بزرگترین باری که فرزندان به دوش میکشند، زندگیِ نزیستهی والدین است.
پدر و مادر من هم هیچگاه راضی نشدند کمی مرا بخوانند. اول با خود گفتم خب، شاید بلد نیستند! و شروع کردم به ساختن راه. امّا زمان گذشت و دیدم آنها فقط میگویند این، این است و تو باید آن را انجام دهی، چون ما برای تو غذا و جای خواب فراهم کردهایم. همانجا بود که دیدم کسی همراهم نیست و من، خود را تنها درحالی که ماشینِ اسباببازیام را روی طرح های فرش میچرخاندم -که روزی قرار بود مسیر زندگیام باشد- جمعوجور کردم.
حالا از من میپرسید که در جمعوجور کردن موفق بودهام؟ باید بگویم خیر. اصلاً حرفش را هم نزنید. گند زدهام. جمعوجور که چه عرض کنم، بنده در این سن آنقدر شلخته و آشفته هستم که گویی نصف دیگرم کارتنخواب است.
فقط از نظر معنای جمعوجور شدن، رفتم. از آنجایی که هیچچیز از من نمیدانند، رفتم. دوستتان دارم. خداحافظ.
-مشکلاتیکههیچگاهقصدمهاجرتندارند
نمیدانم. نمیمیرم. دارم زجر میکشم.
من فکر میکنم تمام کسانی که خودکشی میکنند، به قتل رسیدهاند. چرا؟ نمیدانم. فقط من هم همین احساس را دارم. در ذهنم یک خط فرضی را میروم و میآیم و کاسهی چه کنم چه کنم به دست گرفتهام. گوشهای از تخت مچاله شدهام. روحم میخواهد زندگی کند، اما جسمم منتظر مانده تا خاموش شود و برای چندساعتی چیزی احساس نکند.
مقصر هم من نیستم!
نمیدانم آقایقاضی. اصلاً ولش کن. فعلاً تا همینجا میتوانم از خودم دفاع بکنم.
هدایت شده از فروپاشی روانی
میترسم از زیست غیرانسانیای که تجربه کردم و الان داره دوباره سمتم میاد
هدایت شده از فروپاشی روانی
یه زیست هیولاوار، تسخیر شده، مثل راهبهای که بچهی دجال رو برای ادامهی راه مسیح به دنیا آورد