eitaa logo
نیمه گمشده🤍🌙نفور
212 دنبال‌کننده
54 عکس
61 ویدیو
0 فایل
•﷽• رُمانِ‌آنلاینِ؛نیمِهٔ گُمشُدِه¹🤍🌙𓏲ּ˙.⋆ رُمان نیمِهٔ گُمشُدِه² و رُمان عِشقِ اِجباري؛بِزودي𓏲ּ˙.⋆ نِویسَندِه:فآطیمآ✍🏻𓏲ּ˙.⋆ شروعِ نِویسَندِگي؛1404/10/10🍃 کپی از رمان پیگرد قانونی دارد! #تابع_قوانین_ایتا 🎀 ࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪
مشاهده در ایتا
دانلود
قابل توجه دوستانی که پیوی پیام میدن بنده ریپم و نمیتونم جواب بدم😔✨💔
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 54 پیام از آراد بود سوالی به صفحه موبایلش خیره شد وارد صفحه چت شد _فکر کردی من ولت میکنم؟خیلی زود باوری گفتم که؛تو یا مال منی یا هیچکس دریا با تعجب و عصبانیت وارد کافه شد اما،آراد زرنگ تر از این حرفا بود،رفته بود دریا بیرون اومد و یه اسنپ گرفت وقتی رسید خونه. لباساشو عوض نکرد خودشو روی تخت انداخت و به سقف خیره شد دیگه طاقت نداشت.. با بغض و دستای لرزون وارد صفحه چت حامی شد اون مجبور بود برای محافظت از حامی و خانوادش این کارو انجام بده.. شروع کرد به نوشتن و موبایلش رو روی حالت هواپیما گذاشت گریه اش شدید تر شد واقعا براش سخت بود اما مجبور بود! ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. صدای نوتیف موبایل اومد،گوشیش رو برداشت پیام از دریا بود لبخندی روی صورتش پهن شد وارد صفحه چت شد ولی... با دیدن پیام کم کم لبخندش محو شد! _حامی؛من به یه نتیجه ای رسیدم. نمیخوام ادامه بدیم. دنبالم نگرد:) حامی که سردرگم شده بود پیام داد: +چیشده دریا؟منظورت چیه؟ ساعاتی گذشت اما جوابی نیومد حتی پیام سین نخورده بود دیگه نگران شده بود،زنگ زد به دریا ولی هر چند بار زنگ میزد تنها چیزی که میشنید این بود که در دسترس نیست دیگه نمیتونست اینجا بشینه و دست روی دست بزاره بلند شد و یه سمت خونه دریا حرکت کرد وقتی رسید از ماشین پیاده شد و دستشو روی زنگ گذاشت دریا که با صدای زنگ به خودش اومده بود بلند شد. نگاهی به خودش توی آینه انداخت اشک هاشو پاک کرد و به سمت آیفون رفت اما با دیدن کسی که پشتشه،ماتش برد توقع اینو نداشت دستسو روی قلبش فشار داد.. آیفون رو از برق کشید تا صدایی ازش در نیاد و به داخل اتاقش برگرشت دلش لک میزد دوباره حامی رو ببینه ولی... میدونست این بازی اگه ادامه پیدا کنه به قیمت جون اطرافیانش تموم میشه لب تخـ..ـتش نشست سرشو بین دستاش گذاشت و سعی میکرد خودشو اروم کنه ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. حامی که از زنگ زدن و بی جوابی خسته شده بود ناامید رفت و توی ماشینش نشست سرشو روی فرمون گذاشته بود فکری به سرش زد.. موبایلشو برداشت و شماره آرش رو لمس کرد _الو،سلام +سلام خوبی؟ _اره ممنون،کاری دای؟ +میخواستم ببینم از دریا خبری داری؟ _داداش زن توعه من چرا باید ازش خبر داشته باشم؟ +نمک نریز آرش،حالم خوب نیس _چیشده؟ +دریا از صبح جوابمو نمیده،صبحم یه پیام داد و توش از اینکه ما به درد هم نمیخوریم حرف میزد _یعنی چی؟دریا که اینطوری نبود +میدونم،منم دنبال اینم که بفهمم چشه! ببین آرش اگه بفهمم دوباره از اون شوخیای مسخرتونه خودم چالت میکنم،فهمیدی؟ _نه به جون تو،منم دارم همین الان از خودت میشنوم +باشه پس،خدافظ _خدافظ تلفن رو قطع کرد و از اونجا دور شد تا اینکه از آینه ماشین باز شدن در و بیرون اومدن دریا رو دید حامی حسابی گیج شده بود سعی کرد بفهمه قضیه از چه قراره.. ماشینش رو توی یه کوچه جوری که دریا نبینه پارک کرد اما خودش به خونه دریا دید داشت که دریا سوار یه اسنپ شد حامی متعجب به دنبال دریا رفت اسنپ روبروی همون پارکی که اولین بار بعد از کنسرت همو دیدن توقف کرد دریا پایین شد... و روی همون نیمکت نشست حامی همچنان متعجب بود ظاهرن دریا منتظر کسیه... دقایقی گذشت، که.. نیمه گمشده 🤍🌙 به قلم فاطیما🪄 کپی❌
https://eitaa.com/edlesslove/8166 چیه خب نظرم دادم 🤍 +درسته🗿✨🎀
عالی 😍 🤍 +مرسی🦋✨
نیمه گمشده🤍🌙 𝖕𝖆𝖗𝖙 55 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ که پسر اومد نزدیک شد و روی نیمکت کنار دریا نشست دریا سعی میکرد فاصلشو حفظ کنه حامی همچنان سردرگم به آنها خیره شده بود بعد از دقایقی حرف زدن پسر بلند شد از اونجا دور شد حامی که منتظر مونده بود نگاهی به دریا انداخت از قیافه اش معلوم بود حالش خوب نیست میخواست بره پیشش ماجرا رو بفهمه.. ولی اول تصمیم گرفته بفهمه اون پسره کیه؟ از کجا اومده؟ با دریا چی میگفتن؟ سعی به تعقیب پسر کرد ماشینش دم یه خونه توقف کرد اما قبل از اینکه بخواد وارد خونه بشه حامی پیاده شد _هوی مرتـ..ـیکه +شما؟ _با دریا چیکار داشتی؟ +چی میگی آقا؟ قدم برداشت و نزدیکتر شد و لـ..ـب زد: _میگم با دریا چیکار داشتی(داد) آراد که تعجب کرده بود،کمی با خودش فکر کرد خب اگه ماجرا رو میگفت ممکن بود حامی نزاره زندگیشونو بکنن پس با کمی مکث ادامه داد: +آها،دریا خانم. مشاور ایشون هستم _چی میگی مرتـ..ـیکه؟مشاور؟تو پارک؟ +گفتن فضای بسته اذیتشون میکنه منم پارک رو انتخاب کردم _چرا شعر میگی؟ +این چه طرز برخورده؟ _چون چرت و پرت میگی +ببینید دریا خانم اصلا حالشون خوب نیست،خب؟ الانم داره از اطرافیانش فاصله میگیره تا یکم بهتر شه _چیشده مگه؟چرا به من نگفته؟ +اجازه ندارم مشکلات شخصی یکیو به همه بگم ولی شما یکم تحمل کنید،خوب میشه _مشکلات شخصی چیه؟نامزدشم +هوفف،آقای محترم برید میخوام به کارم برسم،دنبالشم نرو حالشو بدتر نکن و بدون لحضه ای مکث وارد خونه شد حامی هنوز تو شُک بود نمیدونست باید باور کنه یانه؟ ولی نمیتونست همینجوری دریا رو ول کنه با خودش میگفت _یه دو روزی ازش دور میشم بعد کم کم باید بفهمم چیشده ولی نمیدونست که اگه امروز نره،ممکنه هیچوقت نتونه دریا رو ببینه.. ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. حالش اصلا خوب نبود خودشم نمیدوست دو دقیقه پیش چیکار کرده فقط میدونست مجبوره مجبوره که بره باید بره برگشت خونه کسی نبود،به جز داها.. _حرف زدی؟ +ا..اره _دریا؟خوبی؟ +اره خوبمم،خوبمم،تو فکر کن خوبممم،عالیممم،بینظیرممم در حین گفتن حرفاش بغض که تا الان داشت خفه اش میکرد،ترکید.. اشکاش دونه دونه شروع به ریختن کرد داها از جاش بلند شد و نزدیک اومد،دریا رو تو آغوشش کشید _داداش فدات بشه،گریه نکن. قول میدم هنه چی درست شه +چی میخواد درست شه؟متوجهی چه اتفاقی افتاده؟من پس فردا دارم میرم،برای همیشه. دیگه ام قرار نیس حامی رو ببینم(گریه) _قول میدم درست شه،باشه؟اروم باش به دریا کمک کرد روی کاناپه بشینه رفت آشپزخونه تا یه لیوان آب بیار.. لیوان آب رو به دریا داد؛ یکمی ازش خورد و رفت توی اتاقش.. ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. آراد خوشحال بود.. جوری که نمیتونست توصیف کنه داشت وسایلشو جمع میکرد انگار نه انگار که داره زندگی یه دختر رو خراب میکنه فکر میکرد الان زندگیو برده فکر میکرد دریا درست میشه،کم کم.. غافل بود.. از اینکه عشق واقعی چیکار میتونه بکنه.. خب حق هم داشت،تا حالا عشق واقعی رو تجربه نکرده:) ولی هرچی بود،اونو خوشحال نگه میداشت کامل وسایلشو جمع کرد آماده رفتن بود بلیط ها رو برداشت فردا پرواز داشتند، ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. دریا هم داشت وسایلشو جمع میکرد خوشحال نبود،مجبور بود چاره ای نداشت هر بار میخواست بزنه زیر همه چی،چیزی بود که مانعش میشد شاید ترس.. شاید هم وجدان؛ نیمه گمشده 🤍🌙 به قلم فاطیما🪄 کپی❌
عالی بود 🤍 مرسی
عالی مثل همیشههههه❤️ 🤍 مرسییی🎀
نیمه گمشده🤍🌙 𝖕𝖆𝖗 56 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فردا صبح: دریا سوار اسنپ شده بود به سمت فرودگاه،وقتی رسید پیاده شد و وارد فرودگاه شد منتظر آراد بود که دستی روی شونش حس کرد فکر کرد آراد عه،برگشت ولی... حامی بود چند قدمی عقب رفت _تو،اینحا چیکار میکنی؟ +من باید اینو ازت بپریم دریا خانم _بعدا همه چیو برات توضیح میدم،تروخدا برو +بعدا؟تو الان داخل فرودگاه سفر خارجی چیکار داری؟ _من... من فقط +فقط چی(داد) قبل از اینکه دریا بخواد حرف بزنه صدایی اومد _صداتو بیار پایین مرتیکه(داد) دریا برگشت،همون اتفاقی افتاد که نباید میوفتاد آراد و حامی نباید روبرو میشدن +بتوچه؟ اراد نزدیک تر اومد،کنار دریا ایستاد _میخوای بهت نشون بدم به من چه؟ +تو مگه مشاور نبودی؟منو اسکل فرض کردی؟ _نوچ،مشاور نیستم ×آراد ول کن،بیا بریم آراد برگشت و بالحن بلندی خطاب به دریا ادامه داد _تو مگه قرار نبود شر اینو کم کنی(داد) +هوییی،مگه نمیتونی مثل آدم حرف بزنی؟چرا داد میزنی سرش؟ _بیا برو پی کارت ما هم بریم حامی شونه دریا رو گرفت و به سمت خودش کشید +جایی نمیبریش آراد خندید،از تمسخر ولی ادامه داد _ایشون زن منه. این تویی نمیتونی جایی ببریش،فهمیدی؟ حامی بیخیال دست دریا رو گرفت و خواست بره ولی آراد به سمت حامی حمله ور شد درگیری صورت گرفت کاری از دست دریا بر نمیومد کم کم مردم اومدن،جداشون کردن حامی هم قبل از اینکه کسی بفهمه،درست دریا رو گرفت و رفت داخل ماشین نشستن دریا که تا الان از تعجب حرفی نزده بود؛لـ..ـب زد _چیکار داری میکنی؟ +فقط خفه شو _ولم کن حامی +چی چیو ولت کنم؟فکر کردی من مسخره دست توام؟ _من مجبورم،میفهمی؟ +مجبور؟برای توصیح ندادن ام مجبور بودی؟ _نه،فکر کردم بهتره بیصدا از زندگیت بیام بیرون +تو گـ..ـوه خوردی فکر کردی،نمیتونستی مثل آدم بیای توضیح بدی؟ _درست صحبت کن با من،میگم مجبور بودم متوجهی یانه؟ در ماشین رو باز کرد که پیاده شه _چرا در قفله؟ +این در تا وقتی که به من نگی چخبره باز نمیشه،الانم حرف اضافه ای نزن تا بعد _چی میگی؟کجا میبری منو؟ +گفتم حرف اضافه نزن(داد) دریا که تا حالا حامی رو اینجوری ندیده بود سر جاش میخکوب شده بود یچی فراتر از تعجب عصبانیتش بی سابقه بود کمی گذشت حامی در خونش توقف کرد پیاده شد،دست دریا رو هم گرفت و کشوند تو خونه _برو تو اتاق لباساتو عوض کن،بشین حرف بزنیم +تو باید برام تعیین کنی چی بپوشم؟ _حداقل تا یه هفته اینجایی،با این لباسای تنت اگه اذیت نمیشی که من مشکلی ندارم +چی داری میگی؟حالت خوبه؟ _مگه کری؟ چیزی نگفت وارد اتاق شد و لباساشو عوض کرد ولی بیرون نیومد رو تخت نشست و زانو هاشو بغل کرد دقایقی گذشت،حامی که تا الان منتظر بود،رفت داخل اتاق دریا نشسته بود رفت کنارش و نشست _چرا نمیای پایین؟ +راحتم _من نیستم +نباش _حرف بزن +راجب؟ _خودتو به اون راه نزن +ولم کن حوصله ندارم _دریا حرف بزن +اون پسره عشق قدیمی منه _تو به من نگفتی کسیو نداری؟(داد) +سر من داد نزن(داد) _خیلخب ادامه بده +چیو بگم دیگه؟ _همه چیو +هوفففف،منو تهدید کرده منم مجبور بودم باهاش برم _چرا بهم نگفتی؟ +چون حوصله نداشتم،حالا ام ولم کنن حامی بلند شد،باشه ای زیر لـ..ـب گفت و از اتاق بیرون رفت نیمه گمشده 🤍🌙 به قلم فاطیما🪄 کپی❌
تو رو خدا زود به زود پارت بدهههههههه. الان اصل داستانه لطفا🙏🏻🙏🏻🙏🏻🥺🥺🥺 🤍 +ببین من مشکلی با پارت دادن ندارم حتی پارت اماده ام دارم ولی شما نه حمایتی،نه چیزی..