eitaa logo
نیمه گمشده🤍🌙نفور
216 دنبال‌کننده
54 عکس
61 ویدیو
0 فایل
•﷽• رُمانِ‌آنلاینِ؛نیمِهٔ گُمشُدِه¹🤍🌙𓏲ּ˙.⋆ رُمان نیمِهٔ گُمشُدِه² و رُمان عِشقِ اِجباري؛بِزودي𓏲ּ˙.⋆ نِویسَندِه:فآطیمآ✍🏻𓏲ּ˙.⋆ شروعِ نِویسَندِگي؛1404/10/10🍃 کپی از رمان پیگرد قانونی دارد! #تابع_قوانین_ایتا 🎀 ࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪
مشاهده در ایتا
دانلود
کمند فراهانی ۲۶ساله
تب ادمینی میرم🎀 آمارم:۲۰۰ آمارت:۱۰۰+ من: @F_haamim چنل: https://eitaa.com/edlesslove
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 69 دو روز از اون مکالمه ی دلارام با حامی گذشته بود. دلارام هنوز نگران بود. هر چند که حامی حرف هایش را شنیده بود، اما سکوتش نشان میداد که هنوز در تردید فرو رفته است. دلارام نمیتوانست بیکار بنشیند و تماشا کند که حامی دارد خودش را نابود میکند. _آرش، من دیگه طاقت ندارم.باید بریم ببینیمش. +دلارام، شاید بهتره بهش زمان بدیم. اگه خودش به نتیجه نرسه، فایده ای نداره. _نه، آرش. من حامی رو میشناسم. اگه الآن بهش سر نزنی، تا هفته ها توی همون تاریکی میمونه. نمیتونیم اجازه بدیم این کار رو بکنه. تو دوست صمیمیشی، حرفات بیشتر از هر کس دیگه ای واسش اهمیت داره +باشه. میرم. ولی اگه دیدم حالت خوبی نداره، بهت زنگ میزنم. _باشه، ولی حواست باشه. حامی این روزا خیلی حساس شده. یه حرفِ بیموقع میتونه همه چی رو خراب کنه. آرش سری تکان داد و از خانه خارج شد. تمام راه، به این فکر میکرد که چطور میتونه حامی رو قانع کنه. هوا داشت تاریک میشد و خیابونها خلوت بودن. وقتی به خونهی حامی رسید، چند بار زنگ زد، اما کسی در را باز نکرد. آرش با نگرانی بیشتر، از کلید یدکی که حامی یک بار بهش داده بود استفاده کرد و در را باز کرد. همین که وارد شد، بوی عجیبی فضا رو پر کرده بود. آرش با تعجب به اطراف نگاه کرد. همه چیز به هم ریخته بود. لباس ها روی زمین پخش بودن، لیوانهای خالی روی میز،آرش نزدیکتر رفت و با دیدن حالت حامی، خون توی رگهاش یخ کرد. حامی روی مبل دراز کشیده بود. چشمانش نیمه باز و نگاهش خیره به سقف. یک بطری نیمه پر توی دستش بود و انگار که دیگر حتی قدرت بلند شدن هم نداشت. آرش تا به حال حامی رو اینجوری ندیده بود. حامی کسی بود که حتی به سیگار هم دست نمیزد، چه برسه به مشروب. حالا اما، انگار نه انگار که اون آدم سابق بود. _حامی؟ چیکار کردی با خودت؟ +آرش؟ تویی؟ اینجا چیکار میکنی؟ _تو چیکار کردی با خودت؟ مگه تو نبودی که همیشه میگفتی مشروب آدم رو نابود میکنه؟ مگه تو نبودی که ازش متنفر بودی؟ _آره، بودم. ولی حالا به این نتیجه رسیدم که بعضی چیزها، از مشروب هم بدترن. این حداقل یه لحظه آرومم میکنه. یه لحظه که توش، نه دریا هست، نه هیچ چیز دیگه. آرش با عصبانیت، بطری رو از دست حامی گرفت و پرت کردش کنار. صدای شکستن بطری توی اتاق پیچید و حامی با بیتفاوتی به اون سمت نگاه کرد _بسه، حامی تو اینطوری هیچ چی رو درست نمیکنی. فقط داری خودت رو نابود میکنی. به این نگاه کن، به خودت نگاه کن! این تویی که من میشناختم؟ +نابود؟ آرش، من از قبل نابود شدم. از روزی که دریا رفت. از روزی که فهمیدم که شاید هیچوقت نتونم باهاش باشم. تو نمیدونی که چقدر سخته که هر روز صبح بیدار بشی و یادت بیاد که کسی که دوستش داری، توی دستای یه دیوونه اسیر شده و تو هیچ کاری نمیتونی بکنی. من هر شب به این فکر میکنم که اگه اون شب به کنسرت نمیرفتم، چی میشد. اگه اون شب توی پارک نمیایستادم، چی میشد. اگه هرگز باهاش حرف نمیزدم، چی میشد. _پس چرا به حرفش گوش نمیدی؟ چرا نمیذاری کمک کنه؟ اون بهت زنگ زد، حامی. اون بهت گفت که عاشقته. تو خودت گفتی که صدايش میلرزید. مگه ممکنه کسی که بهت دروغ میگه، اینجوری گریه کنه؟ +چون میترسم، آرش. میترسم که بازم دروغ باشه. میترسم که دوباره دل بدم و دوباره بشکنم. اینبار دیگه طاقت ندارم. میدونی وقتی به خودم میام، چی میبینم؟ یه آدمِ شکستخورده که حتی نمیتونه کسی رو که دوست داره، نجات بده. _حامی، من میدونم که ترسیدی. میدونم که سخته. ولی تو نمیتونی به خاطر ترس، زندگیت رو متوقف کنی. دریا به خاطر تو داره میجنگه. تو هم باید بجنگی. نه واسه خودت، واسه اون. واسه اونی که حتی وقتی همه چی رو از دست داده، بازم بهت امید داره. اون بهت نیاز داره، حامی. حتی اگه خودش هم نخواد نشون بده. حامی سکوت کرد. اشکهایش بیصدا روی گونههاش جاری شد. _فقط قول بده که دیگه این کارو نکنی. قول بده که برای خودت، برای دریا، برای همهی کسایی که بهت امید دارن، بمونی. +قول میدم. ناگهان، گوشیِ حامی روی میز روشن شد و یک پیام از شمارهای ناشناس روی صفحه ظاهر شد. حامی با تردید گوشی رو برداشت و پیام رو باز کرد. آرش که کنارش نشسته بود، پیام رو هم دید. «می‌دونم که هنوز بهش فکر می‌کنی. می‌دونم که شب‌ها بی‌خوابی می‌کشی. ولی اگه یک بار دیگه سعی کنی بهش نزدیک بشی، نه تنها اون رو از دست می‌دی، بلکه همه‌ی زندگیت رو هم خراب می‌کنم. مدرک دارم که تو رو به تعقیب و تهدید متصل کنه. این آخرین هشداره. انتخاب با خودته.» «نیمه گمشده 🤍🌙» «به قلم فاطیما🪄»
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه خوب نشده به بزرگی خودتون ببخشید😂
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 70 حامی از تعجب به گوشی خیره شده بود که آرش لـ..ـب زد: +این کارِ کیه؟ کی میتونه اینطوری تهدیدت کنه؟ _مهم نیست کیه. مهم اینه که راست می‌گه. اگه یه قدم اشتباه بردارم، همه چی رو از دست می‌دم. این تهدیدِ یه آدمِ معمولی نیست. این یه تهدیدِ حساب‌شده‌س. کسی که این پیام رو فرستاده، میدونه که داره چیکار میکنه. +حامی، اگه اینبار هم تسلیم بشی، دیگه هیچوقت نمی‌تونی خودت رو ببخشی. این دقیقاً همون چیزیه که اون میخواد. میخواد که بترسی و عقب بکشی. ولی تو نباید اجازه بدی. _نمیدونم، آرش. من دیگه هیچی نمیدونم. این تهدید انقدر واقعیه که می‌تونه همه چی رو خراب کنه. اگه من به خاطر این تهدید، دریا رو از دست بدم، چطور میتونم با خودم کنار بیام؟ +حامی، به من گوش کن. دریا برای تو جونش رو به خطر انداخته. اون توی خونهی آراد زندانیه، ولی بازم راهی پیدا کرده که بهت پیام بده. اون به تو امید داره. تو نباید این امید رو ناامید کنی. _اینبار، حتی اگه به قیمتِ جونم تموم بشه، می‌رم. دیگه نمی‌ترسم. +این همون حامیه که من میشناختم. ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. دو روز از اون شبِ پر از مشروب و تهدیدِ ناشناس گذشته بود. حامی، بعد از اون شب، تصمیم گرفته بود که دیگه هیچوقت تسلیم نشه. حالا اما، با ارادهای که از ته دلش میجوشید، داشت وسایلش رو جمع میکرد. توی اتاق، چمدان رو باز گذاشته بود و لباسهاش رو مرتب میکرد. آرش که کنارش نشسته بود، با نگرانی نگاهش میکرد. _حامی، مطمئنی که میخوای تنها بری؟ +آره، آرش. اینبار باید خودم برم. اگه با تو بیام، آراد میفهمه که برنامه داریم. اینبار باید بیصدا باشه. _ولی اگه خطری باشه چی؟ اگه آراد... +اگه آراد منو ببینه، شاید بتونه منو متوقف کنه. ولی اگه تو هم باشی، قطعاً میفهمه که نقشه داریم. اینبار باید تنها برم. ولی اگه تا سه روز خبری از من نشد، بیا دنبالم _باشه. ولی حواست به خودت باشه. +حواسم هست همینطور که حامی داشت وسایلش رو جمع میکرد، گوشیش رو برداشت و به شمارهی دریا زنگ زد. چند بوق طول کشید تا دریا جواب داد. _حامی؟ تویی؟(ذوق) +آره، دریا. دارم میام ترکیه. _چ... چی میگی؟ تو داری میای؟ +آره، دیگه نمیخوام بترسم. اینبار تا تهش میرم. _حامی... من فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیای. +منم فکر میکردم. ولی دیگه نه. دریا، اگه اینبار بترسی و با من نیای، ممکنه تا ابد پشیمون بشی و دیگه نتونیم همو ببینیم. _میام. معلومه که میامم +قول بده که تا من نرسیدم، خودت رو حفظ کنی. هر کاری که میگه بکن، ولی مقاومت نکن. نمیخوام خطری برات پیش بیاد. _قول میدم. فقط زود بیا دلم واست تنگ شده +منم دلم تنگ شده برات فداتشم _خدانکنه... خداحافظی کردند و بعد و تلفن رو قطع کرد. ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. چند ساعت بعد، حامی سوارِ هواپیما شد. تمام راه، به دریا فکر میکرد. به نگاهش، به صداش، به تمام لحظاتی که باهم داشتند. وقتی به ترکیه رسید، هوای سردی به استقبالش اومد. اما اینبار، نقشهاش فرق میکرد توی یه کافه ی خلوت نشست و به دریا پیام داد _رسیدم. ساعت ۱۲ شب، پشتِ خونه، منتظرتم. هر چی نیاز داری رو بیار. +فقط مطمئن باش که کسی نبینه. آراد آدم گذاشته بیرون. ساعت ۱۱ شب، دریا با قلبی که از ترس و امید تند میزد، وسایلش رو جمع کرد و منتظر موند. وقتی ساعت ۱۲ شد، از پنجره نگاه کرد و حامی رو دید که سایهوار، پشتِ درختها پنهان شده بود. با احتیاط از خونه خارج شد و به سمتش دوید. _حامی، واقعا اومدی؟ +معلومه، خب باید بریم. سریع. دست در دست هم، توی تاریکی شب دویدن. چند کوچه اونورتر، یه تاکسی منتظرشون بود. سوار شدن و حرکت کردن. دریا تا چند دقیقه بعد، نفسش رو حبس کرده بود. وقتی مطمئن شد که کسی دنبالشون نیست، قلبش آروم گرفت و ذوق زده سر صحبت رو باز کرد _حامی... من فکر نمیکردم که این روز رو ببینم. +دیگه تموم شد، دریا. تا آخرش باهاتم. «نیمه گمشده 🤍🌙» «به قلم فاطیما🪄»
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 71 پروازِ ترکیه به تهران، چند ساعتی بیش نبود، اما برای دریا و حامی، انگار یک عمر طول کشید. دستهایشان در هم گره خورده بود و نگاههایشان هر لحظه، پر از کلماتی بود که بر زبان نمیآوردند. وقتی هواپیما روی باند فرود نشست، دریا نفس عمیقی کشید. دیگر ترسِ تعقیب شدن، یا صدایِ عصبیِ آراد را نمیشنید. فقط بویِ آزادی را حس میکرد؛ بویی که سالها بود از آن محروم مانده بود. _ داریم میرسیم خونه. دریا فقط سری تکان داد، چون بغضِ شوق، اجازهی حرف زدن نمیداد. ساعاتی گذشت که به خونه رسیدن وقتی کلید درِ خونهی حامی توی قفل چرخید و صدایِ باز شدنِ در، در سکوتِ شب پیچید، دریا حس کرد که یک بار دیگر متولد شده. وارد شد و به دیوارهای آشنا نگاه کرد. هیچ چیز تغییر نکرده بود. همان مبلِ خاکستری، همان عکسهای قدیمی روی دیوار، همان حسِ امنیتی که یک بار آن را از دست داده بود، حالا دوباره به آغوشش بازگشته بود. حامی چمدان ها را کنار در گذاشت و پشتِ سرِ دریا، در را بست. چند ثانیه در سکوت به او نگاه کرد، به خطوطِ خستگیای که روی صورتش نشسته بود، به چشمانی که هنوز هم ترسِ گذشته را در خود داشتند. با قدمهای آرام به سمتش رفت و دستهایش را روی شانه هایش گذاشت _خوش اومدی به خونه، دریا. به خونهی خودت. +حامی... نمیدونم چطور ازت تشکر کنم. _نیازی به تشکر نیست. فقط خوشحالم که برگشتی. +هیچی تغییر نکرده اینجا. انگار که زمان ایستاده بود. _منتظر تو بودن و بعد با دست، چند تارِ مویی که روی‌ صورت دریا افتاده بود رو کنار زد. چند ثانیه به چشمانش نگاه کرد و بعد... جوری صورتش نزدیک صورت دریا بود جوری که بینی هایشان به‌ هم ساییده، و نفس هایشان با هم ترکیب میشدند. دریا برای یک لحظه، خودش را در آغوش حامی رها کرد. زمان ایستاد و آنها آینده ای که انتظارشان می‌کشیدند را، برای یک لحظه‌ کوتاه، اما شیرین؛ فراموش کردند. چند دقیقه ای در همان حالت ماندند که دریا نفس کم آورد و عقب کشید و با لبخندی که توی چشم هایش نشسته بود گفت: _اینم هدیه ی اومدنم بود؟ +نه... این یادآوری بود که دیگه هیچوقت تنها نیستی. هر دو لبخندی زدند که حامی ادامه داد _گشنته؟ چیزی برات درست کنم؟ +نه... فقط دلم میخواد یکم بشینم. خیلی خستم. _پس بیا بشینیم. دستش را گرفت و به سمت مبل برد. کنار هم نشستند و دریا سرش را به پشتی مبل تکیه داد. چند لحظه سکوت کرد و بعد چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید _باورم نمیشه که برگشتم. +باور کن. خسته ای؟ چای میخوری برات بیارم؟ _آره... ممنون. حامی بلند شد و رفت سمت آشپزخانه. صدای به هم خوردنِ لیوان ها و ریختنِ آبجوش، فضای خونه رو پر کرد. چند دقیقه بعد، با دو لیوان چای برگشت و یکی رو به دریا داد _بفرما.چای هل. میدونم که دوست داری. +یادت بود؟ _معلومه. چای را جرعه ای نوشید و گرمایِ آن، در وجودش پیچید. شب، ساکت و آرام گذشت. حرفهای کم، ولی نگاههای زیاد. ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. صبح شده بود. نورِ خورشید از لایِ پرده ها به اتاق نفوذ کرد. دریا بیدار شده بود و به سقف خیره شد. چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاید کجاست. بعد لبخندی روی لبش نشست. صدایِ حرکتِ حامی را از آشپزخانه شنید. بلند شد و با قدم های آرام به سمت آشپزخانه رفت. حامی داشت میز صبحونه رو میچید _صبح بخیر. +صبح بخیر. خوب خوابیدی؟ _آره... واقعاً راحت. چند ماه بود اینجوری نخوابیده بودم. +خوبه. بیا بشین. چای هم تازه دم کرده. دریا نشست و با ولع، شروع به خوردن کرد. حامی با نگاهِ خنده داری بهش خیره شد و لـ..ـب زد: _خواهرم از قحطی اومدی؟ دریا با دهان پر ادامه داد +مرتـ..ـیکه، من خواهرتم؟ ها؟ دیشب که منو بو..سیدی به این فکر نکردی که کی ام؟ حامی با خنده، لیوانِ چای رو به سمتش گرفت _باشه ببخشید، جبران میکنم. +این دفعه میبخشم. ولی امشب باید پیتزا مهمونم کنی _چشم(خنده) چند لحظه در سکوتِ شیرین، صبحانه خوردند. بعد دریا لیوانش را روی میز گذاشت و با نگاهِ آرومی به حامی گفت _حامی... از امروز، میخوام یه زندگیِ جدید رو شروع کنم. +منم همینطور. با تو. _نه... منظورم اینه که میخوام یه زندگیِ مستقل داشته باشم. دیگه نمیخوام به کسی وابسته باشم. +اووو، تصمیمِ خوبه. ولی یادت باشه که من همیشه کنارتم. برای حمایتت دریا چیزی نگفت فقط لبخند زد به بیرون نگاه کرد و حالا احساس امنیت داشت «نیمه گمشده 🤍🌙» «به قلم فاطیما🪄»
هشدار‼️. مالک‌این‌چنل‌توسط‌بنده‌گا..ییده‌شد!. 🤍 درستع🦦
https://eitaa.com/edlesslove/9256 وبچمون‌مالک‌این‌چنله: https://eitaa.com/HaamimRoman 🤍 ها؟