شبهایحوّا.
در جواب کسایی که میگن چجوری میتونی ثابت کنی قرآن تحریف نشده چی باید گفت؟یکی از نزدیکترین آدمای زندگ
دوم. قرآن چیزهای معمولی میگوید🗣️
میگن خب راستگویی و احترام به والدین چیز خاصی نیست. بله، شاید امروز بدیهی باشه. اما یک کتاب آسمانی که قراره هزاران سال مردم رو هدایت کنه، باید بدیهیاترو هم ذکر کنه. چون شاید تو بدونی، ولی اون عرب جاهلی که از صحرا اومده و تازه با مفهوم چهارچوب اخلاقی و فلسفهی دین آشنا شده، ندونه. اما قرآن فقط اخلاق ساده نیست. قرآن جهانبینی ساخته، نظام فکری داده، هزاران انسان رو متحول کرده، تمدنی از دل صحرا ساخته، و معانیای آورده که هنوز حتی فیلسوفها ازش کتاب مینویسن، نکات علمیای بیان کرده که با گذر زمان یکی یکی در عصر خودمون کشف میشن. مثل اینه که بگی مثنوی مولوی حرف خاصی نزده، فقط از عشق و انسانیت حرف زده. این سطحینگری حتی راجعبه کتاب نفیس اشعار هم مضحکه، چه برسه یک کتاب آسمانی با دستورهای خداوندی.
شبهایحوّا.
دوم. قرآن چیزهای معمولی میگوید🗣️ میگن خب راستگویی و احترام به والدین چیز خاصی نیست. بله، شاید امرو
سوم. شبههی ازدواجهای پیامبر.
این یکی همیشه تکرار میشه. اما حقیقت سادهتر از اون چیزیه که تصور میکنن. رسولالله تا 52 سالگی فقط یک همسر داشت، بانوی عالیمان، حضرت خدیجه.
بعد از اون ازدواجهاش سیاسی، قبیلهای و حمایتی بود. هیچیک از همسرانش دختر جوان نبودن. ازدواجها برای پیوند قبایل، آزادی بردگان و تأمین زنان بیحامی بود که یک چیز کاملاً طبیعی در سنت و فرهنگ اعراب از گذشته تا به کنونه. و نه فقط اعراب، بلکه در فرهنگهای مختلفی این موضوع بوده و هست. طرف میگه من هم میتونستم هوس کنم و بگم خدا گفته. خب، هوسی که قدرت میخواد، مال میخواد، لذت میخواد. اما رسولخدا فقیر زندگی کرد، قصر نساخت، طلایی جمع نکرد و تمام عمرش رو در جنگ، گرسنگی و تهدید گذروند. هوس در رفتاری پیدا میشه که آسودگی دنیوی و لذت بسازه، نه فقر و زخم و تهدید و غار حرا و رنج در راه حقیقت.
شبهایحوّا.
سوم. شبههی ازدواجهای پیامبر. این یکی همیشه تکرار میشه. اما حقیقت سادهتر از اون چیزیه که تصور می
چهارم. شبهه دربارهی امامها.
این ادعای بردن زن به زندان امامها، صراحتاً دروغ تاریخیه. چنین چیزی حتی در منابع مخالفان اهلبیت هم نیست. اگر کسی سند داره، باید بذاره روی میز. علم تاریخ با "شنیدم"ها کار نمیکنه. بذار خیالت رو راحت کنم. امامان شیعه همیشه زیر نظر، محدود، زندانی یا شهید شدن. اگر کوچکترین لکهای وجود داشت، دشمنانشون زمینرو از اون پر میکردن.
اصلاً بذار داستانش رو تعریف کنم. اگر بخوایم دقیق و منصفانه و بدون طرفداری نگاه کنیم در منابع معتبر تاریخی چنین گزارشی که برای امام موسی کاظم علیهالسلام (احتمالاً منظور ایشونه) در زندان زن میاوردن تا باهاش رابطه داشته باشه، وجود نداره. این ادعا معمولاً از دو جا بهوجود اومده، یا تحریف یک روایت تاریخی یا تبلیغات مخالفان اهلبیت. ماجرای واقعی چه بوده؟ در چند منبع تاریخی قدیمی (مثل برخی نقلها در کتابهای تاریخی شیعه و حتی بعضی منابع سنی) داستانی اومده که هارونالرشید برای امتحان یا تخریب شخصیت امام یک کنیز بسیار زیبا رو به زندان فرستاد. خب، اون زن رو برای وسوسه کردن امام فرستادن. وقتی مدتی گذشت، دیدن زن تغییر کرده و اهل عبادت شده. ازش پرسیدن چیشد پس؟ گفت وقتی وارد شدم، دیدم او (امام علیهالسلام) پیوسته در نماز و ذکره و اصلاً توجهی به من نداره. تحت تأثیر معنویتش قرار گرفتم. این داستان در منابع برای نشان دادن تقوا و زهد امام نقل شده، نه رابطهای که حالا فرصتطلبان کوتهفکر ازش دم میزنن. چرا این شبهه پخش شده؟ چند علت رایج داره. بریدن نصف و تقطیع روایت. یعنی فقط میگن زن فرستادن، ادامهاش رو حذف میکنن. تبلیغات ضدشیعی در دورههای مختلف. تبدیل کنیز به "رابطه" در نقلهای عامیانه. در حالی که در متنهای تاریخی چنین چیزی نیست. نکته منطقی هم هست. امام کاظم علیه السلام سالها در زندانهای سخت عباسیان بود. زندانهایی که شدیداً تحت کنترل بودن، برای تحقیر و شکنجه طراحی شده بودن، مأموران دائماً گزارش میدادن. اگر کوچکترین رسوایی اخلاقی رخ میداد، دشمنان عباسی اولین کسانی بودن که منتشرش میکردن تا جایگاه امامرو بشکنن. اما در هیچ منبع تاریخی جدی چنین گزارشی وجود نداره. بله، روایتی هست که کنیزی برای آزمایش امام فرستاده شد. اما روایت میگه امام کاملاً بیاعتنا بود و اون زن تحت تأثیر معنویت ایشون متحول شد. ادعای رابطه در زندان پشتوانه تاریخی معتبر نداره. بمیرم برات امام کاظم. بمیرم برات.
شبهایحوّا.
در جواب کسایی که میگن چجوری میتونی ثابت کنی قرآن تحریف نشده چی باید گفت؟یکی از نزدیکترین آدمای زندگ
پنجمی. افسانه بودن واقعهی کربلا.
به قول شیرازیها این یکی از همه خُنُکتر بود دیگه =) خدایا حکمتترو شکر. انقدر مضحکه که حتی نیاز به بحث منبابش نیست. حادثهای که هم منابع مسلمان سنی، مسیحی، یهودی، زرتشتی و حتی مورخان بیدین اونرو ثبت کردن، افسانه نیست. بیش از 80 روایت غیرشیعی درباره عاشورا موجوده. این حجم سند رو نمیشه با یک جمله "افسانهست" کنار گذاشت. بمیرم برای تکتک شهدا و رنجکشیدگان کربلا که بعد 1400 سال یکنفر میاد میگه همهاش افسانهست.
شبهایحوّا.
در جواب کسایی که میگن چجوری میتونی ثابت کنی قرآن تحریف نشده چی باید گفت؟یکی از نزدیکترین آدمای زندگ
ششم. بیگبنگ.
علم میگه جهان چگونه به وجود اومد. دین میگه چرا به وجود اومد. بیگبنگ نه خدا رو رد میکنه و نه اثبات بهاونصورت. اما یک چیز رو خیلی روشن نشان میده، جهان "شروع" داشته.
هر آغاز، علت میخواد. علت نمیتونه ماده باشه، چون ماده تازه ایجاد شده بود. پس علت باید نامادی باشه، بیزمان باشه،
بیمکان باشه، خارج از قوانین فیزیک باشه. علم اسمش رو نمیذاره خدا، اما ویژگیهاش همونه. زیبایی جهان، نظم خورشید، ثابت بودن قوانین فیزیک.. اینها دلیل علمی دارن، بله. اما چرا این قوانین همینان و نه چیز دیگه؟ علم جواب نمیده. علم میگه چگونه گل باز میشه. دین میپرسه چرا اصلاً گلی هست؟
اصلاً بیا کملطفی نکنیم، در برخی از تفاسیر قرآن گفته میشه که به بیگبنگ اشاره شده.
"آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین به هم پیوسته بودند، سپس ما آنها را از هم گشودیم؟
قرآن، سوره انبیاء، آیه 30"
کلمهی رَتق (در متن اصلی آیه) یعنی بههمپیوستگی و فَتق یعنی شکافتن و جدا کردن. و اونرو شبیه ایدهی آغاز واحد جهان و سپس گسترشش دونستن. اما باید منصف بود. مفسران قدیم بیشتر این آیه رو به جدا شدن آسمان و زمین برای شکلگیری باران و گیاه تفسیر میکردن، نه بیگبنگ. و در
"و آسمان را با قدرت بنا کردیم و همواره آن را گسترش میدهیم.
قرآن، سوره ذاریات، آیه 47"
کلمه لَمُوسِعُون (متن اصلی) از ریشه وسعـئه که میتونه معنی گسترش دادن بده. برخی اونرو شبیه مفهوم انبساط جهان در کیهانشناسی جدید میدونن.
انسان رو نمیشه با زور قانع کرد. اما جهان انقدر پیچیده، هماهنگ، دقیق و آگاهه که واژهی "تصادف" مثل قصهای کودکانه در برابرش میمونه.
بچهها اینجا قرار بود مکانی باشه برای به اشتراک گذاشتن دستنوشتههام و نه بحث راجعبه مباحث دینی. خودم خیلی خوشحال میشم راجعبهشون صحبت کنم، فکر کنم مشخصه. اما جو ایتا اینرو نمیطلبه. من هر روز پیامهای متعددی منباب بهسخره گرفتن اعتقادات و یا توهین به خانواده و مقدساتم دریافت میکنم. هرچند همیشه سعی داشتم با آرامی جواب بدم و هر زمان از اعتقاداتم دم زدم، با سند و مدرک بوده و هيچوقت بیدلیل صحبتی نکردم. اما بازهم تهمتها به قوت خودشون باقی هستن و روزانه از طرفداران اینجا کم میشه. خواستم بگم من نه پژوهشگرم، نه درس عرفان و دین خوندم، و نه از کودکی با علم و دانش الهی بزرگ شدم. خودم تازه دنبالش رفتم و خیلی تازهکارم. بازهم بر میگردیم به اون جمله که اگر اشتباه و کوتاهیای از من سر زد، به من نسبتش بدید، نه به دینم. در کل میخوام بگم خستهام از مقابله با مثلی که باهام میشه. خستهام از توهینها و تحقيرهاتون. اگر راجعبه شخص خودم بود مشکل چندانی نداشتم، اما شما با عقاید من دارید میجنگید و من موظفم ازشون با حوصله و صبر دفاع کنم. این رسالت منه. فقط میخوام بگم خستهام. همین. یهکم آرومتر باشید. خستهام ازتون.
هدایت شده از شبهایحوّا.
صورت ابلیس رو بارها دیدم. در چهرهی این جماعت، در محراب مسجد، بر تخت بیمارستان، لابهلای کلمات. من ابلیس رو در اوج ایمان دیدم.
کربلایی محمد اسداللهی1402051611.mp3
زمان:
حجم:
18.4M
تو واست فرقی نمیکرد وهب مسیحیه.
شبهایحوّا.
تو واست فرقی نمیکرد وهب مسیحیه.
مسیر./
«خب، رسیدم. فعلاً خداحافظ. میبینمت یاسمن. خدانگهدار.»
تماس را قطع کردم و با اشارهی مادر، چمدانم را برداشتم و سوار قطار شدم. آفتاب نیمروز مستقیم روی صورتم میتابید. همان آفتاب تند و بیملاحظهای که در ایستگاهها همیشه آدم را کمی گیج میکند. قطار هنوز خوب راه نیفتاده بود که حس خستگی روی شانههایم نشست. تلفن را کنار گذاشتم و تکیه دادم به صندلی. چشمم رفت سمت بیابانهایی که آرام آرام از پشت شیشهی پنجره عقب میرفتند. یادم آمد و تنم لرزید. تقریباً یک سال از آن شب میگذشت.
شب روضهی علیاکبر.
چند ماه قبل از آن شب، به یاسمن گفته بودم که میخواهم شیطانپرست شوم. جدی هم گفته بودم. حتی گفته بودم این را علنی جلوی خانواده اعلام میکنم. هنوز قیافهاش یادم هست؛ چشمهایش آنقدر گرد شده بود که فکر کردم همین حالا از حدقه بیرون میزند. هرچه فحش بلد بود حوالهام کرد.
مگر عقلت را از دست دادهای؟! میفهمی داری چه میکنی؟ من هم لج کردم. غرورم تیر کشید. صدايم را بلند کردم و گفتم:
«من نه شما را قبول دارم، نه خدایتان را. همگی بروید به جهنم.» بعد هم همان گردنبند صلیب برعکسِ خونین را انداختم گردنم و شبهایم را با آدمهایی میگذراندم که دهانشان پر از حرفهای چرک و خندههای بیقید بود. روزها و شبها قاطی شده بود. همهچیز یکرنگ بود. سیاه.
تا آنشب.
تا شبِ علیاکبر.
آن شب، بعد از سالها، چیزی را حس کردم. لمس کوتاهی روی قلبم. لمسی که از کودکیام در روضه هنوز جایش بر تنم مانده بود. آشنا. خنک. تیز. یاسمن بعدها میگفت وقتی از شدت گریه نفست بند آمد، مادرت تمام مسیر بیمارستان را با دلنگرانی آمده بود. من چیزی از آن راه بيمارستان یادم نیست. فقط همان لحظههای شیون و روایت روضهرا به یاد دارم. بعد از آن شب بود که برای اولین بار به این فکر افتادم شاید باید خدایم را پیدا کنم. به همهچیز شک کرده بودم. به خودم، به تاریکیای که درش فرو رفته بودم، حتی به آن عصیانی که مدتها فکر میکردم هویتم است. با خودم عهد کردم آن نور کوتاه، آن لمسی را که یک لحظه روی قلبم حس کردم، پیدا کنم. بفهمم چه بود. تقریباً یک سال بود به هیچچیز بند نبودم. نه اینطرف، نه آنطرف. نه بیدین به آن معنای مطلق، نه مؤمن. بیشتر شبیه کسی که وسط یک اتاق تاریک روی زمین نشسته، دست میمالد به دیوارها. دنبال در نمیگردد. فقط میخواهد مطمئن شود دیواری هست. یک سال تمام بود که از هر معبد و آیین دور مانده. یک سال تمام که نه به خدا ایمان داشتم، نه بیخدا بودم. نقطهای میان تاریکی و نور. اما چند ماهی میشد که انجیل را در خلوتِ بیچراغ شبهایش میگشودم. گاهی آیهای را زمزمه میکردم. گاهی چشم بر هم میگذاشتم و از خودم میپرسیدم آیا این صدا، صدای اوست یا صدای کسی دیگر. به هلیا گفته بودم میخواهم خدایم را پیدا کنم و چند روزی از همه فاصله بگیرم. به او گفتم آن پسر عیاش را - همان که هر بار دهان باز میکرد جز توهین به خدا و پیامبر چیزی بیرون نمیآمد - از دوروبرم جمع کند. گفتم اگر دوباره ببینمش، احتمالاً یک سیلی محکم نصیبش میشود. واقعاً هم حالم از او به هم میخورد. هلیا گفته بود «باشه. خیالت راحت. تو برو. من میفرستمش همونجایی که ازش اومده.» همینطور شد که برای مدتی، آدمهای مسموم زندگیام را کنار گذاشتم. آفتاب از شیشهی کدر و خاکگرفتهی قطار میتابید. صلیب کوچکی که دور گردنم بود، با تکانهای قطار گاهی نور را میگرفت و مثل یک ستارهی ریز روی سینهام میلرزید. این صلیب را شوهرعمهی مسیحیام به من هدیه داده بود. وقتی میداد، لبخند میزد. گفت با آب مقدس تطهیر شده و روحالقدس در آن جاری است. پدر و مادرم اول کلی غر زدند. گفتند تو مسلمانزادهای، اما هیچ کاری نمیکنی که شبیه مسلمانها باشد. با این حال، میدانستم دستکم از آن صلیب برعکس قبلی کمتر ناراحتند. باد از پنجرهی نیمهباز میآمد و شالی را که روی دوشم بود آرام تکان میداد. دستم ناخودآگاه رفت روی صلیب. برای چند ثانیه حس عجیبی از میان انگشتانم گذشت. چیزی شبیه آرامش، یا شاید فقط خیال، فقط مسخ، توهم و لرزشاندام.
حال غریبی داشتم. نمیدانستم اسمش شوق است یا ترس، تعلق است یا گمگشتگی. فقط یک چیز را میدانستم.
دلم میخواست هرچه زودتر برسم.
برسم همان هیئت.
پیش یاسمن، پرنیان و محمدحسین.
دوباره صدای همان مداح همیشگی، حسین طاهری را بشنوم.
فقط برگردم به همان جایی که همهچیز، برای من، از آنجا شروع شد.