نیمه گمشده🤍🌙
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝖕𝖆𝖗𝖙 ۷
ماشینِ داها در خیابانهای خلوتِ شب، به سمت خونه حرکت میکرد. سکوتِ سنگینی بینِ خواهر و برادر حاکم بود. داها با مشتهای گرهکرده به جاده نگاه میکرد و دریا با چشمانی که اشک رو توش جمع شده بود، به بیرون خیره شده بود. هوایِ ماشین سنگین بود؛ سنگین از حرفهایی که زده نشده بودن.
_این کیه که باهاش بودی؟
+به تو چه؟
_دریا، به نفعته همین الان بگی چخبره
+ولم کن، چرا اینقدر بهم گیر میدی؟
داها دستش رو روی مچِ دریا گذاشت و فشار داد. دریا از درد اخمی کرد، ولی عقب نکشید.
_حرف بزن
_ایی... چیکار میکنی؟
_نمیگی؟
_دوستِمه داها، دوستم. بریم خونه، خواهش میکنم...
داها چند ثانیه بهش خیره شد، بعد با کلافگی دستش رو پس کشید و ماشین رو روشن کرد. ماشین، دوباره به حرکت افتاد. دریا دستش رو به آرامی روی مچِ قرمزش کشید و نگاهش رو دزدید.
˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.
دقایقی بعد ماشین جلویِ درِ خونه ایستاد. دریا بدون اینکه منتظرِ کسی باشه، پیاده شد و به سمتِ در رفت. همین که پاش رو از ماشین بیرون گذاشت، اشکهایش دیگه نمیتونستند خودشون رو نگه دارن. وارد خونه شد که مامانش، نگین، با نگرانی به سمتش اومد.
_دریا؟ چرا گریه کردی؟ چی شده؟
+از داها بپرس!
_داها، چی کار کردی با خواهرت؟
×مامان، من کاری نکردم. فقط اون با یه پسر توی پارک بود و من...
+خفه شو، داها، تو دستمو کبود کردی! به خاطر چی؟! به خاطر اینکه دوست دارم؟!
نگین با وحشت به سمت دریا رفت و دستش رو گرفت. کبودیِ روی مچِ دریا، همه چیز رو ثابت کرد:
_داها! تو دستِ خواهرت رو کبود کردی؟(داد)
همین که صدایِ نگین بلند شد، بابا، سعید، از اتاق بیرون اومد و با دیدنِ ماجرا، برقِ عصبانیت توی چشمهاش نشست
_داها! بیا اینجا!
+بابا، من فقط میخواستم بدونم با کی بوده...
_خواهرت رو زدی؟
+نه بابا، فقط دستش رو گرفتم که...
_بسه برو تو اتاقت!
داها با نگاهِ سرزنشآمیزِ پدر، عقب نشست و به سمتِ اتاقش رفت. دریا اما دیگه نمیتونست خودش رو کنترل کنه. با بغضی که گلویش رو میفشرد، خودش رو به آغوشِ نگین انداخت و گریه کرد. سعید با نگاهِ غمگین به دخترش نگاه کرد و با لبخندی که سعی میکرد آرومش کنه
_برو تو اتاقت، عزیزم. استراحت کن. فردا همه چی رو درست میکنیم.
دریا بدون اینکه حرفی بزنه، رفت سمتِ اتاقش. در رو بست و پشتش رو به در تکیه داد. کمکم روی زمین نشست و زانوهایش رو بغل کرد. صورتش رو لای دستانش پنهان کرد و اشکهایش، بیصدا روی گونههاش جاری شد.
_چرا باید اینجوری باشه؟ چرا کسی که باید محافظم باشه، اینقدر اذیتم میکنه؟
از جاش بلند شد و رفت سمتِ تخت. روی تخته دراز کشید و به سقف خیره شد. شب، طولانیتر از همیشه بود. ولی ته دلش، یه جرقهی کوچک امید هنوز زنده بود: «حامی... فقط تو میتونی بهم آرامش بدی.»
«نیمه گمشده 🤍🌙»
«به قلم فاطیما🪄»
نیمه گمشده🤍🌙
𝖕𝖆𝖗𝖙 8
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑫𝒂𝒉𝒂:
وقتی دریا رفت تو اتاق همه چیو به بابام توضیح دادم و قبول کرد ولی مامانم هنوز منو مقصر میدونه
ولی منم رفتم تو اتاقم و با گوشیم به دریا پیام دارم
داها:اون پسره کیه
دریا:داداش ترو خدا بهم گیر نده
داها:بگو کیه
دریا:دوستمه همین
داها:دوست؟
دریا:اره
داها:باش
𝑫𝒂𝒓𝒚𝒂
خستم کرده
دست از سرم بر نمیدارههههههه
اسم این کارو چی میزاره؟
یهو صدای اس ام اس اومد
حامیم:چیشد؟
دریا:هیچی
حامیم:مطمئن
دریا:اره
حامیم:باشه
گوشیمو خاموش کردمو سرمو رو بالشتم فشار دادم،نمیدونم چقدر طول کشید که خوابم برد
𝑯𝒂𝒂𝒎𝒊𝒎
با باز شدن در اتاقم به خودم اومدم
جانا:سلام داداشی
و خودشو پرت کرد روتخـ*ـتم
حامیم:سلام اجی،
جانا:چیکار داشتی میکردی
حامیم:هیچی،چخبر
جانا:خبری ندارم
حامیم:نظرت چیه یکم کرم بریزیم؟؟
یه چشمک د*ل ربـ*ـا زد.
جانا:مثلااا؟
بعد لبه پتو رو گفتم و افتادم رو جانا
جانا:هوووویییی حامی خـ*ـرررر خفه میشمممم
آییییییییییییی،حامیییییی
پتو رو از روش برداشتم و قهقه ای زدم
با نفس نفس بلند شد
جانا:م..گه ن..میگم خ..فه م..یشم
حامیم:خندید
جانا:م..ن ا..ینو ت..لافی م..یکنم
حامیم:تلافی کن
جانا:خ..ودت خ..استی
بعد از اتاق رفت بیرون و با کفش پاشنه بلندش برگرشت
جانا:تکون بخوری زدم تو فرق سرت
حامیم:جانااا اجیییی اون درد دارهههه
جانا:تو داشتی منو میکشتییی
حامیم:ببخشیدددد اونو نزنننن
جانا:زودتر از این باید فکر میکری بهش
یکیشونو پرت کرد و منم جاخالی ولی اون یکی دقیق خورد وسط سرم
حامیم:اخخخخ،ایییییی،سرممممم
جانا:حیحیحیحیحی
حامیم:خیلی درد گرفتتتت،من اینو تلافی میکنم
جانا:(زبون در آورد)
حامیم:اجی خیلی درد داشتتتت
جانا:هه هه
حامیم:من دارم واسه تو
جانا:باش
و از اتاق رفت بیرون
نیمه گمشده🤍🌙
به قلم فاطیما🪄
کپی❌
نیمه گمشده🤍🌙نفور
نیمه گمشده🤍🌙 𝖕𝖆𝖗𝖙 8 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ناشناس کویر نشه یکی دیگه میدما😌