد، خودش رو به آغوشِ نگین انداخت و گریه کرد. سعید با نگاهِ غمگین به دخترش نگاه کرد و با لبخندی که سعی میکرد آرومش کنه _برو تو اتاقت، عزیزم. استراحت کن. فردا همه چی رو درست میکنیم. دریا بدون اینکه حرفی بزنه، رفت سمتِ اتاقش. در رو بست و پشتش رو به در تکیه داد. کمکم روی زمین نشست و زانوهایش رو بغل کرد. صورتش رو لای دستانش پنهان کرد و اشکهایش، بیصدا روی گونههاش جاری شد. _چرا باید اینجوری باشه؟ چرا کسی که باید محافظم باشه، اینقدر اذیتم میکنه؟ از جاش بلند شد و رفت سمتِ تخت. روی تخته دراز کشید و به سقف خیره شد. شب، طولانیتر از همیشه بود. ولی ته دلش، یه جرقهی کوچک امید هنوز زنده بود: «حامی... فقط تو میتونی بهم آرامش بدی.» «نیمه گمشده 🤍🌙» «به قلم فاطیما🪄»
روز همگیتون مبارک باشه❤️✨
نیمه گمشده🤍🌙 𝖕𝖆𝖗𝖙 8 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝑫𝒂𝒉𝒂: وقتی دریا رفت تو اتاق همه چیو به بابام توضیح دادم و قبول کرد ولی مامانم هنوز منو مقصر میدونه ولی منم رفتم تو اتاقم و با گوشیم به دریا پیام دارم داها:اون پسره کیه دریا:داداش ترو خدا بهم گیر نده داها:بگو کیه دریا:دوستمه همین داها:دوست؟ دریا:اره داها:باش 𝑫𝒂𝒓𝒚𝒂 خستم کرده دست از سرم بر نمیدارههههههه اسم این کارو چی میزاره؟ یهو صدای اس ام اس اومد حامیم:چیشد؟ دریا:هیچی حامیم:مطمئن دریا:اره حامیم:باشه گوشیمو خاموش کردمو سرمو رو بالشتم فشار دادم،نمیدونم چقدر طول کشید که خوابم برد 𝑯𝒂𝒂𝒎𝒊𝒎 با باز شدن در اتاقم به خودم اومدم جانا:سلام داداشی و خودشو پرت کرد روتخـ*ـتم حامیم:سلام اجی، جانا:چیکار داشتی میکردی حامیم:هیچی،چخبر جانا:خبری ندارم حامیم:نظرت چیه یکم کرم بریزیم؟؟ یه چشمک د*ل ربـ*ـا زد. جانا:مثلااا؟ بعد لبه پتو رو گفتم و افتادم رو جانا جانا:هوووویییی حامی خـ*ـرررر خفه میشمممم آییییییییییییی،حامیییییی پتو رو از روش برداشتم و قهقه ای زدم با نفس نفس بلند شد جانا:م..گه ن..میگم خ..فه م..یشم حامیم:خندید جانا:م..ن ا..ینو ت..لافی م..یکنم حامیم:تلافی کن جانا:خ..ودت خ..استی بعد از اتاق رفت بیرون و با کفش پاشنه بلندش برگرشت جانا:تکون بخوری زدم تو فرق سرت حامیم:جانااا اجیییی اون درد دارهههه جانا:تو داشتی منو میکشتییی حامیم:ببخشیدددد اونو نزنننن جانا:زودتر از این باید فکر میکری بهش یکیشونو پرت کرد و منم جاخالی ولی اون یکی دقیق خورد وسط سرم حامیم:اخخخخ،ایییییی،سرممممم جانا:حیحیحیحیحی حامیم:خیلی درد گرفتتتت،من اینو تلافی میکنم جانا:(زبون در آورد) حامیم:اجی خیلی درد داشتتتت جانا:هه هه حامیم:من دارم واسه تو جانا:باش و از اتاق رفت بیرون نیمه گمشده🤍🌙 به قلم فاطیما🪄 کپی❌