eitaa logo
نیمه گمشده🤍🌙نفور
216 دنبال‌کننده
54 عکس
61 ویدیو
0 فایل
•﷽• رُمانِ‌آنلاینِ؛نیمِهٔ گُمشُدِه¹🤍🌙𓏲ּ˙.⋆ رُمان نیمِهٔ گُمشُدِه² و رُمان عِشقِ اِجباري؛بِزودي𓏲ּ˙.⋆ نِویسَندِه:فآطیمآ✍🏻𓏲ּ˙.⋆ شروعِ نِویسَندِگي؛1404/10/10🍃 کپی از رمان پیگرد قانونی دارد! #تابع_قوانین_ایتا 🎀 ࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانت خیلی خوبه 🤍 مرسی عزیزم 🎀
اسم واقعی دریا چیه؟ 🤍 کیمیا حسینی
سلام خوبی رمانت عالیه 🤍 ممنونم🎀
اخر رمان خوب تموم میشه؟ 🤍 میفهمید خودتون
بعد این رمان بازم رمان مینویسی؟ 🤍 بله
دریا و حامی به هم میرسن یا نه 🤍 ـ🤷🏻‍♀
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 67 سه روز از اون تماسِ تلفنی گذشته بود. دریا هنوز هم هر شب، گوشی را برمیداشت و به صفحهی خاموش خیره میشد، امیدوار که شاید حامی پشیمان شده باشد، شاید یک پیام بفرستد، شاید حتی یک تماسِ کوتاه. اما هیچ چیز. سکوتِ مطلق. حامی نه تنها شمارهاش را بلاک کرده بود، بلکه انگار تصمیم گرفته بود که دریا را از هر خاطرهای پاک کند. حتی اثری از حضورِ مجازیاش در شبکه های اجتماعی هم نبود. انگار که حامی دیگر وجود نداشت. انگار که آن پسرِ عاشقِ پارک، یک روز به هوا رفته بود و حالا فقط یک اسم بود، روی لبهای خشکیدهی دریا. توی خونه ی آراد، دریا مثل یک شبح زندگی میکرد. آرام، ساکت، و بیجان. آرامشی که آراد از آن لذت میبرد، روز به روز بیشتر وجودش را میپوشاند. آراد که از رفتارش راضی به نظر میرسید، دیگر کمتر سرش داد میزد. شاید فکر میکرد که بالاخره دریا تسلیم شده. اما دریا فقط داشت وقت میگذراند، تا شاید روزی راهی پیدا کند برای فرار. گاهی ساعتها پشت پنجره مینشست و به آسمان خیره میشد و با خودش حرف میزد، احساس گناه داشت. او مانده بود و ای کاش هایش ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. در همین حین، توی ایران، دلارام و آرش توی کافهای خلوت نشسته بودن. صورت دلارام گرفته بود و با قاشق، بی هدف توی فنجان قهوهاش میزد. صدای موسیقیِ ملایم کافه، نمیگذاشت که سکوتِ سنگین بینشان سنگینتر شود، اما دلارام خودش بود که بالاخره حرفش را زد. _آرش، فکر میکنی دریا واقعاً تمومش کرده با حامی؟ +نمیدونم، دلارام. ولی حامی این روزا عوض شده. نه با کسی حرف میزنه، نه به برنامههاش اهمیت میده. دیشب که رفتم خونش، دیدم داره گیتارش رو کوک میکنه، ولی وقتی پرسیدم براش یه آهنگ بنوازه، گفت حوصله ندارم. انگار نه انگار که همون آدمِ پرانرژیِ سابق بود. _این یعنی چی؟ یعنی هنوز به دریا فکر میکنه یا نه؟ +فکر میکنه، ولی نمیخواد قبول کنه. حامی اونقدری که فکر میکنیم ساده نیست. اگه دلش بشکنه، دیگه به هیچکس اعتماد نمیکنه. دیشب با خودم گفتم شاید برم پیشش، یه حرفی بزنم، ولی دیدم که حتی به من هم اطمینان نداره. _من دریا رو میشناسم. اون وقتی به حامی گفت دوستش نداره، حتماً دلیل داشته. اون شب که بهم زنگ زد، صدايش میلرزید. من تا به حال اینجوری نشنیده بودمش. مطمئنم که چیزی پشتشه. +خب حالا چیکار میتونیم بکنیم؟ نمیتونیم به زور ببریمش ترکیه که دریا رو ببینه. _میدونم، ولی میتونیم حداقل بهش کمک کنیم که حقیقت رو بفهمه. باید یه راهی پیدا کنیم که دریا بتونه با حامی حرف بزنه، حتی اگه از راهِ دور باشه. +یعنی چی؟ میخوای چیکار کنی؟ _نمیدونم هنوز. ولی یه کاری باید بکنیم. نمیتونم تماشا کنم که این دو نفر دارن به خاطرِ یه سوءتفاهم، زندگیشون رو نابود میکنن. دلارام چند لحظه به صفحهی گوشیش خیره شد و ناگهان با ذوق گفت: _آرش، اگه ما یه پیام به حامی بدیم که انگار از طرفِ دریا هست، ولی بهش بگیم که اینبار حقیقته؟ اگه بگیم که دریا به زور مجبور شده بره؟ اگه... +نه، دلارام. این کار درست نیست. حامی باید خودش به این نتیجه برسه. اگه ما دخالت کنیم، ممکنه بدتر بشه. بهش اعتماد کن، اون آدمِ باهوشیه. یه روز میفهمه ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. توی خونهی آراد، دریا داشت لباسهاش رو مرتب میکرد که ناگهان صدای زنگ در، سکوت رو شکست. قلبش تند زد، وقتی در رو باز کرد، درسا رو دید که با یه سبد میوه و یه لبخندِ دلگرم کننده پشت در ایستاده بود. چشمانِ درسا پر از همدردی بود، و همون نگاه کافی بود تا دریا کمی آرام بگیرد. _سلام، دریا. میدونم که دلم برات تنگ شده بود، اومدم ببینمت. دیشب تا صبح نتونستم بخوابم، فکر میکردم که حتماً داری اذیت میشی. +بیا تو، درسا. خوش اومدی. راستش همین الان داشتم به این فکر میکردم که کاش یه کسی بود که باهاش حرف بزنم _چیزی شده؟ قیافت خوب نیست. +هیچی. فقط خستم. ولی نه اون خستگیِ معمولی. یه جورایی تهی شدم. انگار که هیچی توی من نمونده. _بگو چیشده. من اینجام که گوش کنم. دریا چند ثانیه سکوت کرد، ولی بعد، بغضش ترکید. تمام ماجرا رو براش تعریف کرد. از تماس با حامی، از واکنش سردش، از بلاک شدن، و از اینکه حالا حس میکنه کاملاً تنهاست. حرفهایش پر از درد بود، در حدی که درسا نمیتوانست هیج یک را هضم کند. «نیمه گمشده 🤍🌙» «به قلم فاطیما🪄»
رمانت عالیه 🤍 ممنونم🎀
رمانت واقعا خوبه 🤍 مرسی✨
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 68 چند روز بعد، توی ایران، دلارام تصمیم گرفت که خودش دست به کار بشه. دیگه تحملِ تماشایِ نابودیِ دوستش رو نداشت. حامی رو توی خونهش گیر انداخت و بدون اینکه بذاره فرار کنه، مستقیم جلوش وایستاد و گفت: _حامی، من میدونم که به دریا زنگ زدی. و میدونم که چی گفتی بهش. +دلارام، لطفاً این موضوع رو تموم کن. من دیگه نمیخوام راجع بهش حرف بزنم. هر چی بود، تموم شد. _نه، نمیذارم تمومش کنی! تو داری اشتباه میکنی، حامی. دریا به تو دروغ نگفته. اون روز که بهت زنگ زد، داشتم صداش رو میشنیدم. داشت گریه میکرد، حامی. تو خودت گفتی که صدايش میلرزید. مگه ممکنه کسی که بهت دروغ میگه، اینجوری گریه کنه؟ +دلارام، تو نمیدونی چی میگی. من خودم شنیدم که گفت دوستم نداره. چه دلیلی میخوام بیشتر از این؟ چرا باید باور کنم که اینبار راست میگه، وقتی چند بار قبلی رو دروغ گفت؟(عصبانیت) _چون اون مجبور بود، حامی! آراد تهدیدش کرده که اگه به تو برگرده، تو رو میکشه. به خاطر همین رفته، به خاطر همین دروغ گفته، به خاطر همین داره زندگیش رو نابود میکنه. تو فکر میکنی اون از این کارش خوشحاله؟! +دلارام، تو این حرفارو باور کردی؟ دریا بهت گفته؟(تمسخر) _آره، من به دریا اعتماد دارم حامی، کاملا واضحه که دریا عاشقته. اگه نبود، این همه زحمت نمیکشید که بهت برگرده. فکر میکنی چرا بهت زنگ زد؟ مگه آدمی که دوست نداره، اینقدر تحقیر میشه که دوباره برگرده؟ حامی دستش رو لای موهاش کشید و ادانه داد +نمیدونم، دلارام. دیگه هیچی نمیدونم. هر بار که بهش فکر میکنم، قلبم میگیره. ولی وقتی یادِ حرفاش میافتم، دوباره شک میکنم. میدونی چقدر سخته که به کسی که دوستش داری، اعتماد کنی و بعد ببینی که همه چی رو از دست دادی؟ _پس فقط یه بار به حرفش گوش کن. نه از روی اجبار، نه از روی ترس، فقط یه بار از روی عشق. اگه بازم حس کردی که دروغ میگه، دیگه هیچوقت بهش زنگ نزن. ولی اگه راست میگه... اگه راست میگه، این بار میتونی همه چی رو درست کنی. حامی سکوت کرد. قاطع نبود، تو دوراهی بود _فقط یه فکر کن، حامی. تو که چیزی رو از دست نمیدی. ولی اگه درست میگه، میتونی همه چیز رو نجات بدی. ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. همون شب، حامی توی اتاقش نشسته بود و به صفحهی گوشی خیره شده بود. دلش میگفت که شاید دلارام راست میگه. شاید دریا واقعاً قربانیِ شرایط بوده. اما اگه این پیگیری دریا برای کم کردن عذاب وجدان خودش باشه چی؟نمیتوانست تصمیم بگیرد. با خودش میگفت _اگه دریا هم تصمیم داشته باشد مثل کمند او را بازی بده چی؟ کف دستش را روی پیشانی اش فشار داد، همیشه به خودش قول داده بود دریا رو با کمند مقایسه نکند، ولی... ولی واقعا مشخص نبود حق با کیه؟ ساعت ها به اندازه یک سال میگذشت و حامی توی بلاتکلیفی غرق بود... «نیمه گمشده 🤍🌙» «به قلم فاطیما🪄»
کمند فراهانی ۲۶ساله