وضعیت اینجوریه که از یه طرف تو سر خودمون میزنیم میگیم کاش یه نفر از مسوولین بیاد با مردم صحبت کنه بعد آقای پزشکیان میاد صحبت میکنه یه جوری جملات بدی میگه که این بار دودستی سر خودمون میزنیم میگیم کاش هیچکس صحبت نکنه! بله حقیقتا فرق میکنه کی رئیسجمهور باشه.
@edraakaat
همینجا بود ماه افتاد بر خاک...
روایتی از اولین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی رهبر شهید انقلاب
بخش اول
۱۱۳ روز از این لحظه طفره رفتم؛ از این که بعد از ۹ اسفند دوباره پایم برسد به انتهای خیابان فلسطین؛ به این که شما نباشید و من جلوی در بیت ایستاده باشم. امروز اما نمیشد. پسرتان بنا کرده بود میراث شما زمین نماند و من مثل دختری بودم که باخودش میگفت چراغ روضهٔ پدری نباید خاموش شود. با همین حرفها خودم را تا در حسینیه کشانده بودم اما از اینجا به بعدش کار من نبود. من عادت داشتم صف ورودی کوچه عطارد طولانی باشد؛ کلافه بشوم از جمعیت مهمانهایتان و هی منتظر باشم نوبتم برسد. الان این خلوتی و ماتمزدگی را کجای دلم میگذاشتم؟ تازه این اولش بود.
اغلب خانمهای خادم را میشناختم. همان زنهای قبلی بودند که حالا گرد عزا در چهرهٔ بیشترشان پیدا بود و چشمهایشان ماتم داشت. پایم را که توی حیاط گذاشتم فهمیدم چرا... روضه خیلی زود شروع شد آقا. از در و دیوار میریخت. از ساختمانهای آسیبدیده؛ از راههای مسدود شده. هی از خودم میپرسیدم یعنی هرکدام از این شیشهها در کدام انفجار ریخته؟ از این جا به بعد حیاط را چرا بستهاند؟ شما آن روز کجای این خانه بودید؟ دلم میخواست قید روضه را بزنم و بگردم دنبال آب و جارو و تا میتوانیم این دور و بر را بسابم. آخر این پنجرههای شکسته... این شمشادهای خاک گرفته... این دیوار ترک برداشته... نمیآمد به شما آقا. آن آراستگی و شکوه و سرپابودن شما کجا و حال این خانه کجا؟ مگر ما دخترهایتان مردهایم که اینجا را خاک گرفته؟ دخترهایتان؟ نه... اما... دخترتان... نوهتان... عروستان... چه توقع داشتم از أحوال این خانه؟
برخلاف همیشه که مسیر طولانی بود و مراحل تفتیش تکرار میشد این بار همه چیز کوتاه شده بود. خیلی زود رسیدم جلوی در زینبیه. همانجایی که هر وقت نمیتوانستم سرموقع خودم را به حسینیهٔ امام خمینی برسانم و به در بسته میخوردم یک گوشهاش مینشستم و حسرت دیدارتان نگه میداشتم تا فرصت بعدی. این بار اما همه همین جا بودیم. دیر و زود نداشت. میدانستیم که دیگر حسینیهای نمانده.
از در آهنی زینبیه که رد شدم رنگ تیرهٔ موکتهای روی زمین توی ذوقم زد. دلم بهانهٔ آبی روشن زیلوهای حسینیه را میگرفت. یک نفر کمی جلوتر داشت توضیح میداد که چیزی از آن زیلوها نمانده. یکی دو تکه مانده که روی سن انداختنش. من نمیخواستم بشنوم.
مثل دفعههای قبل پا تند کردم که خودم را برسانم جلوتر. یک جایی بنشینم که دید خوبی داشته باشد به جای نشستنتان و بشود یک دل سیر نگاهتان کرد. برخلاف همیشه جا بود. من رسیدم جلوی حسینیه اما جای خودتان قاب عکستان روی صندلی نشسته بود. ترکیب روبهرویم میگفت عجله نکن زن... دیگر فرقی ندارد کجا بنشینی.... دور و نزدیک ندارد... نمیبینی... قرار نیست دیگر هیچ وقت ببینی... من باز هم صدایش را پس میزدم. هنوز طاقت واقعیت را نداشتم. هنوز چشم دوخته بودم به در ورودی مهمانهای ویژه. درست کنار صندلی. در باز میشد و من لحظههای قبل ورود شما را تخیل میکردم. وقتِ وارد شدن سردار حاجیزاده را... رسیدن شهید لاریجانی را... نشستن سردار باقری را... و خیلیهای دیگری که حالا تصویر شده بودند بر کتیبههای روی دیوار و شاید مثل ما وارد شدنت را منتظر بودند. همیشه همین لحظهها صدای جمعیت بلند میشد: ای پسر فاطمه... منتظر شماییم... امسال اما صدا از کسی در نمیآمد. هرکس گوشهای کز کرده بود و با فکر و خیالهایش گریه میکرد.
ادامه دارد
@edraakaat
همینجا بود ماه افتاد بر خاک...
روایتی از اولین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی رهبر شهید انقلاب
بخش دوم
سخنرانی آقا میرهاشم که تمام شد یک نفر یادآوری کرد هنوز هم این خانه صاحب دارد... هنوز هم این همه لشگر آمده به عشق رهبر آمده... هنوز لبیک یا خامنهای... این بار لبیک سید مجتبی... وسط همین شعارها بود که مهدی رسولی پلههای سن را رفت بالا. رو به جمعیت کرد و گفت: مردم... خوش آمدید به روضهٔ آقا... و با همین یک جمله همه را سوزاند. ما نشسته بودیم سر سفرهای که بانیاش بیش از صد روز است رفته... ما نشسته بودیم کنار نبودن شما... آقای رسولی میخواند:
«حسینیه خودش لبریز آه است.... خودش امسال آخر قتلگاه است...»
آدم کنار قتلگاه که دیگر نفس برایش نمیماند... فقط ذرهذره بیتهای روضه را میمیرد...
«همین جا بود ماه افتاد بر خاک...»
افتاد؟ نه... «از اینجا روح او پر زد به افلاک...»
آقای رسولی میخواند اما معلوم بود هیچ عادت به این وضعیت جدید ندارد. گاهی همان مهدی رسولی مراسم سالهای قبل میشد. همان که هر شب نوبت مداحیاش بود، هر یک خط روضه که میخواند یک بار برمیگشت سمت صندلی شما و حواسش را میداد به لرزش شانههایتان ... مبادا از حد بگذرد... مبادا قلبتان زیادی سنگین شود. مردد میشد بین این که مهارت روضه خوانیاش را نشان بدهد یا مراعات قلب داغدار شما را بکند؟ به نظرم اغلب دومی را انتخاب میکرد. امشب اما هربار که طرف صندلی شما برگشت روضهاش سنگینتر شد... چرا نشود؟ این بار میخواست مراعات چه کسی را بکند؟ قلب ما را؟ ما دیگر قلب میخواستیم چه کار؟ ما امده بودیم همه این صد و چند شب بغض را اینجا ضجه بزنیم...
حالا رسیده بودیم به روضهٔ اباعبدالله و آقای رسولی یاداوری میکرد که اوایل مراسم محرمهای بیت پنج شب بود. شما خودتان خواستید شب علیاصغر را هم اضافه کنید و از آن به بعد شد شش شب. آن موقع فکرش را میکردید که روزی ما اینجا در نبودن شما روضهٔ علی اصغر را با صورت مثل ماه زهراجانتان تصور کنیم؟ شاید این دومی را نه ولی فکر اولی را حتما کرده بودید. همهٔ آن بارهایی که همینجا با تمام صدق و اخلاصتان گفتید «اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ» حتما میدانستید «حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ» بعدش به بهای خونتان تمام میشود. شما آن خونبها را میخواستید. من یک بار شنیدم که با چشمهای برقافتاده گفتید آن خون را خدا خودش میخرد... حساب کرده بودید روی این معامله و چقدر حق داشتید. جوری بردید که چشم همهٔ دنیا پشت سرش باز بماند و قلب ما سوخته... شما همهٔ آن روزهایی که در این حسینیه «اَللّـهُمَّ اجْعَلْ مَحْیاىَ مَحْیا مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد» را زندگی میکردید میدانستید « وَمَماتى مَماتَ مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد» بعدش را خدا چقدر محکم برایتان تضمین کرده...
حالا به قول آقای رسولی ما ماندهایم پرچم انتقام این خونی که هنوز دارد میجوشد... ما ماندهایم و مصاف با «اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ» و امید بستهایم به دستهای بازتر شما بعد از این... خدا کمک کند دوباره شرمندهتان نشویم.
@edraakaat
چون علیاکبر مرا هم در عبایت جمع کن
زخمهای مختلف را این پریشانی بس است...
صلی الله علیک یا اباعبدالله
@edraakaat