eitaa logo
ادراکات | فاطمه رایگانی
4.9هزار دنبال‌کننده
126 عکس
52 ویدیو
0 فایل
دست‌نوشته‌های یک دانشجوی ابدی فلسفه اینجا شنوندهٔ نظراتتون هستم: @raygani70
مشاهده در ایتا
دانلود
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا دربارهٔ تجمع جلوی مجلس در انتقاد به برجام چه گفتند؟ @edraakaat
پیراهنت به جای تو حرف می‌زند... خرده‌روایت‌هایی از زیارت خانوادهٔ شهید جمشید اسحاقی ۱. دیروز که خبر برنامهٔ تشییع رهبر انقلاب را دیدم دنیا دوباره روی سرم آوار شد. انگار واقعیت یک‌باره خودش را کوبید توی صورتم و در گوشم فریاد زد که یک نفر دارد برای همیشه از این شهر می‌رود. گریه امانم را بریده بود و مدام به فرزندان آقا فکر می‌کردم. مخصوصا به هدی خانم و آقا مجتبی... به این که چطور می‌خواهند دانه‌دانه پاره‌های جانشان را بسپارند به امام رضا و برگردند. همسر، پدر، خواهر، خواهرزاده و ... و امروز نشسته بودم در خانهٔ کسانی که بهتر از هرکسی این داغ را می‌فهمیدند. فرزندان شهید اسحاقی که فقط یک روز بعد تشییع پیکر مادرشان که خودش فرزند شهید بود، در یک انفجار پدر، خواهر، همسر خواهر و سه خواهرزاده را از دست داده بودند. حتی نوشتن و خواندنش هم از جان آدم کم می‌کند چه برسد به دیدن و کشیدن بارش. حالا از همه خانهٔ پدری و خانوادهٔ خواهر برایشان چند عکس مانده بود که از زیر آوار درامده بود و حالا روی یک میز گوشهٔ خانه زمزمه می‌کرد اینجا محل رفت و آمد ۶ شهید مظلوم است... @edraakaat
پیراهنت به جای تو حرف می‌زند... خرده‌روایت‌هایی از زیارت خانوادهٔ شهید جمشید اسحاقی ۲. پسر شهید می‌گفت پدرم خیلی آرزوی شهادت داشت اما شغلش مثل سردار حاجی‌زاده یا حاج قاسم نبود که مدام در معرض خطر باشد. من همیشه با خودم فکر می‌کردم پدرم چطور می‌شود که به آرزویش برسد. مخصوصا این که به خاطر نوع شغلش گمنام هم بود. مثل بقیه سردارها آدم شناخته شده‌ای نبود که کسی اطلاعی از او داشته باشد. اما آدم‌ها اگر بندگی بلد باشند خدا خدایی‌اش را خوب بلد است. پدر گمنام ما را بعد از یک عمر بندگی نه فقط قبول کرد که جوری چید تشییعش همراه شهید تنگسیری باشد و با همهٔ گمنامی‌اش تشییعی داشته باشد به شکوه همة سرداران پرآوازه. @edraakaat
پیراهنت به جای تو حرف می‌زند... خرده‌روایت‌هایی از زیارت خانوادهٔ شهید جمشید اسحاقی ۳. دختر بزرگترشان خیلی موقعیت عجیبی داشت. هی باید بین نقش‌های مختلفش می‌رفت و می‌آمد. دختر شهید می‌شد و از پدرش می‌گفت. خواهر شهید می‌شد و از خواهر و دامادشان می‌گفت. اما بیشتر از همه خالهٔ شهید شده بود داشت از خواهرزاده‌هایش می‌گفت. دانه‌دانه... سر صبر... می‌خواست ما بدانیم اینطور نبوده که اسرائیل پدرشان را هدف گرفته و بقیه اعضای خانوادگی اتفاقی شهید شده‌اند. هرکدام برای خودشان سلوکی داشتند و ویژگی‌هایی. دامادشان از نیروهای جهادی بود و در روزهای جنگ تا خارک رفته بود. خواهرش هر شب در خیابان میدان‌دار بود و پرچم می‌گرداند. و ضحی و نورای ۱۱ و ۹ساله، هنوز محتواهایی که از ۷ اکتبر تا به‌حال برای جنگ تولید کرده بودند روی گوشی بود. می‌گفت وقتی پویش ایران‌ همدل راه افتاد ضحی به خواهرم گفته بود می‌خواهد به صندوقی که در مدرسه برای پویش گذاشته‌اند کمک کند. مادرش مبلغی داده بود برای همین کار. بچه وقتی دستش را دراز می‌کند پول را بدهد چشمش می‌افتد به دستبند طلای دور مچش. همان را در‌می‌آورد و می‌گذارد روی پول و همه را با هم می‌بخشد برای جبههٔ مقاومت... یعنی حتی شهدای کودک هم در خودشان نشانه‌هایی دارند که می‌رساندشان به قافلهٔ حسین... @edraakaat
پیراهنت به جای تو حرف می‌زند... خرده‌روایت‌هایی از زیارت خانوادهٔ شهید جمشید اسحاقی ۴. دختر بزرگتر که داشت شهدا را نام می‌برد من چشمم را دوخته بودم به عکس‌هایشان. یک نفر اضافه بود. آرام از دختر کوچکتر پرسیدم پس آن خانم توی عکس... گفت مادرمان است. صبح روز شهادت پدرم به خاک سپرده بودیمش... باورم نمی‌شد. رفتم وسط حرف دختر بزرگتر گفتم مادرتان را هم تازه از دست داده بودید؟ گفت مادرم هم فرزند شهید بود. ده سالش بوده که همه زندگی‌اش را در بمباران از دست می‌دهد و فقط با یک لباس در تنش راهی تهران می‌شود. برای همین دست‌شستن از دنیا را خوب بلد بود. یک بار تا تهش رفته بود. آن مقامی که عرفا بعد این همه سلوک به آن می‌رسیدند او در ده سالگی پیدا کرده بود. پدرم هم ارادت داشت به خانوادهٔ شهدا. اصرار داشت که با یک فرزند شهید ازدواج کند. هر دو مثل هم بودند و خیلی تلاش کردند که به ما هم شهید بودن را یاد بدهند. اما خواهرم از همه ما زرنگ‌تر بود. درسش را زودتر یاد گرفت... @edraakaat
پیراهنت به جای تو حرف می‌زند... خرده‌روایت‌هایی از زیارت خانوادهٔ شهید جمشید اسحاقی ۵. همهٔ حرف‌های این دختر شهید یک طرف. آن برگی که در لحظه‌های آخر رو کرد یک طرف. یک جعبه میناکاری را از روی میز برداشت و درش را باز کرد. من زبانم از مهابت چیزهایی که توی جعبه بود بند آمد. گفت بگذارید یک معجزه برایتان تعریف کنم. آن ماجرای «آفرین درخت» را یادتان هست؟ مادر شهیدی که گفت نوه‌اش موقع انفجار از خانه پرت شده بیرون و یک درخت نگهش داشته؟ ما نمی‌دانیم کدام فرشته خواهرزادهٔ کوچک ما را نگه داشته اما شبیهش را دیدیم. خانهٔ پدرم را طوری زدند که هیچ چیز از پیکرها برای ما باقی نماند. فقط امیرعباس چهارساله نمی‌دانیم به چه معجزه‌ای از طبقهٔ دهم پرت شده بیرون که جسم کفن‌شده‌اش را سالم روی دستمان گذاشتند و بچه‌های معراج لباسش را کامل تحویلمان دادند. بعد پیراهن خونین بچه را باز کرد... راست می‌گفت حتی یک پارگی نداشت... بلوز و شلوار آبی رنگی که رویش چند قطره خون و لکه‌های خاک مانده بود و بوی تن بچه را می‌داد... تا به خودم بیایم لباس را گذاشت روی دستم... حس کردم همهٔ بار جهان کف دستم جمع شده... از سنگینی‌اش همهٔ جانم می‌لرزید... وسط هق هقم شنیدم که می گفت امیرعباس هنوز زبانش باز نشده بود. از آن چهارسالی که داشتیمش حالا همین پیراهن مانده و یاد یک لبخند... پیراهنش اما به جای او حرف می‌زند... @edraakaat
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بامداد ۸ فروردین ۱۴۰۵ لحظهٔ پیدا شدن پیکر امیرعباس ۴ساله… از آن روز که این صدا را شنیدم‌ با خودم فکر می‌کنم چه خوب که پدر و مادر و خواهرهایش با او‌ شهید شدند و این لحظه را ندیدند… @edraakaat
پیراهنت به جای تو حرف می‌زند... خرده‌روایت‌هایی از زیارت خانوادهٔ شهید جمشید اسحاقی ۶. به سختی پیراهن خونین امیر عباس را دادم دست بقیه‌ای که می‌خواستند زیارتش کنند. آمدم خودم را جمع کنم که ضربهٔ بعدی فرود آمد. می‌خواهید بدانید چرا سالم‌بودن پیکر این بچه عجیب است؟ می‌خواهید بدانید از چه مهلکه‌ای سالم درامده؟ گفت بیایید همهٔ چیزی را که از خواهرها و دخترها تحویلمان دادند ببینید... از دخترها فقط گوشواره‌هایشان مانده... گوشواره آخه؟؟ نمی‌شد دستنبد باشد؟ یا یک گردنبند؟؟ باید چند لنگه گواشواره را می‌گذاشتند کف دست این خانواده که تا ابد با هر روضه یک دور جان از تنشان برود؟ خدایا تو چه می‌کنی با بعضی‌ها... @edraakaat
الحمدلله که در عصر خمینی و خامنه‌ای هستیم 🔻 الحمدلله بابت عزت نفسی که انقلاب اسلامی به ما داد که مردم ما از این گلایه‌مند هستند که چرا بیشتر به آمریکایی‌ها فشار نیاوردیم، از این غصه می‌خورند که چرا دشمن ابرقدرت اتمی این مملکت را کامل به زانو درنیاوردیم. 🔻 الحمدلله که امروز خون دل ترکمنچای نمیخوریم که خاک از ما جدا کردند، غصهٔ عهدنامه گلستان نداریم. 🔻 الحمدلله که غم این را نداریم که ارباب آمریکایی پول نفت ما را اول ببرد در فدرال رزرو بعد اگر صلاح دید برای حقوق کارکنان ما واریز کند. 🔻 الحمدلله که ما نبودیم و از دست رفتن بحرین را ندیدیم. 🔻 خداروشکر که نبودیم تا ببینیم شهدای سرافراز دشت چالداران چطور مقابل عثمانی به خاک افتاده‌اند، تنها به این دلیل که ما توپ جنگی نداشتیم. 🔻 منت خدای را عزوجل که ما شکستن عباس میرزا بعد از دوازده سال مقاومت در برابر روس تزاری را تجربه نکردیم. 🔻 سپاس پروردگار را که شاهد هتک حرمت ایران و ایرانی زیر چکمه‌های سربازان محمود افغان نبودیم. 🔻خداراشکر که سوختن خانه و کتابخانه و مسجد و باغ و باغچه ایرانیان را در آتش مغول ندیدیم 🔻 حتی خداروشکر که ما روزهای اول جنگ ۸ ساله را ندیدیم که غصه می‌خوردیم چرا موشک نداریم....موشک؟ ما حتی کلاش هم نداشتیم، سیم خاردار نداشتیم، گونی سنگر نداشتیم. 🔻 الحمدلله که به روزهای وعده داده شده خمینی رسیدیم و با پرچم لا اله الا الله در مقابل کسانی ایستادیم که در تفکر برخی روشنفکران خودمان حتی به لحاظ سایز کورتکس مغزی از ما برتر بودند، مقابل آنهایی ایستادیم که به اذعان برخی استادنمایان دانشگاهمان بعد از حملهٔ آنها یک تیر چراغ برق هم نباید سالم می‌ماند،نیروی دریایی ما به فضل خدا حماسه‌‌ای رقم زد که قبل از آن روشنفکر دستمال گردنی ما تمسخرش می‌کرد که عرضهٔ بستن تنگه ترمز هم ندارد چه برسد به هرمز. 🔻 الحمدلله که خمینی و خامنه‌ای ما را جوری بار آوردند که وقتی تربیت شدگان شرق و غرب در مقابل قدرت‌های عالم سجده کرده بودند قیام کردیم . 🔻حالا بگذار طعنه بزنند...طعنه‌شان هم از سر زبونی است. از سر حرص است. 🔻ما ولی شکر خدا می‌کنیم و طبق همان سنتی که به ما یاد دادند می‌دانیم مثل همیشه دشمن ما برمی‌گردد، می‌دانیم دشمن ما بدعهد است، پس انرژی نگه می‌داریم برای همان موقع. 🔻بگویید بچه‌های خمینی کبیر و خامنه‌ای شهید منتظرتان هستند. "محمدامین سلیمی" @edraakaat
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنش نمایندگان پارلمان تانزانیا هنگام معرفی و اعلام حضور معاون سفیر جمهوری اسلامی ایران در مجلس از اون وقتا که با خودت می‌گی ایرانی‌بودن چه کیفی داره… @edraakaat
نوشته‌اند«تحویل سالِ سوختگان از محرم است و ما امسال جان و جگر سوخته‌ترین امت شماییم… ‌‌‌صلی‌الله علیک یا اباعبدلله ‌‌ ‌‌‌‌‌ @edraakaat
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عروس آقا چیز زیادی از مال دنیا نداشت، اما همون که داشت که رو هم خرج امام‌ حسین می‌کرد. مثل همین «یه دونه» سکه که اینجا قصه‌ش رو تعریف کرده. . شما صدای شهید زهرا حداد عادل را می‌شنوید… @edraakaat