شبهایحوّا.
چون آدم وارد بهشت شد، استیحاش داشت و از تنهایی وحشت نمینمود، زیرا جلیس و همسری نداشت. خسته و فرسوده شد. خداوند خواب را بر او مسلط کرد. فالقی الله تعالی علیه النوم. آدم، بهخواب رفت. پاسی گذشت. بیدار شد. دید زنی نورانی، لباس حوریه پوشیده سر او را به دامان گرفته. آدم پرسید تو کیستی؟ زن زیبا پاسخ داد نام من حوّاست. آدم پرسید راست میگویی؟ حوّا جواب داد آری، زیرا از موجودی زنده و حی آفریده شدم. فرشتگان آیهی هو الذی خلقکم من نفس واحده را زمزمه کردند. بهشت جان گرفت.
پس از اینکه عزرائیل خاک زمین را در بال گرفت و به عرش برد، خدای در خاکها نظر کرد. همان بود که اراده کرده بود. آنگاه اَبر گرم را فراخواند. فرمود تا چهلروز باران محبت و اندوه بر خاک ببارد. ابر گرم فرمان برد و از دریای محبت و اندوه آب برداشت و ببارید.
خاک که سیراب محبت و اندوه شد، خدای به ابر گرم فرمود تا یک ساعت نیز باران شعف و شادی بر خاک ببارد. ابر بازهم فرمان برد. بر سر دریای شادی رفت. قطراتی چند آورد و بر آن خاک افشاند. آنگاه خدای خاک و آب را در هم ریخت و گِل ساخت، به همان نحو که اراده فرموده بود، ملاط را چنگ زد. جملهی فرشتگان، شگفتزده و هراسان مینگریستند که چهگونه خدای به خداوندی خویش در آب و گِل آدم تصرف میکند. اینچنین بود که آدم خلق شد. نیمی از محبت، نیمی از اندوه و ذرهای از شعف.
| آدم و حوّا
شبهایحوّا.
ما یک شب گفتیم بریم یادی از عمو کنیم. قدم زدیم، هوا خنک بود، رفتیم و صحبت کردیم و از ساختمون اومدیم بیرون. یکهو به خودمون اومدیم دیدم خيره شدیم به یکعمر خاطره. یکعمر زندگی با دوستانمون. خنک بود، سردتر هم شد. دست به کمر زدیم و نگاه کردیم، که یکهو به خودمون اومدیم دیدیم چیلیک. ازمون عکس گرفتن. هیچی دیگه. این ما و یکعمر خاطره و یکعمر حسرت، با چشمان پر دردی که در عکس مشخص نشد. لبخند بزن. چیلیک.
ببخشید بچهها، من تا همینجا بلد بودم امیدوار باشم. لطفاً اتوبوس رو نگه دارید. میخوام پیاده شم.
شماهم آره؟ مطمئن باشم؟ یا فقط من آره؟ اینطور که نمیشه. همهمون باهم باید آره.