eitaa logo
دانلود
شب‌های‌حوّا.
بازگشت‌ناپذیر./ وقتی مناجات پایان می‌یابد، تازه می‌فهمم دقایقی‌ست نفسم را بی‌وقفه حبس کرده‌ام. سرفه‌
صدایش آرام است، مانند همیشه. می‌گوید که ساخت خانه‌ی نوشهر تقریباً تمام شده، حیاطش زیباست و تابی دارد که هرگاه می‌بیندش، به یاد من می‌افتد. از غم سیاوش می‌گوید. از سوگ. از هم‌دردی. «مرد شریفی بود... و راستی، کتیبه‌هارا خریده‌ایم. ده روز مانده به محرم، خانه‌را سیه‌پوش خواهیم کرد.» نفسم می‌گیرد. می‌فهمد، همیشه همین‌طور بوده. «گلشید، امسال می‌آیی، مگر نه؟» دستم را به صورتم می‌کشم و نفس می‌گیرم. چند لحظه‌ای در سکوت به قاب عکس خیره‌ می‌مانم و سپس، صندلی را کنار می‌زنم و به سمت آشپزخانه می‌روم. دارد گوجه‌ها را خرد می‌کند. تق‌تق. «مادر، محرم به تهران می‌رویم. درست است؟» اخم‌های خاله در هم می‌رود و چیزی راجع‌به "لعنت به این تفریحاتتان، همیشه در غم هستید. هیئت؟ اَه. این‌ها انرژی منفی دارد! باور کنید! اَه. لعنت." زمزمه می‌کند. نادیده‌اش می‌گیریم. مادر، نگاهش را از من می‌دزدد. تق‌تق. حالا خیارهارا. «اگر خدا بخواهد گلشید.» هر دو می‌دانیم "اگر خدا بخواهد" یعنی اگر جبرائیل، فرشته‌ی وحی، همین حالا بر خانه‌مان نازل شود، انگشت به سوی آسمان گیرد و بگوید خواست خدا در این است که عازم تهران شوید، شاید آن‌موقع بهش فکر خواهیم کرد. شاید آن زمان، تصمیم خوبی باشد. چهره‌ام تغییری نمی‌کند. همان‌طور به اتاق برمی‌گردم و تمام وزن تن و غمم را، بر دوش صندلی می‌اندازم. مطمئنم از پشت خط شنیده است. مدتی در پوچی و سکوت مطلق به سر می‌بریم. نفس‌هایش را به دقت می‌شنوم. صدای مردانه‌اش را صاف می‌کند و سکوت را می‌شکند. «امسال‌هم زنده می‌مانی، گلشید؟» تق‌تق. به قاب عکس نگاه می‌اندازم. به کتیبه‌ها فکر می‌کنم. صدایم از ته چاه می‌آید. «اگر خدا بخواهد.»
هدایت شده از شیرچای
آرام‌تر لفت بدید شاید اینجا کسی از زندگی لفت داده است.
هدایت شده از گلشید
Yasin Lv1_24796141541.mp3
زمان: حجم: 1.5M
تو رو به یاد تابستونی که سه‌تایی گذروندیم نمی‌اندازه؟
شب‌های‌حوّا.
تو رو به یاد تابستونی که سه‌تایی گذروندیم نمی‌اندازه؟
[ سلام یاسمن. هوا دوباره طعم خاک و آفتاب می‌دهد. آسمان هم می‌داند که وقت بازگشت پرستوهاست. همه چیز به هم پیوسته‌ شده. ریشه‌های سرو خانه‌ی مادربزرگ در خاک، و این رگ‌های نازک و آبی روی دست‌های من که حالا، نقشه را گم کرده‌اند. کمی خراش برداشته‌اند. من‌را ملامت نکن. مزه‌ی گس مرگ هنوز زیر زبانم مانده. گفته بودم در طعم‌هایی که باید حس کنم، خسته‌ام؟ حالا دیگر واژگان هم طعم انقضا می‌دهند. شادی، غم، پرواز، پوچی و معنا. چه‌قدر این اسم‌ها کوچک شده‌اند. بال‌هایم را جمع کرده‌ام. قول داده بودی پرهای خونی‌ام را از جنگل مه‌آلودی که روزگاری آن‌را نفس کشیدیم، جمع کنی. بال‌هایم درد می‌کند. ایستاده‌ام لبه‌ی همان پرتگاهی که همیشه در ذهنم می‌ساختم. همان پرتگاهی که آن شب بارانی و سرد تهران جسارت پریدن ازش را پیدا کردم. تو جلویم را گرفتی، من‌هم ترسیدم. دیگر نمی‌ترسم. دیگر به شکستن هیچ‌چیز فکر نمی‌کنم. حتی به آن تکه‌های نوری که به دستان من نرسیدند هم فکر نمی‌کنم. آرامم. کسی در دوردست، زخمه‌ای بر تار بی‌صدا می‌زند. تمام قصه‌هایی که می‌خواستم بگویم و هیچ‌کس نشنید در من رسوب کرده‌اند. الماس‌های سیاه، شمع‌های فرسوده، عود و باران‌های وحشی. من رفتنی‌ام، مثل باران فروردین که زود بند می‌آید. تو کاج من باش یاسمن. ریشه‌هایت را فراموش نکن. کاج‌ها خواهند ماند. کاج‌ها همیشه می‌مانند. خدانگهدارت، گلشید. ]
«راه ما از یک‌دیگر جدا نشده گلشید. تمام نورهای جهان به او می‌رسند. مسیح همراه توست. بانوی مقدس همراه توست. راه ما از یک‌دیگر جدا نشده.»
شب‌های‌حوّا.
«راه ما از یک‌دیگر جدا نشده گلشید. تمام نورهای جهان به او می‌رسند. مسیح همراه توست. بانوی مقدس همراه
سلام. تو امروز صبح رفتی. انگار من دوباره از سددز و خانه‌ی مادربزرگ دل‌ کنده باشم. نمی‌دانم. مثل این می‌ماند فرشته‌ای که معتاد به پرواز در آسمان هفتم بوده، سحرگاه روز چهارشنبه بیدار شود و ببیند بال‌هایش شکسته. بال‌هایم اگر درد می‌کرد، حالا خرد شده. خواستم بگویم از تو ممنونم. چند نامه نوشتم و آتش زدم و بریدم و خط کشیدم. همه‌اش برای این بود که تشکر کنم. هنوز تسبیح کریستالی‌را در آغوش می‌گیرم، هنوز بال‌های جبرائیل و میکائیل را می‌بوسم و هم‌چنان قبل از خواب، دعای سنت میکائیل را زمزمه می‌کنم. از تو ممنونم. یقین دارم یادت می‌آید، یک‌بار به تو گفتم چشم‌هایت به رنگ آبی تیره‌ی آسمان شب‌های من است. داشتی مکاشفه را ورق می‌زدی، به من نگاه کردی و از میکائیل خواندی. تمام شب‌را به تو گوش سپردم. تو به من مسیح را نشان دادی. از تو ممنونم. حقیقت این است که تو برای من، همان تجلی میکائیل بودی که حال در میان ستارگان دنباله‌دار به دنبالش می‌گردم. تو بال‌هایت را دور من گشودی. شمشیرت را کشیدی. جنگیدی، برای من. برای آن خانه. برای ما. حالا رفته‌ای. بیشتر هم خواهی رفت. از تو ممنونم. آن خداحافظی محترمانه‌ی سه‌سال پیش را به یاد دارم. همیشه با من صادق بوده‌ای. از تو ممنونم، و شرمنده‌ام که قلبت را شکستم. کشتی نوح ما را خاک خواهد گرفت، محراب را، تابلوی "ممنونم حضرت مریم" را، دست‌نوشته‌های دایی یوسف‌را، انجیل جيبی‌ در کتابخانه‌ات را، نامه‌هایت و نامه‌هایم را. شمع‌هایی که با رزها به من دادی را زنده نگاه خواهم داشت. دیگر به کلیسای همیشگی‌مان نخواهم رفت. اهواز را ترک خواهم گفت. از تو ممنونم، نخستین میکائیل زندگی من. مادر مقدس پناهگاه همیشگی تو باد. خدانگهدار، خواهر کوچک تو، گلشید.
https://eitaa.com/mewooooow/7736 همون‌طور که می‌دونید یهودیان معتقد هستن بانوی والامقام، مریم مقدس، زنی بدکاره بوده و سرور ما، عیسی مسیح هم در آتش جهنم درحال عذاب کشیدنه. که دور باد انگ این نجاست و حقارت از هردوی آنان. یکی از دلایلش هم اینه که از نگاه یهودیت، مسیح موعود یا همون ماشیح، باید نشانه‌هایی داشته باشه. مثلاً صلح جهانی برقرار کنه، قوم یهود رو گرد بیاره، معبد رو بازسازی کنه و جهان رو وارد عصر نجات کنه. چون این اتفاقات در زمان حضرت عیسی‌مسیح که سلام خدا بر او باد، به‌صورت تاریخی و آشکار رخ نداد، یهودیان گفتن پس او همان مسیح وعده‌داده‌شده نیست. یهودیان هیچ‌جوره نمی‌تونن مسیح بودن عیسی رو قبول داشته باشن، اصل وجودیت و پیدایش ایشون‌هم. چرا؟ چون فقط دو تفکر وجود داره. یا باید بپذيرند که ایشون همون مسیح موعود و منجیه، همون‌طور که مسیحیان قبول دارن؛ یا باید قبول کنن که ایشون مسیح و یار و یاور منجی‌ای والامقام‌تره و با ایشون ظهور می‌کنه، همون‌طور که مسلمانان شیعه قبول دارن. و خب هرگز قرار نیست از تعصب خودشون کوتاه بیان و چشم باز کنن بر روی حقیقت. می‌تونیم بگیم تمام ادیان ابراهیمی در مسیح بودن عیسی توافق دارن، غیر از یهود. سنت یهودی چون نتونست حضرت عیسی‌مسیح رو در چارچوب انتظارهای خود بگنجانه، اصل دعوتش رو رد کرد. و وقتی اصل دعوت رد بشه، حرمت مریم مقدس و عیسی مقدس هم در نگاهشون شکسته شد. هر وقت تعصب بر حقیقت‌جویی غلبه کنه، انسان برای حفظ دستگاه فکری خودش حتی پاک‌ترین چهره‌ها رو هم انکار می‌کنه.