۱۱۸۹تا شمع. ۱۱۸۹بار شرمندهتیم سید. چشمامون سوسو میزنن برا اینکه فرش بشن جلو قدمهات. منت بذار جانِ نرجس خانم و آقاسیدحسن. ما پیرِ تو شدیم جوونِ سنبالا؛ نمیای؟
راستی! ۱۱۸۹سالگیت[هِق]مبارک.💚
هدایت شده از لَیْلِ قصهها | لیلی سلطانی
🌿🧡
نگاه یکی از مامورهای ساواک روی صورتم نشست، عرق سرد روی کمرم فرود آمد.
با سرعت دویدم! محراب داشت از روی دیوار بالا میرفت.
بلند صدایش زدم: آقا... آقامحراب!
روی دیوار خشکش زد. متعجب سربرگرداند: چیزی شده؟!
_ چی... چی همراته؟!
اخمش غلیظتر شد: یعنی چی؟!
_ وقتو تلف نکن! هرچی همراته بده به من. مامورای ساواکو دیدم. تا نیومدن بجنب!
تلخ گفت: برو! این ماجراها دخلی به شما نداره!
خشمگین گفتم: یالا، الان میرسن! سر برسن شریک جرمیم! باهم میبرنمون!
از دیوار پایین پرید. سریع از زیر پیراهنش چند برگه در آورد و مقابلم گرفت.
قهوهی چشمهایش را در نگاهم ریخت.
_ عادی اما سریع برو! اگه مشکلی برات پیش بیاد...
جملهاش را کامل نکرد. سریع برگهها را داخل کیفم چپاندم و از محراب فاصله گرفتم.
خواستم از کوچه خارج شوم که یکهو یکی از مامورها مقابلم سبز شد! گره کراواتش را محکم کرد و فاصلهاش با من را کم...
.
داستانی مملو از هیجان و عشق در قلب تاریخ👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3706388480C6acd183008
_ اِیوا _
🌿🧡 نگاه یکی از مامورهای ساواک روی صورتم نشست، عرق سرد روی کمرم فرود آمد. با سرعت دویدم! محراب داشت
اِمـروز داشـتَم بَـرایِ چَنـدُمیـن بـار پـارت هایِ مُهمِ رایحـهٔ مِحـراب رو مـیخوندَم وَ باز هَم با لَـحظه لـحظه اش ذوق کردم ، از استرس بعضی صحنه هاش دستام یخ زد ، در همین حین با خودم فکر میکردم واقعاً یه داستان چقدر میتونه زنده باشه ؛
واقعا بهتون پیشنهاد میدم الانم که تعطیلات نوروز درپیشِ و وقت آزاد دارید غرق شید در اقیانوس بیکران این داستان ؛ مطمئنم نمیتونید کنارش بذارید