اقاااا فاطیما این پارتو بده منببرم دیگه چرا وقتی همو دوست داریم جدامون میکنیییییییییییی
🤍
باید خودتو ثابت کنی، همینجوری که نمیدم😂
یک ماه تا مدرسهعععععععععلذشکضدزکسد
🤍
مرضضضضض، من هنوز هیچ گـ..ـوهی تو تابستون نخوردمممو😭😭😭😭💔
در ضمن بیشترهههع😭💔
https://eitaa.com/edlesslove/8536
بهکلتفداتشندشمنااااااات.
🤍
عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر 😭✨🎀🛐🛐🛐
https://eitaa.com/edlesslove/8540
من به پارت ثابت شده اممممممم
🤍
ولی اون چیزی بهم نگفته😔
نیمه گمشده🤍🌙
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝖕𝖆𝖗𝖙 59
حامی که دیگه بیشتر از این نمیتونست بغضشو نگه داره
فکر میکرد دریا داره فریبش میده
شاید از روی میلش رفته
متنفر بود، از همه، از دریا از خودش
چرا اینهمه مدت نفهمیده بود سرکاره؟
سردرد عجیبی داشت
دوباره همون سردرد لعنتی همیشگی
چشماش تار میدید
کشوی کنار تختشو باز کرد و قرصاشو برداشت
از هر کدوم چند تا برداشت و بدون آب قورتشون داد و سعی کرد بخوابه
˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.
همچنان پشت در نشسته بود که صدای زنگ اومد
اشکاشو کنار زد و درو باز کرد،وقتی دید آراده رفت داخل اتاق، بدون هیج حرفی
رفت و روی تختش دراز کشید
اراد که متعجب بود همراهش به داخل اتاق رفت
_گریه کردی؟
+بتوچه؟ گمشو بیرون
_دریا تمومش کن
+به تو ربطی نداره
_میخوام ببینم این مسخره بازیو تا کی میخوای ادامه بدی
+گفتم که، به تو ربطی نداره
آراد هوف کلافه ای کشید و از اتاق بیرون رفت
˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.
دلارام ماجرا رو برای آرش تعریف و با هم تصمیم گرفتن که برن کنار حامی
سوار ماشین شدن و رفت دم خونش
ولی هر چی زنگ میزدن کسی رو باز نمیکرد
حتی تلفنشم در دسترس نبود
ارش داشت درو مبکوبید تا شاید بتونه بازش کنه که چیزی از بالای در توجه دلارام رو جلب کرد
_ارش، اون بالا چیه؟
ارش دستشو دراز کرد، یه برگه بود بازش کرد که همون لحضه یه کلید از لاش افتاد پایین
برکه رو بیخیال شدن
کلید و برداشتن و انداختن تو در
در باز شد
به سرعت وارد خونه شدن، حامی رو تخـ..ـت خوابیده بود
_حامی؟ داداش؟
ولی صدایی نیومد
حتی وقتی تکونش میدادن هم بیدار نمیشد
دلارام سریع اورژانس رو خبر کرد
بالاخره حامی رو رسوندن بیمارستان
_اقای دکتر حالشون چطوره؟
+فعلا نمیتونم چیزی بگم،به احتمال زیاد قصد خودکشی داشتن
_بلهه؟
+کلی قرص آرامبخش و مسکن رو با هم خوردن، حواستون بیشتر بهشون باشه
و دکتر رفت
ساعاتی بعد:
حامی به هوش اومده بود
_مرتیکه تو اسکلی روانی چیزی هستی؟
+چته
_مرض، اخه کدوم خری یه مشت ارامبخش با هم میخوره؟ میخوای خودتو به کشتن بدی؟
+اگر هم میخواستم بدم نزاشتی که
_حامی ببند دهنتو تا یدونه نخوابوندم تو صورتت
+باشه بابا(خنده)
_ببند
×عه ارش
_اخه نگاش کن چقدر کثافته
×خیلخب، عه
نیمه گمشده 🤍🌙
به قلم فاطیما🪄
کپی❌
نیمه گمشده🤍🌙
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝖕𝖆𝖗𝖙 60
اون روز تو دل حامی غوغا بود، ولی میخندید
بعد از مرخصی نیاز یه به استراحت مطلق داشت
نوتیفی روی گوشیش بود
وارد صفحه چت شد، یه ویس بود
از دریا...
حامی که دیگه میخواست همه چیو تموم کنه ویس رو باز نکرد
دریا رو هم بلاک کرد،
مبخواست دور باشه.. از همه چی
به خونه برگشت
برگه ای جلو در افتاده بود
«معذرت میخوام حامی ولی راه منو تو از همین جا تموم شده،منو ببخش»
حامی برگه رو تو دستش مچاله کرد، همون جا بود که با خودش تصمیم گرفت دیگه عاشق نشه:)
˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.
یکسال بعد:
یه سالی گذشته بود و دریا به این رویه عادت کرده بود
با درسا دوستای خیلی خوبی شده بودن
درسا تموم ماجرا رو میدونست
کل زندگی دریا رو
تنها چیزی که نمیدونست این بود که طرف حامیمه
خلاصه که زندگی شون میگذشت و به هم فکر نمیکردن،
تا اینکه امروز درسا با هیجان و ذوق به دریا زنگ زد
_واییی واییی دریاااا نمیدونی چیشدهههه
+آروم، چیشده؟
_خواننده مورد علاقم اینجا کنسرت گذاشتهههه
+عهه،چه خوببب. حالا کی هس؟
_حامیمممممم
تو یه لحضه دنیا واسه دریا ایستاد
نایی برای حرف زدن نداشت، حنجرش خشک شده بود که درسا ادامه داد
_واییی خیلی خوشحالمممم، واسه توام بلیط میگیرمممم. باید بیای ببینیشششش
+نه مرسی، حالا تو برو بعدادبه من نشون بده
_نهه اصن امکان نداره، واسه شب آماده شو. ساعت ۶ونیم میام دنبالت
و تلفن رو قطع کرد
دریا بی در کجا مونده بود، نه راه پس داشت و نه راه پیش
وارد اشپزخونه شد و یه لیوان آب رو یه نفس خورد
تنگی نفس عجیبی داشت
ولی نمیتونست چیزی بگه، رفت و نگاهی به لباسای تو کمدش انداخت و یکیو برا شب انتخاب کرد
ولی نمیدونست که ماجرا اصلی شب شروع میشه..
˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.
شب:
لحظه ها خیلی سخت میگذشت
دریا دقایقی لبه تخـ..ـت نشسته بود که با به صدا در اومدن زنگ در به یکباره از جا بلند شد
نفس عمیقی کشید،لبخندی تصنعی زد و در رو باز کردم
درسا سریع خودشو محکم تو بغل دریا جا کرد
_سلامممم، چطوری عشقمممم
+خوبم فداتشم، تو چطوری؟
_قربونت برم، حاضری؟
+البته...
_پس بفرما بریم
و هر دو با آسانسور از ساختمون خارج شدن
قلب دریا هر لحضه تند تر میزدم
نفس هاش نامنظم شده بود ولی سعی میکرد ظاهرشو حفظ کنه
ساعاتی گذشت که به سالن رسیدن و وارد شدن
رو صندلی، ردیف ۳ دقیقا روبرو استیج...
آروم با خودش لـ..ب زد
_دیگه بدتر از این نمیشه
دقایقی گذشت
شمارش معکوس.. و ورود حامی..
دریا هی سعی میکرد خودشو بپوشونه ولی..
بالاخره چشم تو چشم شدن
لبخند حامی محو شد..
نصفه آهنگشو ول کرد و به دریا خیره شده بود
آرش سعی کرد حامی رو به خودش بیاره
_بخون دیگه، چیکار میکنی؟(اروم)
نگاهشو از دریا دزدید و موزیکو ادامه داد:)
«نیمه گمشده 🤍🌙»
«به قلم فاطیما🪄»