در و دیوار نجف را نگاه کنی میبینی عراقیها چه هنرمندانه با جملات ساده توانستهاند نشان بدهند چقدر احساسشان به رهبر شهید، بالغ و دقیق و مکتبیست. مثلا نوشتهاند: «شرفا امروز تشییعت میکنند با حزن زیاد و فخر عظیم»! و من کیف میکنم از این همه مراقبتشان برای این که حماسه از عزایشان نیفتد. که فقط سوگوار و عزادار نباشند و بگویند چقدر مفتخرند به کسی که امروز شیعه را در عالم عزیز کرده. غمش مبارک است هرچند که عمیق و جانفرسا؛ چنانچه غم حسین علیهالسلام…
@edraakaat
دستههای عزاداری آمدهاند برای تشییع رهبر شهید اما پابهپای عکسهای او عکس آقا سید مجتبی را هم بالا گرفتهاند و لبیک یا خامنهایهایشان میرسد به لبیک یا سید مجتبی. در اطراف حرم امیرالمومنین حالا، مراسم تشییع رهبر شهید، مراسم بیعت با خلف صالحش هم شده است…
@edraakaat
پدر و دختری دارن منزل به منزل میرن. رسیدن کربلا. چه سفری شد…😭😭😭
@edraakaat
نوشته «آمریکا را به برکت سید به گریه میاندازیم»! و من مبهوت این شجاعت و خودباوری و استکبارستیزیای میشوم که این مرد خدا در نهاد این امت گذاشته. قبلا فکر میکردم این ما ایرانیها بودیم که به برکت خمینی و خامنهای عزت پیدا کردیم و قدمان بلند شد. حالا میبینم حتی عشایر عراق هم به رهبری خامنهای، باور کردهاند میتوانند آمریکا را به زانو در بیاورند. اصلا کینهٔ آمریکا از آیتالله خامنهای از همینجاها آب میخورد.
@edraakaat
داماد رهبر شهید، پدر شهید زهرا محمدیگلپایگانی دربارهٔ دخترکش نوشته:
در مورد این بچه چیزهای زیادی میتوانم به شما بگویم که فعلاً فرصت بیان آن نیست؛ ولی همینقدر بدانید که این کودک در این عمر کوتاهش، کار بزرگی در این دنیا کرد و آن اینکه میتوانم بگویم در یک سال گذشته شاید بزرگترین مایه دلخوشی و شادابی و خوشحالی رهبر شهید و عظیمالشأن انقلاب بود، به طوری که ایشان یک بار و یا بیشتر فرمود: «این بچه را خدا برای من فرستاده است.» تقریباً روز و شبی از عمر زهرا بدون مرحوم آقا نگذشت و هر روز به آن مرد الهی، روحیه و نشاط و دلخوشی میبخشید و این چیز کمی نیست. از این بابت خداوند متعال را شاکرم. انشاءالله در خلد برین هم مثل این دنیا، انیس و مونس جد مطهّرش باشد...
محمدجواد محمدی
۲۹ فروردین ۱۴۰۵
@edraakaat
من از حرفزدن دربارهٔ تشییع عراق سیر نمیشوم. مدام حس میکنم کم گفتیم، کم شنیدیم. حس میکنم هنوز خیلی فاصله داریم از فهم عمق و مهابت چیزی که رخ داده. خدایا این حجاب را از چشم و قلب ما بردار...
@edraakaat
داریم لحظات عجیبی را میگذرانیم.
ملت در میدان بزرگترین تشییع و وداع با رهبر شهیدشان را رقم میزنند و رزمندگان در حال جنگ با بزرگترین ارتش تاریخ جهانند. باشد که طعم پیروزی نهایی را بچشیم.
@edraakaat
مولای ما امیرالمومنین فرمود:
«فَإِنَّ مَنْ اَحَبَّ قَوْماً حُشِرَ مَعَهُمْ»
و آقای امام رضایی ما را به امام رضا سپردند...
حیدریه نام منطقهای عشیرهنشین است در طریق الحسین؛ جایی حوالی عمود ۶۰۰ در میانهٔ جادهٔ نجف - کربلا؛ محل سکونت عراقیهایی که شوقشان به استقبال از پیکر آقا برنامهٔ تشییع عراق را تغییر داد. اول بنا بود پیکرها از نجف با بالگرد به ورودی کربلا منتقل شوند، اصرار این مردم اما برنامه را زمینی کرد؛ شاید هم شوق آقا به قدم گذاشتن در مسیر مشایهٔ اربعین.
حالا همه کنار عمودها پیش موکبهایشان جمع شده بودند که در اولین و آخرین زیارت اربعین آیتالله خامنهای مسیر نجف کربلا را برایش مهیا کنند.
هنوز چند ساعت تا آمدن پیکر آقا مانده بود اما مردم زیر آفتاب منتظر ایستاده بودند. هر کدام یک نقطه از جاده را گرفته بودند که جایی بیاستقبال و بیهمراه نماند. هر عشیره با اسم و پرچم خودش در محدودهٔ موکبهای خودش جمع شده بود. در حلقهٔ عشیرهٔ الحیادر قحطانیه جوانی روضه میخواند: *خامنهای مانند جدش امیرالمومنین روزه بود، مثل امامش حسین تشنه شهید شد.* جمعیت به حزن نشسته بود اما وسط گریهها همان جوان نهیب زد: او کسی بود که با موشکهایش آمریکا را ذلیل کرد. همه جان گرفتند و پشت سرش یزله میخواندند. بزرگ عشیره میگفت: خامنهای و خمینی تنها کسانی بودند که در این زمانه جلوی استکبار شمشیر کشیدند. هر عربی شرف داشته باشد باید پایشان بایستد و ما شرف داریم! جمعیت دوباره شعار میداد: هرکس با تشییع او مخالفت کند نوکر اسراییل است! الموت لاسرائیل، الموت لآمریکا!
انگار بیش از همه چیز شجاعت و استکبارستیزی آقا اینجور به میدانشان آورده بود.
یک افسر پلیس فهمید ایرانی هستیم. از جمعیت بیرونمان کشید و به همه گفت اینها فرزندان خامنهای هستند، روی سرمان جا دارند. اصرار میکرد که ناهار مهمانمان کند. میگفت نذر سید علی خامنهای است و زیر لب زمزمه کرد: چه خسارت بزرگی خوردیم و بعد چشمهای خیسش را دزدید و از میز ناهار فاصله گرفت. بغض نشست توی گلویم از این غصه، و از شوق عزتی که برکت اسم او بین عراقیها داریم.
پابه پای عشایر و روستاییها نیروهای حشد الشعبی در کل مسیر ردیف ایستاده بودند که فضا را مدیریت کنند. آنها هم دل توی دلشان نبود. خبرنگار عراقی با چفیهٔ ایرانی که این ایام بین مردم عراق بسیار طرفدار پیدا کرده به طرف یکی از سربازها رفت و بیمقدمه پرسید: ایران را در این جنگ چگونه دیدی؟ گفت ایرانیها شجاعانه جنگیدند اما کشورهای خلیج فارس مصداق همان حرف امیرالمومنین بودند که گفت: یا اشباه الرجال و لا رجال…
تعداد کمی از زنها عقبتر ایستاده بودند به انتظار؛ چهار پنج ساعت زیر آفتاب ظهر تابستان. یکی دربهدر دنبال عکس آقا میگشت و یکی بچهها را به صف میکرد. آن یکی نگران هر چند دقیقه سرک میکشید سمت جاده و میپرسید نیامدند؟ خبر داری کجا هستند؟ میدانستم هنوز از نجف خارج نشدهاند و گفتم الان است که کلافه شود، اما مهربان پاسخ داد: الحمدلله. وقت هست بقیه هم برسند. پرسیدم چرا انقدر برایت مهم است؟ کوتاه جواب داد من حب خامنهای، از محبت اوست. صدای آقا توی گوشم میپیچد که «القلب یهدی القلب». او هم همینقدر به شما محبت داشت؛ و به این مسیر عجیب.
حوالی ساعت پنج عصر، بعد از حدود ۵ ساعت انتظار، رد کاروان از دور پیدا شد. مردم گریهکنان و به سر زنان دویدند سمت پیکر.
ولیِ خدا وارد مسیر مشایه شده بود. قرار بود اواین زائر اربعین باشد و حالا یک امت سفر اربعینشان را جلو انداخته بودند که تنها نماند. امید داشتند قدری بایستد تا بعد از این همه انتظار رفع دلتنگی کنند اما میدانستند وقت تنگ است. هر چه توان مانده بود در پاهایشان جمع کردند و تا نفس داشتند دنبال کاروان دویدند. به خودم آمدم دیدم من هم دارم پابه پایشان میدوم. پشت سر قافلهای که جانم را میبرد…
@edraakaat
امشب دخترخاله و دخترداییهای بشری خانم، دختر شهید حضرت آقا، دربارهٔ عادتهای رفتاریشون اینها رو گفتن:
خدمت به پدر و مادر
استمرار در نماز شب
استمرار در خواندن زیارت عاشورا با صد لعن و صد سلام
علاقه به خواندن نماز غفیله از ابتدای سن تکلیف
اصرار به استفاده از کالای ایرانی
@edraakaat
ایستاده بودیم کنار جاده و دربارهٔ تشییع حرف میزدیم. دختر جوان عراقی فهمید ایرانی هستیم. آمد جلو و پرسید: میشود چند دقیقه وقتتان را بگیرم؟ با اشتیاق گفتم: بله. صفحهٔ گوشیاش را نشان داد و گفت: چند وقتی است دنبال یاد گرفتن فارسی هستم. این دورهها را شرکت کردم اما خیلی خوب نیستند. دورهٔ آموزش زبان فارسی برای عربزبانها میشناسید که راحتتر باشد؟
آنچه سراغ داشتم را گفتم و درنهایت پرسیدم: چرا علاقه داری فارسی بگیری؟ گفت: میخواهم حرفهای سید القائد را مستقیم بخوانم. زبان فارسی را لازم دارم.
یادم افتاد آقای شهیدمان چقدر آرزوی این لحظهها را برای زبان فارسی داشت…
@edraakaat