گپ و امشب زدیم تازه تاسیسه حمایت میکنی ؟ https://eitaa.com/joinchat/3529508577C2e41de37f8
🤍
حمایت شه دخترااا
نیمه گمشده🤍🌙
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝖕𝖆𝖗𝖙 66
دریا گوشی را روی زمین انداخت و اشکهاش، اینبار بیصدا و بیامان، جاری شد. صدای سردِ خدافظیِ حامی هنوز توی گوشش میپیچید، مثل زخمی که هر بار که نفس میکشید، عمیقتر میشد. چند ثانیه مکث کرد، انگار که هنوز منتظر بود حامی برگردد و بگوید که شوخی کرده. ولی میدانست که اینبار نه. اینبار، همهچیز واقعی بود.
با قدمهای سنگین به سمت پارکی رفت. بیرون، خیابانهای ترکیه زیر نورِ غروب، آرام و بیتفاوت بودند. هیچکس نمیدانست که اینجا، یک قلب دارد تکهتکه میشود. دریا پیشانیاش را به ساعدش تکیه داد و چشمانش را بست. سعی کرد به چیزهای خوب فکر کند؛ به لبخند حامی، به نوازشهایش، به روزهایی که هنوز همهچیز ساده بود. اما هر بار که چشمانش را باز میکرد، واقعیت مثل یک مشت به صورتش میکوبید. دستش را از روی پیشانی اش برداشت و با انگشت هایش شقیقه های خود را آرام فشار میداد. انگار که میخواست بگوید دیگر هیچ اثری از او در زندگیش نمانده. ولی میدانست که اینطور نیست. حامی همیشه توی قلبش بود، حتی اگر دیگر نمیخواست او را ببیند. بلند شد، به خانه برگشت و بدون هیچ اهمیتی به آراد به داخل اتاقش رفت و در رو بر هم کوبید، ناگهان صدایی از پشت در آمد قلبش تند زد.در باز شد، آراد بود. با لبخندی که بههیچوجه گرم نبود.
_چرا اینجوری نشستی؟ گریه کردی؟
دریا سریع اشکهایش را پاک کرد و با بیتفاوتی که پشتش زخمهای عمیقی پنهان بود ادامه داد:
+چیزی نیست. خسته بودم.
_خسته؟یا حامی رو از دست دادی؟
دریا نگاهش را از آراد دزدید و به پنجره خیره شد. نمیخواست ضعفش را به او نشان دهد. اما آراد همانطور که ایستاده بود، ادامه داد:
_دریا. فقط تو بودی که عاشقش شدی.دیدی که، اون حتی اصرار به رفتنت نکرد، رهات کرده
+تو هیچی از عشق نمیدونی. تو فقط بلدی خراب کنی، تهدید کنی، و آدمها رو توی زندانِ خودت نگه داری.(عصبانیت)
_زندان؟ این خونهست، دریا. خونهی خودمونه. و تو زنمی، نه یه زندانی. ولی اگه دوست داری نقشِ زندانی رو بازی کنی، من هم میتونم خیلی راحتتر از این حرفت رو عملی کنم.
دستش رو دراز کرد و صورت دریا رو گرفت و به زور به سمت خودش چرخوند:
_یادت باشه، من هیچوقت بهت اجازه نمیدم که بری. نه به خاطر عشق، به خاطرِ این که تو مالِ منی. و هیچکس، نه حامی، نه هیچکس دیگه، نمیتونه اینو تغییر بده.
+مال تو؟ من مال هیچکس نیستم، آراد. نه مال تو، نه مال حامی. من فقط مالِ خودم هستم. ولی تو انقدر خری که اینو نمیفهمی.
آراد لبخندی سرد زد و بدون اینکه جوابی بده، از اتاق خارج شد. دریا نفس عمیقی کشید و به پشت در تکیه داد. حالا دیگر کاملاً تنها بود. حامی رفته بود، آراد کنترلش میکرد، و او وسطِ این همه شلوغی، هیچکس را نداشت. ساعتها گذشت. دریا روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. هیچ چیزی نمیتوانست ذهنش را آرام کند. نه موسیقی، نه کتاب، نه حتی خواب. فقط فکر میکرد. به حامی فکر میکرد که حالا در این فاصله محشتناک از اون نفرت دارد. به حامی فکر میکرد که شاید دیگر هیچوقت بهش فرصتِ توضیح ندهد. به حامی فکر میکرد که داشت از ته دل دوستش داشت، ولی حالا، همهچیز تموم شده بود. ناگهان، صدای قدمهای آراد را از پشت در شنید. اما اینبار قدمهایش تندتر و سنگینتر بود. دریا با ترس به سمت در نگاه کرد. در باز شد
_دریا تو فکر کردی میتونی با من بازی کنی؟ فکر کردی که میتونی پشتِ سرم به حامی زنگ بزنی و من نفهمم؟(داد)
+چ... چی میگی؟(ترس)
_همهچیز رو میدونم! همهچیز رو! تو گفتی که دوستش نداری، ولی پشتِ سرم بهش زنگ زدی. تو گفتی که تمومش کردی، ولی دوباره سعی کردی بهش برگردی!(داد)
+آراد... من فقط میخواستم...(ترس)
_خفه شو! دیگه نمیخوام حرفت رو بشنوم. از امشب، دیگه از خونه بیرون نمیای. نه پیش درسا، نه به هیچجا. تا وقتی که یاد بگیری که مالِ کسی هستی که کنارته.(داد)
آراد با عصبانیت از اتاق خارج شد و اینبار، صدای قفل شدن در، مثلِ زنگِ مرگ توی گوشِ دریا پیچید. دریا روی تخت نشست، زانوهایش را بغل کرد و صورتش را در میان دستانش پنهان کرد. اشکهایش، اینبار نه از ترس، بلکه از تنهایی بود. از اینکه هیچکس نبود که دستش را بگیرد، از اینکه حامی دیگر به حرفش گوش نمیدهد، از اینکه آراد هر روز. دیوارهای زندانی که برایش ساخته بود. محکمتر میکرد.
و در تاریکیِ اتاق، تنها چیزی که میتوانست بشنود، صدایِ قلبِ خودش بود که آرامآرام، داشت از تپش میافتاد.
«نیمه گمشده 🤍🌙»
«به قلم فاطیما🪄»
نیمه گمشده🤍🌙
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝖕𝖆𝖗𝖙 67
سه روز از اون تماسِ تلفنی گذشته بود. دریا هنوز هم هر شب، گوشی را برمیداشت و به صفحهی خاموش خیره میشد، امیدوار که شاید حامی پشیمان شده باشد، شاید یک پیام بفرستد، شاید حتی یک تماسِ کوتاه. اما هیچ چیز. سکوتِ مطلق. حامی نه تنها شمارهاش را بلاک کرده بود، بلکه انگار تصمیم گرفته بود که دریا را از هر خاطرهای پاک کند. حتی اثری از حضورِ مجازیاش در شبکه های اجتماعی هم نبود. انگار که حامی دیگر وجود نداشت. انگار که آن پسرِ عاشقِ پارک، یک روز به هوا رفته بود و حالا فقط یک اسم بود، روی لبهای خشکیدهی دریا. توی خونه ی آراد، دریا مثل یک شبح زندگی میکرد. آرام، ساکت، و بیجان. آرامشی که آراد از آن لذت میبرد، روز به روز بیشتر وجودش را میپوشاند. آراد که از رفتارش راضی به نظر میرسید، دیگر کمتر سرش داد میزد. شاید فکر میکرد که بالاخره دریا تسلیم شده. اما دریا فقط داشت وقت میگذراند، تا شاید روزی راهی پیدا کند برای فرار. گاهی ساعتها پشت پنجره مینشست و به آسمان خیره میشد و با خودش حرف میزد، احساس گناه داشت. او مانده بود و ای کاش هایش
˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.
در همین حین، توی ایران، دلارام و آرش توی کافهای خلوت نشسته بودن. صورت دلارام گرفته بود و با قاشق، بی هدف توی فنجان قهوهاش میزد. صدای موسیقیِ ملایم کافه، نمیگذاشت که سکوتِ سنگین بینشان سنگینتر شود، اما دلارام خودش بود که بالاخره حرفش را زد.
_آرش، فکر میکنی دریا واقعاً تمومش کرده با حامی؟
+نمیدونم، دلارام. ولی حامی این روزا عوض شده. نه با کسی حرف میزنه، نه به برنامههاش اهمیت میده. دیشب که رفتم خونش، دیدم داره گیتارش رو کوک میکنه، ولی وقتی پرسیدم براش یه آهنگ بنوازه، گفت حوصله ندارم. انگار نه انگار که همون آدمِ پرانرژیِ سابق بود.
_این یعنی چی؟ یعنی هنوز به دریا فکر میکنه یا نه؟
+فکر میکنه، ولی نمیخواد قبول کنه. حامی اونقدری که فکر میکنیم ساده نیست. اگه دلش بشکنه، دیگه به هیچکس اعتماد نمیکنه. دیشب با خودم گفتم شاید برم پیشش، یه حرفی بزنم، ولی دیدم که حتی به من هم اطمینان نداره.
_من دریا رو میشناسم. اون وقتی به حامی گفت دوستش نداره، حتماً دلیل داشته. اون شب که بهم زنگ زد، صدايش میلرزید. من تا به حال اینجوری نشنیده بودمش. مطمئنم که چیزی پشتشه.
+خب حالا چیکار میتونیم بکنیم؟ نمیتونیم به زور ببریمش ترکیه که دریا رو ببینه.
_میدونم، ولی میتونیم حداقل بهش کمک کنیم که حقیقت رو بفهمه. باید یه راهی پیدا کنیم که دریا بتونه با حامی حرف بزنه، حتی اگه از راهِ دور باشه.
+یعنی چی؟ میخوای چیکار کنی؟
_نمیدونم هنوز. ولی یه کاری باید بکنیم. نمیتونم تماشا کنم که این دو نفر دارن به خاطرِ یه سوءتفاهم، زندگیشون رو نابود میکنن.
دلارام چند لحظه به صفحهی گوشیش خیره شد و ناگهان با ذوق گفت:
_آرش، اگه ما یه پیام به حامی بدیم که انگار از طرفِ دریا هست، ولی بهش بگیم که اینبار حقیقته؟ اگه بگیم که دریا به زور مجبور شده بره؟ اگه...
+نه، دلارام. این کار درست نیست. حامی باید خودش به این نتیجه برسه. اگه ما دخالت کنیم، ممکنه بدتر بشه. بهش اعتماد کن، اون آدمِ باهوشیه. یه روز میفهمه
˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.
توی خونهی آراد، دریا داشت لباسهاش رو مرتب میکرد که ناگهان صدای زنگ در، سکوت رو شکست. قلبش تند زد، وقتی در رو باز کرد، درسا رو دید که با یه سبد میوه و یه لبخندِ دلگرم کننده پشت در ایستاده بود. چشمانِ درسا پر از همدردی بود، و همون نگاه کافی بود تا دریا کمی آرام بگیرد.
_سلام، دریا. میدونم که دلم برات تنگ شده بود، اومدم ببینمت. دیشب تا صبح نتونستم بخوابم، فکر میکردم که حتماً داری اذیت میشی.
+بیا تو، درسا. خوش اومدی. راستش همین الان داشتم به این فکر میکردم که کاش یه کسی بود که باهاش حرف بزنم
_چیزی شده؟ قیافت خوب نیست.
+هیچی. فقط خستم. ولی نه اون خستگیِ معمولی. یه جورایی تهی شدم. انگار که هیچی توی من نمونده.
_بگو چیشده. من اینجام که گوش کنم.
دریا چند ثانیه سکوت کرد، ولی بعد، بغضش ترکید. تمام ماجرا رو براش تعریف کرد. از تماس با حامی، از واکنش سردش، از بلاک شدن، و از اینکه حالا حس میکنه کاملاً تنهاست. حرفهایش پر از درد بود، در حدی که درسا نمیتوانست هیج یک را هضم کند.
«نیمه گمشده 🤍🌙»
«به قلم فاطیما🪄»