~🕊
🌴#برگیازخاطرات✨
🍁بعد از ظهر عاشورا
پشت ترڪِ موتورش بودم تو اصفهان،
رسیدیم به یه چهار راهِ خلوت . .
پشت چراغ قرمز ایستاد..
بهش گفتم: امید چرا نمیرۍ؟!
ماشینۍ ڪه اطرافت نیست!
🍁بهم گفت:
رد ڪردن چراغ خلاف قانونه
و امام گفته رعایت نڪردن قوانین راهنمایۍ رانندگۍخلاف شرعه،
پساگه رد بشم گناهه دادآش . .
من شب تو هیئت اشڪ چشمم ڪم میشه..(:
#شهید_امید_اکبری♥️🕊
~🕊
🌴#برگیازخاطرات✨
⚘مادر شهید گفتن
این تلویزیون شهید هستش:)
اخرین بار که خاموشش کرد و رفت ،
دیگہ تا الان روشنش نکردیم...💔🖐🏻
⚘مادر گفتن شهید علاقہاۍ بہ دیدن فیلم نداشتن و میگفتن کار بیهوده ای هستش!👀
و فقط مسابقہ "فرمانده" و "دیدار با خانواده شهدا" رو نگاه میکردن :)💛
#شهید_حسین_ولایتیفر
~🕊
🌴#برگیازخاطرات✨
روحالله روی حجاب خیلی حساس بود.
برای عفاف و حجاب ارزش زیادی قائل بود.
اگر توی خیابان خانم بدحجابی را میدید، خیلی بهم میریخت.
میگفت: غیرت من قبول نمیکنه چنین صحنههایی رو ببینم و تحمل کنم.
عاشق پوشش «چادر» بود.
روی آن خیلی هم حساس بود. به خانمش میگفت:
مراقب باش هیچ وقت چادرت خاکی نشه. ما از چادر خاکی خاطره خوبی نداریم.
#شهید_روحالله_قربانی
~🕊
🌴#برگیازخاطرات✨
دستْ بُرد یک قاچ خربزه برداره،
اما دستش را کشید؛
انگار یاد چیزی افتاده بود.
گفتم: «واسه ی شما قاچ کردم، بفرمایید!» نخورد.
هر چه اصرار کردم نخورد.
قسمش دادم که این ها را با پول خودم خریده ام و الآن فقط برای شما قاچ کرده ام.
باز قبول نکرد و گفت: «بچه ها توی خط از این چیزا ندارن.» .
#شهید_مهدی_باکری
~🕊
🌴#برگیازخاطرات✨
در شب هـاۍ سرد زمستان
بدون بالش و زیرانداز مـےخوابید
وقتـے اعتراض مۍکردیم مـےگفت :
باید این بدن را آمـٰاده ڪنم
باید عادت کند ڪھ روزگار طولانـے
در خاڪ بماند..!🚶🏿♂💔
#شهید_ابراهیم_هادی