eitaa logo
نیمه گمشده🤍🌙نفور
212 دنبال‌کننده
54 عکس
61 ویدیو
0 فایل
•﷽• رُمانِ‌آنلاینِ؛نیمِهٔ گُمشُدِه¹🤍🌙𓏲ּ˙.⋆ رُمان نیمِهٔ گُمشُدِه² و رُمان عِشقِ اِجباري؛بِزودي𓏲ּ˙.⋆ نِویسَندِه:فآطیمآ✍🏻𓏲ּ˙.⋆ شروعِ نِویسَندِگي؛1404/10/10🍃 کپی از رمان پیگرد قانونی دارد! #تابع_قوانین_ایتا 🎀 ࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪
مشاهده در ایتا
دانلود
نیمه گمشده🤍🌙نفور
فاطیما‌چنلِ‌منوُتونداره‌که🚶🏻🖤.
حاجیییییی! تورو خدا پارت بدهه 🤍 +میدم امشب😂
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 57 همچنان دریا به نقطه ای خیره شده بود احساس گناه میکرد حق با حامی بود، نباید پنهان کاری میکرد حالا به هر قیمتی که شده غرق در افکار خودش بود که صدای حامی باعث شد به خودش بیاد _دریاااا(داد) +هووو چتهه؟ _چرا جواب نمیدی؟😐 +خب حواسم نبود، ایش _باشه، بیا بیرون از جاش بلند شد و به سمت پذیرایی حرکت کرد وقتی با پذیرایی خالی واجه شد، وارد آشپزخونه شد حامی اونجا بود! _بله؟ +اون روزی که تو یهویی گورتو از.. _هوووو، چی میگی؟ +خفه شو فقط گوش کن، هنوز یادم نرفته چیکار کردی. _ولی تو حق نداری اینجوری با من رفتار کنی +توام حق نداشتی منو بی دلیل و یهویی ول کنی بری! دریا سکوت کرد کسی که جلو هیچ بشری کم نمیورد، این دفعه ساکت و اروم به زمین خیره شده بود لـ..ـباش تکون نمیخورد.. چون حق با حامی بود بعد از چند دقیقه سکوتی که بینشون برقرار بود، حامی به شکلاتایی که روی میز بود اشاره کرد و ادامه داد _ اگه چیزی نخوردی بردار، غذا تو یخچالم هس +نه مرسی میل ندارم _نمیشه که همینجوری +میشه، بزار برم _باشه هرجور راحتی، ولی اگه خواستی بهم بگو +باش به داخل اتاق برگشت بغض داشت تموم سلولای بدنشو درگیر میکرد سردرد، معده درد، صورت رنگ پریده، دستای یخ کرده، گلویی پر از درد و زبونی که نایی برای حرف زدن نداشت حامی همون حامی بود، اما ایندفعه یه فرق بزرگ داشت سرد تر، جدی تر.. و حالا دریایی که سرنوشتش معلوم نبود نه راه پس داشت نه راه پیش داشت دیوونه میشد سعی کرد به خواب پناه ببره ولی.. افکار وحشیانش مانع میشد ولی بالاخره تونست خودشو خلاص کنه؛ ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. خودشم نمیدونست چرا، ولی حس میکرد که حسش نسبت به دریا کم شده خیلی کم رنگ نه اینکه عشقش کم بشه، فقط الان مغزش تونسته قلبشو قانع کنه... موندن تو این رابـ..ـطه،درست نبود بلند شد، رفت دوش بگیره تا شاید یکم آروم تر شه کمی گذشت، بیرون اومد با دیدن دریا که لباساشو پوشیده و سعی داره از پنجره بره بیرون تعجب کرد نزدیکتر شد که در یا دیدنش از ترس جیغ بلندی کشید _مرض،چته😐 +زهرمار ترسیدم _داری چیکار میکنی؟ +(سکوت کرد) دستشو کلافه لای موهاش کشید و از توی کشو کمدش کلید خونه رو برداشت سمت در اصلی رفت، بازش کرد و با دستش به بیرون اشاره کرد _بیا برو دریا حرفی نزد، حتی خداحافظی هم نکرد فقط از خونه خارج شد حامی هم درو بست رفت و جعبه قرصی برداشت چند تا آرامبخش رو هم زمان کف دستش ریخت و با یکم آب همه رو خورد وارد اتاقش شد و خودشو رو تخـ..ـتش ولو کرد زیاد طول نکشید که خوابش برد ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. دریا که همچنان ترس داشت یه اسنپ گرفت و سریع به سمت خونه آراد رفت زنگو زد آراد با دیدن دریا لبخندی رو صورتش پهن شد درو باز کرد _خوش اومدی خانومم +مرسی _چیشد؟ برگشتی؟ +من با پای خودم نرفتم _اها، پس باید تقاصشو از اون پسره بگیرم؟ +نه نه نهه، با حامی کاری نداشته باش، ببین من الان برگشتم و پیشتم. جایی هم نمیرم؛ هرجا ام بگی باهات میام، دیگه مشکلت چیه؟ _خب خب، باشه. آروم مکثی کرد و ادامه داد _باید دوباره بلیط بگیرم +باشه _امشبم اینجا میمونی +چ چییی؟ _ببین رو مخ من راه نرو، آمارتو دارم که چند بار پیش اون خوابیدیا +ولی.. _ولی نداره نیمه گمشده 🤍🌙 به قلم فاطیما🪄 کپی❌
عالی بود عزیزم 🤍 مرسی هانیه: مشکلتون‌بامن‌چیع🗿؟
عالییییییی بود یعنی😍😍😍😍😍 ولی تو رو خدا زود پارت بده لطفا هر کار بگی میکنیم راستی پیشاپیش تولدتم مبارک🎈🎈🎊🎊🎉 🤍 مرسی🎀✨ چشم،شما حمتیت کنین منم پارت میدم عاااا،تولدم؟
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 58 فردا صبح: دریا هر طور که شده بود،شب رو یپری کرد و حالا از پنجره ماشین به بیرون خیره شده، درختا و گل ها خیلی خوشکل بودن اما نه برای اون کل دنیا داشت رو سرش آوار میشد اون داشت میرفت، برای همیشه، از روی اجبار از اسنپ پیاده شدند و به داخل فرودگاه رفتن بعد از چک چمدون ها و کار های غیره، بالاخره رفتن داخل هواپیما و رو صندلی هاشون نشستن،لبخند تصنعی دریا همچنان رو صورتش بود، کم کم از زمین فاصله گرفتن... دریا فهمید که دیگه اینبار کسی نیست نجاتش بده، تموم شد، برای همیشه.. مقصدشون ترکیه بود، برای دوری از آدما چون آراد تصمیم گرفته بود؛ ساعاتی گذشت اما اون یاعت ها به اندازه یکسال برای دریا گذشت،اما بالاخره رسیدن و وارد خونه شدن خونه قشنگ و دل بازی بود ولی نه برای دریا... با خستگی تمام وارد یکی از اتاق ها شد و خودش رو روی تخت پرت کرد _عشقم،من میرم بیرون یکم خرید انجام بدم،میتونی تنها بمونی؟ +اره برو آراد رفت، دقایقی گذشت که موبایل دریا زنگ خورد دلارام بود، دریا هوف کلافه ای کشید و جواب داد همون صدای پر انرژی دلارام بود _سلاممم چطوریی +سلام،خوبم _وااا،چقدر بیحاللل +خستم، همین _نه دریا،اینجوری نمیشه،بپوش بیام دنبالت،حالت خوب نیس حرفش تیر خلاصی بود بغض دریا ترکید، دیگه نتونست خودشو نگه داره و پشت همون تلفن شروع به گریه کرد _چیشدهههه،خوبییی؟ +خوب نیستم دلارام(گریه) _چیشده فداتشم،مبخوای بیام دنبالت؟ بریم پیش حامی؟ +نههه نمیخواممم چون نمیتونممم،تموم شددد دلارام، هر چی بین منو حامی بود تموم شد میفهمییی؟(داد،گریه) _واا،درست حرف بزن ببینم چیشده +چی میخواستی بشه؟ اراد مجبورم کرده باهاش بیام ترکیه،حامی ام فهمید دیگه ایندفعه تمومه،ازم متفره. چشماش گفت(گریه) _چی میگییی دریااا +دلارام بخدا حوصله خودمم ندارم،ببخشید(بغض) و تلفن رو قطع کرد.. بلند شد و رفت داخل دستشویی، نگاهی به اینه انداخت، به چشمای رنگی خودش... ابی به صورتش زد با یه حوله صورتشو خشک کرد که صدا زنگ در اومد رفت درو باز کرد اما کسی که پشت در بود آراد نبود،یه دختر ریزه میزه،سفید و بور با چشمای رنگی کیوت و مهربون بنظر میومد(نویسنده:آره جون عمتتت) دریا لبخندی زد _سلام +سلام،من همسایه واحد روبروتونم،درسا ام، _خوشبختم عزیزم،دریا هستم، بفرمایید داخل +همچنین،نه ممنون مزاحم نمیشم فقط خواستم آشنا بشیم چون منم تنها زندگی میکنم _من تنها نیستم.. مکثی کرد و با تردید ادامه داد: _با همسرم زندگی میکنم +اوکی عزیزم،هر وقت خواستی بیا، خوشحال میشم _ممنونم،حتما +خدانگهدار _خدافظ درو بست و پشت در نشست،اره با همسرش زندگی میکنه همسر اجباریش.. نیمه گمشده 🤍🌙 به قلم فاطیما🪄 کپی❌
درسا ثابتی ۲۲ساله
اگه تا آخر امشب تو ناشناس بالای ۱۰تا پیام بود پارت میدم اگه نبود نمیدم
دشوری دارم 🤍 برو دسشویی😂
درسا قراره‌ برینه به زندگی حامیو و دریا؟ 🤍 نمدانم🦦
حیح🦦✨. 🤍 بل🦦✨