شبهایحوّا.
حوّا از آدم و بهشت پرسید. میگریست. آنچنان گریست که از هوش رفت. جبرائیل اَمین سر او را بر دامان گرفت. حوّا باید میگریست، حوّا باید باز میگشت. حوّا باید بزم روضهای همراه با جبرائیل به پا میکرد.
هدایت شده از شبهایحوّا.
حالا ملوان مثل برندان دریانورد کشتیرانی میکنه به سمت جزیرهی بهشت، و منهم وظیفه دارم مثل ژاندارک شوالیه شمشیر بکشم. خدانگهدار اهالی خشکی! برای جنگجویان شهرتون که به جدال با سایرنها برخاستن دعا کنید. خدانگهدار. خدانگهدار اهالی خشکی.
لبهام با اشک تر شد و باز لب کشیدم بر گلها. قداست و لطافت اولین بوسه در دهانم مثل شنریزههای شرابه. لبهای سرخ و تیرهی حوّا بارها بر هم خورد و اشکها از تپهی گونههاش جاری شدن و میان گلبرگ لبهاش لغزیدند. زانوان لطیف و مستحکم مادرم حوّا وقتی بر روی خاک و خاشاک صحراها کشیده شد و سجده میکرد. وقتی زانو میزد و اشکهاش فرشتگان رو به گریه میانداخت. زخمهای انگشتانش زمانی که چشمهاش رو باهاشون میپوشوند. اشکهاش که رودها رو زنده کرد و رنگهارو در آویخت با مکان. تمام شبهایی که متداوم دوید و خارها از زخم کردن تن مقدسش شرم کردن. تمام شبهایی که از حال رفت و جبرائیل و میکائیل به دامانش گرفتن. همهشون پیچیده شد در قداست و لطافت اولین دیدار لبها. نحوهی ستایش زیبایی مقدس حوّا توسط آدم. تمام اشکهایی که حوّا ریخت و لبهاش رو تر کرد حالا رد مزهشون در بوسههاش میلغزه. لحظهای که زمین نفس حبس کرد چون اولین بوسه چیزی جز عبادت نبود. برخورد نرم لبهای آدم و حوّا ستایش قداست بود و پرستش و عبادت. آنقدر نرم و تازه که شکوفههای انار و سیب و گندم شرم کردن. در اولین بوسهی زمین.