عقربه ها ساعت ۴ رو نشون میدادن و آسمون خودش رو تا خرخره زیر لحاف سیاه و ستاره بارونش کشیده بود .
سکوت مه غلیظی شده بود و خونه رو در اغوش گرفته بود که پاورچین به سمت اتاق رفتم و لباس هامو پوشیدم .
اروم و بی صدا در رو با صدای کلیک بستم.
کوچه توی تاریکی مطلق بود و مهتاب نصف کوچه رو نقره ای کرده بود .
چراغ های بلند بالای سرتا سر کوچه مثل جغد ها تمام شب رو بیدار بودن و الان توی خواب روزانه به سر میبردن.
سر بلند کردم و ستاره ها رو دیدم ...
تعدادشون به اندازه چندین و چند کامیون پر از خاکشیر بود؛
زیاد و بی انتها ....
ناخود آگاه لبخند زدم و چشمک پر نور ترینشون رو با نیش باز تماشا کردم .
صدای خواب الود بابا که میگفت وقتشه از اسمون به زمین بیام و حرکت کنم مانع خیال پردازیم شد .
سر به هوا ترین حالت ممکن رو از بین تمام حالات انتخاب کردم و با چشمکی که به ماه زدم به دلبری ستاره های ریز و درشت خیره شدم .
شهر پیراهن سکوت پوشیده بود و خنکی نسیم روح رو جلا میداد .
با لبخند خواب رو پس زدمو به دنبال صاحب صدا حرکت کردم ....
#خطخطیافراطی