eitaa logo
ادراکات | فاطمه رایگانی
5.1هزار دنبال‌کننده
146 عکس
56 ویدیو
0 فایل
دست‌نوشته‌های یک دانشجوی ابدی فلسفه اینجا شنوندهٔ نظراتتون هستم: @raygani70
مشاهده در ایتا
دانلود
همینجا بود ماه افتاد بر خاک... روایتی از اولین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی رهبر شهید انقلاب بخش اول ۱۱۳ روز از این لحظه طفره رفتم؛ از این که بعد از ۹ اسفند دوباره پایم برسد به انتهای خیابان فلسطین؛ به این که شما نباشید و من جلوی در بیت ایستاده باشم. امروز اما نمی‌شد. پسرتان بنا کرده بود میراث شما زمین نماند و من مثل دختری بودم که باخودش می‌گفت چراغ روضهٔ پدری نباید خاموش شود. با همین حرف‌ها خودم را تا در حسینیه کشانده بودم اما از اینجا به بعدش کار من نبود. من عادت داشتم صف ورودی کوچه عطارد طولانی باشد؛ کلافه بشوم از جمعیت مهمان‌هایتان و هی منتظر باشم نوبتم برسد. الان این خلوتی و ماتم‌زدگی را کجای دلم می‌گذاشتم؟ تازه این اولش بود. اغلب خانم‌های خادم را می‌شناختم. همان زن‌های قبلی بودند که حالا گرد عزا در چهرهٔ بیشترشان پیدا بود و چشم‌هایشان ماتم داشت. پایم را که توی حیاط گذاشتم فهمیدم چرا... روضه خیلی زود شروع شد آقا. از در و دیوار می‌ریخت. از ساختمان‌های آسیب‌دیده؛ از راه‌های مسدود شده. هی از خودم می‌پرسیدم یعنی هرکدام از این شیشه‌ها در کدام انفجار ریخته؟ از این جا به بعد حیاط را چرا بسته‌اند؟ شما آن روز کجای این خانه بودید؟ دلم می‌خواست قید روضه را بزنم و بگردم دنبال آب و جارو و تا می‌توانیم این دور و بر را بسابم. آخر این پنجره‌های شکسته... این شمشادهای خاک گرفته... این دیوار ترک برداشته... نمی‌آمد به شما آقا. آن آراستگی و شکوه و سرپابودن شما کجا و حال این خانه کجا؟ مگر ما دخترهایتان مرده‌ایم که اینجا را خاک گرفته؟ دخترهایتان؟ نه... اما... دخترتان... نوه‌تان... عروستان... چه توقع داشتم از أحوال این خانه؟ برخلاف همیشه که مسیر طولانی بود و مراحل تفتیش تکرار می‌شد این بار همه چیز کوتاه شده بود. خیلی زود رسیدم جلوی در زینبیه. همان‌جایی که هر وقت نمی‌توانستم سرموقع خودم را به حسینیهٔ امام خمینی برسانم و به در بسته می‌خوردم یک گوشه‌اش می‌نشستم و حسرت دیدارتان نگه می‌داشتم تا فرصت بعدی. این بار اما همه همین جا بودیم. دیر و زود نداشت. می‌دانستیم که دیگر حسینیه‌ای نمانده. از در آهنی زینبیه که رد شدم رنگ تیرهٔ موکت‌های روی زمین توی ذوقم زد. دلم بهانهٔ آبی روشن زیلوهای حسینیه را می‌گرفت. یک نفر کمی جلوتر داشت توضیح می‌داد که چیزی از آن زیلوها نمانده. یکی دو تکه مانده که روی سن انداختنش. من نمی‌خواستم بشنوم. مثل دفعه‌های قبل پا تند کردم که خودم را برسانم جلوتر. یک جایی بنشینم که دید خوبی داشته باشد به جای نشستنتان و بشود یک دل سیر نگاهتان کرد. برخلاف همیشه جا بود. من رسیدم جلوی حسینیه اما جای خودتان قاب عکستان روی صندلی نشسته بود. ترکیب روبه‌رویم می‌گفت عجله نکن زن... دیگر فرقی ندارد کجا بنشینی.... دور و نزدیک ندارد... نمی‌بینی... قرار نیست دیگر هیچ وقت ببینی... من باز هم صدایش را پس می‌زدم. هنوز طاقت واقعیت را نداشتم. هنوز چشم دوخته بودم به در ورودی مهمان‌های ویژه. درست کنار صندلی. در باز می‌شد و من لحظه‌های قبل ورود شما را تخیل می‌کردم. وقتِ وارد شدن سردار حاجی‌زاده را... رسیدن شهید لاریجانی را... نشستن سردار باقری را... و خیلی‌های دیگری که حالا تصویر شده بودند بر کتیبه‌های روی دیوار و شاید مثل ما وارد شدنت را منتظر بودند. همیشه همین لحظه‌ها صدای جمعیت بلند می‌شد: ای پسر فاطمه... منتظر شماییم... امسال اما صدا از کسی در نمی‌آمد. هرکس گوشه‌ای کز کرده بود و با فکر و خیال‌هایش گریه ‌می‌کرد. ادامه دارد @edraakaat
همینجا بود ماه افتاد بر خاک... روایتی از اولین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی رهبر شهید انقلاب بخش دوم سخنرانی آقا میرهاشم که تمام شد یک نفر یادآوری کرد هنوز هم این خانه صاحب دارد... هنوز هم این همه لشگر آمده به عشق رهبر آمده... هنوز لبیک یا خامنه‌ای... این بار لبیک سید مجتبی... وسط همین شعارها بود که مهدی رسولی پله‌های سن را رفت بالا. رو به جمعیت کرد و گفت: مردم... خوش آمدید به روضهٔ آقا... و با همین یک جمله همه را سوزاند. ما نشسته بودیم سر سفره‌ای که بانی‌اش بیش از صد روز است رفته... ما نشسته بودیم کنار نبودن شما... آقای رسولی می‌خواند: «حسینیه خودش لبریز آه است.... خودش امسال آخر قتلگاه است...» آدم کنار قتلگاه که دیگر نفس برایش نمی‌ماند... فقط ذره‌ذره بیت‌های روضه را می‌میرد... «همین جا بود ماه افتاد بر خاک...» افتاد؟ نه... «از اینجا روح او پر زد به افلاک...» آقای رسولی می‌خواند اما معلوم بود هیچ عادت به این وضعیت جدید ندارد. گاهی همان مهدی رسولی مراسم سال‌های قبل می‌شد. همان که هر شب نوبت مداحی‌اش بود، هر یک خط روضه که می‌خواند یک بار برمی‌گشت سمت صندلی شما و حواسش را می‌داد به لرزش شانه‌هایتان ... مبادا از حد بگذرد... مبادا قلبتان زیادی سنگین شود. مردد می‌شد بین این که مهارت روضه‌ خوانی‌اش را نشان بدهد یا مراعات قلب داغدار شما را بکند؟ به نظرم اغلب دومی را انتخاب می‌کرد. امشب اما هربار که طرف صندلی شما برگشت روضه‌اش سنگین‌تر شد... چرا نشود؟ این بار می‌خواست مراعات چه کسی را بکند؟ قلب ما را؟ ما دیگر قلب ‌می‌خواستیم چه کار؟ ما امده بودیم همه این صد و چند شب بغض را اینجا ضجه بزنیم... حالا رسیده بودیم به روضهٔ اباعبدالله و آقای رسولی یاداوری ‌می‌کرد که اوایل مراسم محرم‌های بیت پنج شب بود. شما خودتان خواستید شب علی‌اصغر را هم اضافه کنید و از آن به بعد شد شش شب. آن موقع فکرش را می‌کردید که روزی ما اینجا در نبودن شما روضهٔ علی اصغر را با صورت مثل ماه زهراجانتان تصور ‌کنیم؟ شاید این دومی را نه ولی فکر اولی را حتما کرده بودید. همهٔ آن بارهایی که همینجا با تمام صدق و اخلاصتان گفتید «اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ» حتما می‌دانستید «حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ» بعدش به بهای خونتان تمام می‌شود. شما آن خون‌بها را می‌خواستید. من یک بار شنیدم که با چشم‌های برق‌افتاده گفتید آن خون را خدا خودش می‌خرد... حساب کرده بودید روی این معامله و چقدر حق داشتید. جوری بردید که چشم همهٔ دنیا پشت سرش باز بماند و قلب ما سوخته... شما همهٔ آن روزهایی که در این حسینیه «اَللّـهُمَّ اجْعَلْ مَحْیاىَ مَحْیا مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد» را زندگی می‌کردید می‌دانستید « وَمَماتى مَماتَ مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد» بعدش را خدا چقدر محکم برایتان تضمین کرده... حالا به قول آقای رسولی ما مانده‌ایم و پرچم انتقام این خونی که هنوز دارد می‌جوشد... ما مانده‌ایم و مصاف با «اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ» و امید بسته‌ایم به دست‌های بازتر شما بعد از این... خدا کمک کند دوباره شرمنده‌تان نشویم. @edraakaat
چون علی‌اکبر مرا هم در عبایت جمع کن زخم‌های مختلف را این پریشانی بس است... صلی الله علیک یا اباعبدالله @edraakaat
به نظرم ماجرا برای خیلی‌ها از شب عاشورای پارسال شروع شد؛ از آن لحظه‌ای که پرده حسینیه بالا رفت و شما بعد از غیبت چند هفته‌ای پا در حسینیه گذاشتید و ما همه فریاد زدیم: «ببر به شهر بشارت که شهریار آمد» دربارهٔ خودمان حرف‌ها نمی‌زنم الان. ما که همیشه بند دلمان گره بر شال شما داشت و این بار بیشتر دنبالتان کشیده شده بود. من از آن‌هایی حرف می‌زنم که هیچ وقت فکر نمی‌کردند یک روز برای دیدن شما اینجور طاقت از کفشان برود. آن‌هایی که بعد از یک عمر بی‌نسبتی ‌و حتی بدنسبتی با شما در فرصت ۱۲روزهٔ جنگ تازه فهمیده بودند رهبر داشتن یعنی چه! تازه دیده بودند شما چطور در این ۴۶سال ذره‌ذره نظام ساخته بودید برای روزهای سخت. آن‌ها پارسال چنین شبی به خودشان آمدند و دیدند دارند به امت شما اضافه می‌شوند و نمی‌دانستند در کمتر از یک‌سال در صف عزادارانتان خواهد ایستاد. امشب ما و همهٔ آن‌ها چشمان به پردهٔ حسینیهٔ خشک شد. نیامدید که نیامدید که نیامدید... @edraakaat
غم این دل مگر یکی دوتاست؟ @edraakaat
دیشب تا صبح برای اباعبدالله بر سر و سینه زده‌اند و باریده‌اند. دم صبح این‌گونه آرام گرفته‌اند در آغوش پدرش… نجف الاشرف، سحرگاه دهم محرم ۱۴۴۸ @edraakaat
خب بالاخره بعد از ۴ماه جنگ تمام عیار، ارتش لبنان هم رخ نشان داد! البته نه برای ایستادن مقابل اسراییل؛ بلکه برای متفرق‌کردن مردمی که در اعتراض به توافق ننگین دولت لبنان با رژیم صهیونیستی جمع شده‌اند! وای بر حکومتی که خودش داوطلبانه وطن می‌فروشد. @edraakaat
امروز، ۶ تیرماه، سالروز «ترور» نافرجام آیت‌الله سید علی خامنه‌ای است؛ و من به آن «زندگی» باشکوه و پرمعنایی که فکر می‌کنم که ۴۴سال هدف دشمن بود؛ و به خدایی که فقط چندثانیه قبل از انفجارِ ضبط صوتی که دقیقا رو به قلب او تنظیم شده بود، به بهانهٔ سوتِ میکروفون، او‌ را قدری از بمب فاصله داد و با همان چند سانت فاصلهٔ ترکش‌ها تا قلب، سید علی خامنه‌ای را برای ماموریت عظیمش حفظ کرد؛ و به مردمی که از وقتی فهمیده بودند قلب او آسیب دیده، دم بیمارستان جمع می‌شدند و می‌گفتند «قلب ما را بگیرید به ایشان بدهید تا او برای انقلاب بماند». انگار آن‌ها هم با خدا هم‌نظر بودند که مسوولیت ساختن بنای قدسی نظام جمهوری اسلامی شانه‌ای می‌خواهد به بلندای قامت این مرد خدا... و‌به دشمنی که از ۴۴سال قبل این می دانست می‌دانست این «زندگی» لحظه‌به‌لحظه‌اش برای استکبار ضرر دارد. برای همین است که از همهٔ انواع شهادت‌ها، «ترور» معنای بلندتری دارد. می‌نشیند روی عاقبت کسی که سلاحش «زندگی» است؛ نفس‌هایش تک‌به‌تک جهاد است؛ حیاتش دشمن‌سوز است؛ آن‌قدر که در نهایت شقی‌ترین اشقیا را مستقیم به مصاف خود فرا می‌خواند و تازه بعد از ذبح عظیمش فصل جدید زندگی‌اش را از سر می‌گیرد؛ به مراتب قوی‌تر، استکبارکش‌تر؛ و متکثرشده در حیات یک‌ ملت که راه زندگی را از او آموخته‌اند... @edraakaat
ایام تشییع رهبر شهید، برای مردم تهران و قم و مشهد، روزهای «جاهدوا باموالهم» هم هست. تشییع بیست میلیونی کاری نیست که هیچ حاکمیتی بدون کمک مردم از پسش بر بیاید. از همین بضاعت‌های ریز‌ریز باید پای کار آمد. اسکان‌دادن تشییع‌کننده‌ها در خانه‌ها، باز کردن در حیاط و پارکینگ برای استفاده از آب و سرویس بهداشتی، پخت و پزهای مختصر در خانه و ... آنچه بیش از ده سال در ایام اربعین از عراقی‌ها یاد گرفتیم را باید به کار بگیریم تا مراسم پدر شهیدمان به بهترین شکل برگزار شود. نقدها و گلایه‌ها ‌و هشدارها به جا، گردن گرفتن بخشی از مسوولیت کار هم سر جا. لشگر جان‌فدا بسم‌الله... @edraakaat
💠روایت بدرقه و قیام 📌 رویداد محتوایی روایت بدرقه رهبر شهید . ارائه خطوط روایی مراسم بدرقه و تشییع . ارائه خدمات تسهیلگری برای راویان .شنیدن تجربیات روایتگران ملی ⏱زمان: سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵ ساعت ۱۴ تا ۱۷ حضوری /مجازی لینک ورود به جلسه https://skyroom.online/ch/saman2/banooye-pishran 🎙 اساتید: خانم دکتر فاطمه رایگانی استاد هانی ایرانمنش حجت‌الاسلام محمد امین نخعی آقای دکتر محسن دوباشی جانفدایان روایتگر
نوجوان که بودم دیوانه‌وار شعر می‌خواندم. می‌خواندم و حفظ می‌کردم و هربار در موقعیتی بیتی یادم می‌آمد، زیر لب زمزمه می‌کردم. یک‌بار عکس شما را در یک مجله دیدم. با آن قدبلند و هیبت چهارشانه با عصایی که جلوتر از خودتان می‌انداختیدش، داشتید لبخندزنان وارد حرم امام رضا می‌شدید. من دلم برای آن ترکیب رفت. زیرش نوشتم: فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا؟ در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم... حالا از دیروز که دفن شده‌ام زیر آوار عکس و فیلم‌های وداع، هی می‌گردم دنبال قدم‌ها... دیگر سر پا نیستی. جمع‌شده‌ای در تابوتی که به قد و بالایت نمی‌خورد و وزن‌ شعرها را به هم زده‌ای. حالا دیگر توی سرم ردی از آن شعرها نیست. در عوض جملات روضه‌خوان مصلی جولان می‌دهد. تازه از پای پیکرتان آمده بود. خبرهای خوبی نداشت. زبانش نمی‌چرخید بگوید اما روی روضه بلدبودن ما حساب کرده بود. اشاره می‌کرد و رد می‌شد. حالا همان اشاره‌ها شده قاتل جانم. زل زده‌ام‌ به پرچم سرخ روی تابوت و زیرش را تصور می‌کنم. یادم می‌افتد روضه‌خوان گفت محاسنتان کمی سوخته بود. با همین اشاره من پرت می‌شوم وسط تنور خولی، دلم در آتشش گر می‌گیرد و هم زبان با زینب کبری می‌خوانم: یادش بخیر موی تو را شانه می‌زدم؛ افتاده دست شمر چرا خاطرات من؟! و به خودم نهیب می‌زنم: فابکی للحسین... تصورم از محاسنتان پایین‌تر می‌آید. روضه‌خوان می‌گوید سینهٔ‌تان ترکش خورده بود. در سرم قیامت برپا می‌شود. انگار ده سوار با اسب‌های تازه نعل‌زده بر سینه‌ام می‌کوبند. دوباره زینب در دلم می‌خواند: سینه‌ات برده مرا پشتِ درِ آتش زده... شکلِ مادر گشته‌ای از این بلای اسب‌ها... دوباره به خودم نهیب می‌زنم: فابکی للحسین... روضه‌خوان اما می‌گوید فابکی للفاطمه... انگار همین شعر را شنیده، مقدمه می‌چیند برای مقتل اخرش. یادمان می‌اندازد که شما چقدر اهتمام داشتید به روضه‌های مادرتان؛ چطور اصرار داشتید به بنای مراسم‌های فاطمیه. می‌گوید حالا از این به بعد دیگر هر وقت برای شما خواندیم باید یک جوری گریزی به صدیقهٔ طاهره بزنیم. انقدر روضه‌دار مادرتان بودید که آخرش پهلویتان... پهلویم نه، همهٔ جانم تیر می‌کشد از این جمله. دیگر صدایش را نمی‌شنوم. آدم مگر چقدر جان دارد؟ من هرچه داشتم در بلندی مصلی پای این روضه گذاشتم... دیگر کسی در سرم شعری نمی‌خواند. حالا همهٔ جهان در من همراه شما بر عزای فاطمه و فرزندش گریه می‌کنند... @edraakaat
دوستی تذکر داد که این حال روضه و گریه ما در تشییع و وداع با شعار باید برخاست نمی‌خواند. وقت برای سوگواری زیاد داریم. الان وقت انتقام است. گفتم اتفاقا این این روضه‌ها و گریه‌ها من را یاد صحنه‌هایی می‌اندازد که در فیلم‌های شب‌های عملیات از رزمنده‌های دفاع مقدس دیده‌ام. آن وقتی که سربازان امام، با لباس رزم، کلاه بر سر و اسلحه بر دست، عزم میدان کرده‌اند و چند لحظه قبل از حرکت کسی آمده برایشان روضه‌ می‌خواند. این روضه‌ها قطب‌نمای جنگ است. یاداوری می‌کند که ما برای چه می‌جنگیم و برای چه کسی اسلحه دست گرفته‌ایم. این اشک‌ها سوخت حمله است. تضمین این که کسی کم نیاورد. ما داریم در این روضه‌ها آتش انتقاممان را شعله‌ورتر می‌کنیم. @edraakaat