هدایت شده از فروپاشی روانی
میترسم از زیست غیرانسانیای که تجربه کردم و الان داره دوباره سمتم میاد
هدایت شده از فروپاشی روانی
یه زیست هیولاوار، تسخیر شده، مثل راهبهای که بچهی دجال رو برای ادامهی راه مسیح به دنیا آورد
هدایت شده از فروپاشی روانی
فقط کافیه انقیاد ارادی در برابر وسوسهی شیطانی رو قبول کنی
هدایت شده از فروپاشی روانی
فقط بگو باشه، استغراق در تبعیت از وساوس ابلیسی، حالا چه غلطی کنم؟ مثل مسیحیهای افراطی در اون کلیسای زنگزدهی رم رگم رو با خنجر مقدس بزنم در مقابل یادگار باکرهی مقدس، تا گناه جاری در خونم مثل اشکهای مریم پاکدامن بریزه و بچکه تا جایی که بیینم اوه، بلاخره نور؟!
هدایت شده از فروپاشی روانی
یکی پرسید مسیحی/شیطان پرستی؟ نه. ماه شعبان سر سفرهی افطار داشتم برای پدرم تعریف میکردم مضامین روحی و افکارم رو. گفت تو هم یک سرباز گنهکار در جنگ صلیبی، برو قسمت شمالی همون کلیسا. اولش زاری و تضرع کن به درگاه پدر. بعد به دریای پشت سرت نگاه کن. حالا به اندازهی گناههات به عقب قدم بردار. یکی. دوتا. سهتا. بعدش هبوط میکنی. بعدش آغوش مسیح. بعدش قربانی در راه حق. حالا آب کمکم وارد ریههات میشه، دست و پا میزنی، بهجای ارتعاش صوتیت حبابهارو میبینی. یکدم. دو دم. سهدم. شیطان بالای سرته و خبری از آغوش مسیح نیست. گول خوردی سرباز گنهکار.
بدنم داشت میلرزید که اذان رو گفتن. تمام شب با گریه و لرز و تب مناجات شعبانیه خوندم تا تونستم بخوابم.