رسولخدا بود و علی. عدهای از مهاجرین و انصار هم بودند. حسن، از دور میآمد. رسولخدا او را دید. فرمود:
«حسنم را ببینید! جبرائیل هدایتش میکند، میکائیل هوایش را دارد، او پارهی تن من و روح و روان من است، او سبط اکبر من است. پدرم به فدایش باد!»
شبهایحوّا.
ای سلطان مهربان اقلیم عرش برین، و ای مظهر اعظم جلال و غربت الهی. ای صبورترین سپهسالار و شوالیهی آسمانی، ای که زهر جفا را چون شرابی تلخ و مقدس در جام سکوت سرکشیدی، تا محراب سینهات از زهر نزدیکترین کسانت پارهپاره شود. به آن مزار خاکی و بیسایبانت سوگند، به آن شکوه پنهان در دل تاریکی بقیع که در محاصرهی آفتاب بیرحم، ساکت و تنها ایستاده است. در این سرمای استخوانسوز روزگار، روان تاریک و خستهام را پناه ده. من، زائر بینفس کوچههای مهگرفتهای هستم که فانوس امیدم سوسو میکند و زرهام از اندوه و گناه، پاره پاره شده. ای کریم سبزپوش مهرباندل، دست مجروحم را بگیر و از دل این تاریکی و طوفان عبورم ده. نگاهی به این قلب زنگارگرفته و بیکس بینداز، که روانم در این ظلمت، جز آستان پردرد تو، هیچ محرابی برای رستگاری نمیشناسد. آمین.
شبهایحوّا.
سلام. میپیچونم. هر پیامی دلم بخواد رو جواب میدم. قبلیهارو هم احتمالاً بعداً به سراغشون برم. میپی
چیزی از گذشتهام بهخاطر دارید؟ میخوام خودمرو به یاد بیارم.
شبهایحوّا.
چیزی از گذشتهام بهخاطر دارید؟ میخوام خودمرو به یاد بیارم.
اینجا راجعبهش صحبت میکنیم. صحبت میکنم، شاید. فروپاشی روانی، مرلین، اشک و آه، مناجات شعبانیه، کلیسای رم، کشیش بزرگ اهواز و تیتاب و دلستر و افق کوروش. کسی یادش میاد؟