اندوهم طولانی شد، استخوانهایم شکسته شد، تنم پوسید و جز بارِ خطاهایم چیزی برایم باقی نماند.
هدایت شده از تکهکتاب
حیفا رو که میخونم بدنم یخ میکنه از این جنایت و وقاحت. تا الان این قابلانتشار و انسانگونهترین صفحهای بود که میتونم به اشتراکش بذارم. اگر به باطل(هرچند کلمهی خیلی کمی در وصفشونه) بودن صهیونیسم هنوز هم شک دارید، حیفا رو مطالعه کنید. فقط خدا و منجیش میتونه به داد این کرهی خاکی برسه.
هدایت شده از تکهکتاب
صهیونیست اونسر دنیا درس شیعهشناسی داره، بعد شیعهی ایرانی نمیتونه پنج دقیقه راجعبه اعتقاداتش صحبت کنه چون هیچوقت دنبال ریشهشون نرفته. جوک.
دیگر نمیدانم برایتان چه بنویسم،
چارهام باید یا مرگ باشد یا فراموشی. این روزها، کمی بیشتر از قبل به صدای درون سرم گوش میدهم، میخواهم بدانم چه چیزهایی نیاز دارد. همهچیز اوایل بهانه بود و تکراری، همهاش اختلاج و اضطرامِ دل با تن دادن به ناآرامیها. تا اینکه، شب پیش حین دراز کشیدن روی سرامیکهای سرد اتاق، با خود گفتم چهقدر دلم برای وقتهایی که کسی نامم را با عشق صدا میزد و با ذوق به او نگاه میکردم پیر شده است. نمیدانم چرا، به هرحال بیایید امیدوار باشیم هرچیزی را که از دست میدهیم، روزی جایی، در لبخند کسی، دوباره متولد خواهد شد.
نمیتوانم بیشتر بنویسم. هنوز هم در دلم رخت میشورند.